اینم یه پست به خاطر شما
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢۸   کلمات کلیدی:

هرچی سعی کردم فکرم و جمع و جور کنم و یه چیز درست حسابی بنویسم نشد ، آخه مگه با شکم گرسنه مخ آدم کار می کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ انقدر معتاد این اینترنت لعنتی شدم که زورم میاد از جام بلند بشم و یه چیزی بریزم تو این حندق بلا. این مدت هم که ننوشتم داشتم فکر می کردم داستان عشقولانه زندگیم رو از کجاش شروع کنم؟؟؟؟ هی میرم عقب میام جلو باز نمیشه !!!!!! هی فیلتر می کنم باز مجبور میشم دستور رفع فیلتر بدم نیشخند. بعدشم تا میام شروع کنم یهو این پسرک شیطون میپره روی موس و باز این رشته هایی که بافتم رو تار و مار می کنه زبان. پس این شد که با خودم فکر کردم بهتره نصف شب که همه خواب هستن و می تونم تمرکز کنم شروع کنم ولی می دونید چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیدم نصف شبی می ترسم بیام اینجا بشینم عینک. سرد هم که هست انگشتام یخ میزنه تا یه چیزی بتایپم.....

خوب دیگه بابا حالا مینویسم دیگه ، چه عجله ایی؟