سرپناه(32) - فصل 8
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٤   کلمات کلیدی:

چند روز گذشت و یک رو امیر به هوای دیدن ترانه به خونه مادربزرگ اومد و از ترانه خواست تا حاضر بشه و با هم بیرون برن. ترانه از این پیشنهاد استقبال کرد ، بالاخره فرصتی پیش اومده بود تا با امیر بیشتر آشنا بشه. سریع آماده شد و راه افتاد.

روی ادامه مطلب کلیک کنید.


بیرون از خونه برخلاف آنچه ترانه تصور می کرد حرفی نداشت که بزنه! هرچی تلاش می کرد چیزی به ذهنش نمی اومد و در واقع خجالت مانع می شد تا حرفی بزنه! امیر هم ساکت بود ، بیشتر مسیر رو رفته بودند و صدایی از هیچکدوم بلند نشده بود! بالاخره ترانه به خودش جراتی داد و سر صحبت  رو باز کرد:

- ببخشید که بدون مقدمه می پرسم ولی خیلی کنجکاو هستم بدونم ما بعد از مراسم ازدواج کجا زندگی می کنیم؟

- فعلا که نامزد هستیم تا اوضاع من یه کم رو به راه بشه و بعدش یه فکری براش می کنم.

- یعنی تا به حال به این موضوع فکر نکردید؟

- من دوست ندارم از حالا خودت رو درگیر این قضایا بکنی. عزیزم نگران این چیزا نباش، بالاخره تو خیابون که نمیمونیم! اینا رو بذار به عهده من خودم از پسش بر میام. یه جایی رو کرایه می کنم دیگه!

 با این حرف ترانه ترجیح داد دیگه چیزی در این مورد نپرسه و موضوع بحث رو عوض کنه ، پس اینطور ادامه داد:

- شما من و کجا دیده بودید؟

- راستش یادم نمیاد اولین بار کی و کجا دیدمت ولی مادرم که از اقوام مادربزرگه یه دفعه که تو تهران نبودی و خونه عموت درس می خوندی ، مهمون مادربزرگت بود ، اونجا عکس تو رو دید و وقتی من اومدم دنبالش اون و به من نشون داد و من هم خوشم اومد و تصمیم گرفتیم وقتی برگشتی بیاییم برای خاستگاری. مادربزرگت هم راضی بود.

- مطمئن بودی از من خوشت میاد؟ منظورم اخلاق و رفتار و این چیزاست!

- بالاخره زن و مرد هر کدوم یه وظیفه تعریف شده ایی دارن و اگه هر کدوم سرشون به کار خودشون باشه مشکلی پیش نمیاد بینشون. منظورت همین بود دیگه نه؟!

- ببخشید شما دیپلم داری؟

- مرد باید اهل کار باشه ،اگه درس می خوندم از زندگی عقب می افتادم. همین عمو رضات و ببین الان چند ساله رفته اون ور آب درس بخونه! کلی داره پول خرج می کنه ، کار می که و هرچی در میاره میده که درس بخونه! حداقل سه ، چهار سالی هم از من بزرگتره ولی باور کن اندازه من پول نداره! کلی عقب مونده! من از 15 سالگی دارم کار می کنم تو این 7 سال تجربه هایی دارم که هیچکدوم از اونایی که رفتن دنبال درس ندارن! قبول داری که؟

- بله درسته ، هر کسی یه نظری داره!

به خونه که رسیدن ترانه مصمم بود که هر چه زودتر این نامزدی رو تموم کنه ، اصلا از طرز فکر امیر خوشش نیومده بود ولی مگه میشد با این حرفها مادربزرگ و سایرین رو راضی کنه؟ کاش قبل از نامزدی گذاشته بودن دو کلمه با هم حرف می زدن! الان که به قول مادربزرگ ترانه شیرینی خورده یکی دیگه شده بود چه بهانه ایی باید می اورد تا سر و صدا به راه نیافته؟ بنابراین تصمیم گرفت کاری کنه که خود امیر پشیمون بشه ، اینطوری هرچند آبرویی برای ترانه نمی موند و اهل محل می گفتن حتما عیب و ایرادی داشته مثل مادرش! ولی حداقل جلوی مشکلات بدتر گرفته میشد. بهتر بود برای اینکه زودتر همه چیز تموم بشه از نقاط ضعف امیر استفاده کنه. مثلا بگه که قصد ادامه تحصیل داره!

دست بر قضا دفعه بعد امیر خیلی زودتر از تصور ترانه به دیدنش اومد و ترانه اینبار می دونست که چی می خواد بگه! وقتی امیر پیشنهاد داد که برن بیرون ترانه گفت:

به نظرم بهتره اول مشخص کنی کجا بریم چون من خوشم نمیاد الکی تو خیابون راه برم!

امیر کمی جا خورد و انتظار اینطور حرف زدن رو نداشت اما سعی کرد به روی خودش نیاره و گفت:

- تو کجا دوست داری بری؟

- یه رستوران چطوره؟ بهتره شام بریم بیرون تا یه جایی بشینینم و چند کلمه حرف بزنیم.

- رستوران؟ آهان باشه یکی از دوستهای من همین نزدیکی ها ساندویجی داره میریم اونجا ، خیلی هم جای راحتیه!

- نه من منظورم رستورانه نه ساندویجی! می خوای بریم دربند دیزی بخوریم؟

- دربند؟ نه خیلی دوره! من باید زودتر برگردم کار دارم.

- خوب پس باشه یه روز دیگه که بیشتر وقت داشتی!

اون روز ترانه با امیر بیرون نرفت و امیر با اینکه عصبی شده بود اما به روی خودش نیاورد و خیلی خونسرد برگشت! بار بعدی امیر پیشنهاد رستوران رو پذیرفت و اینبار ترانه ازش خواست که به ترانه اجازه ادامه تحصیل بده و بعد هم ترانه بیرون از خونه کار کنه! امیر از این درخواست شدیدا ناراحت شده بود ، چون به نظر اون ادامه تحصیل کار بیخودی بود و اصلا به درد زن جماعت نمی خورد و فقط باعث میشد زن پر رو بشه! بنابراین مخالفت کرد و ترانه چیزی رو که می خواست به دست اورده بود! برای امیر شرط گذاشت که فقط به این ترتیب راضی به ازدواج میشه و امیر هم نظرش این بود که این چیزیه که باید روز خاستگاری مطرح میشد و الان دیگه نمیشه اسمش رو شرط ازدواج گذاشت! چون جر و بحث بالا گرفت امیر گفت که باید خانواده ها در این مورد تصمیم بگیرن! اون روز ترانه خوشحال به خونه برگشت هرچند می دونست مادربزرگ و عمو فری مخالف هستن که ترانه نامزدی رو به خاطر ادامه تحصیل به هم بزنه اما برگ برنده رو تو دستش داشت چون قبلا با مادربزرگش شرط کرده بود که شوهرش اجازه بده که درس بخونه! .......