سرپناه (31) - فصل 8
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠   کلمات کلیدی:

ترانه از لای پنجره نیمه باز اتاق نگاهی به کوچه انداخت ، چند نفری جلو در منتظر بودند تا در باز بشه. از بین اون چند نفر یکی لای یه دسته گل پنهان شده بود ، ترانه صورتش رو ندید ولی حدس زد که باید خود داماد باشه. از سر و وضع خانواده داماد مشخص بود که روستایی نشین هستن ولی خود داماد انگاری یه کم نحوه لباس پوشیدنش فرق می کرد. به هر صورت توی آشپزخونه قدیمی مادر بزرگ کنار سماور منتظر ایستاد تا صداش بزنن. نیم ساعتی گذشت و بالاخره صدای مادربزرگ بلند شد:

روی ادامه مطلب کلیک کنید.


- ترانه مادرجون یه چندتا چایی بریز بیار دختر....

ترانه هول هولکی چایی ها رو ریخت و چادر گلدار سفیدش رو روی سر انداخت و به سمت سالن پذیرایی راه افتاد. قبلا مادر بزرگ کلی وقت گذاشته بود و نحوه نگه داشتن چایی جلوی مهمون رو یادش داده بود ، سعی می کرد چیزی رو از قلم نندازه و خونسرد باشه. با اشاره مادربزرگ به سمت پدر داماد رفت و چایی رو جلوی اون گرفت ، نوبت داماد که رسید ترانه حتی نتونست نگاهش کنه و فقط با سری به زیر انداخته چای رو به داماد تعارف کرد. امیر قبلا عکسهای ترانه رو دیده بود و اون هم به ترانه نگاه نکرد چای رو برداشت و تشکر کرد. وقتی ترانه می خواست از سالن پذیرایی بیرون بره مادربزرگ ازش خواست که چند لحظه ایی پیش اونها بشینه. ترانه گوشه ایی رو انتخاب کرد و نشست. اول از همه زیر چشمی نگاهش رو به داماد دوخت تا حداقل چهره اش رو دیده باشه.

امیر پسری میانه اندام با چشمهایی آبی رنگ و موهایی طلایی بود! دقیقا مثل پدر ترانه! چهره نمکی و دلنشینی داشت ولی ترانه از اینکه شوهر آینده اش شبیه به پدرشه اصلا خوشحال نبود! حس می کرد شاید شباهت چهره بی تاثیر در شباهت اخلاق نباشه! دلش نمی خواست با کسی که خصوصیات پدرش رو داره ازدواج کنه! پدرش رو در مقام پدر دوست داشت ولی بعضی از خصوصیاتش رو نمی پسندید و دیدن امیر حس خوبی رو در ترانه القا نکرده بود. باید بیشتر فکر می کرد!

ساعت دیگری گذشت و مهمانها عزم رفتن کردند ، ترانه نفس راحتی کشید که همه چیز به خوبی تموم شده. اما بلافاصله بعد از رفتن مهمانها مادربزرگ رو به ترانه کرد و گفت:

- دیدی چه پسر خوشکلی بود؟ مثل پدرت یه تیکه جواهره! دیدی چقدر شبیه باباته؟ خوشت اومد ازش؟

- مادر جون شما که گفتی بازاریه!

- خوب الانم میگم!

- ولی فقط یه شاگر مغازه است!

- خوب عزیز دلم همه اول از شاگردی شروع می کنن دیگه! راه و چاه رو که یاد بگیره ، یه کم که پول جمع کنه خودش مغازه می زنه!

- ولی ..... آخه ....

- الکی بهانه نیار! دلت جای دیگه گیره؟

- نه به خدا! ولی امیر خودش خونه برادر و زن برادرش زندگی می کنه! پدر و مادرش هم که شهرستان هستند ، من و می خواد کجا ببره؟

- ترانه جان پدر امیر کلی زمین و ملک داره! بعدا همه اونها به امیر میرسه! چقدر تو عجولی دختر!

- مادر جون اینها یکی ، دوتا بچه نیستن که! این زمین و ملک بین 7 تا بچه تقسیم بشه چیزی نمیمونه که!

- ببین دختر جون ، تو که شاهزاده نیستی که شاهزاده بیاد خاستگاریت! کبوتر با کبوتر باز با باز!

- باشه مادرجون پس حداقل بذارید یه کمی با اخلاقش آشنا بشم اگه پسر خوبی بود و حداقل اخلاقش و دوست داشتم قبول!

- پس من میگم دفعه دیگه انگشتر بیارن

ترانه سری به علامت رضایت تکون داد و رفت توی اتاقش با خودش فکر می کرد و می خواست یه جوری خودش رو راضی کنه :

- خوب همه چیز زندگی که پول نیست! شاید پسر خوبی باشه ، الان من خودم مگه چی دارم؟ کی می خواد به من جهاز بده؟ اصلا سر همین مال و منال مگه نبود که خانواده فرهاد بهانه گرفتن؟ منم اگه بخوام سر این چیزا بهانه بیارم که چه فرقی با اونها دارم؟ مهم اینه که اهل کار و زندگی باشه. حداقل یه مدتی باهاش حرف بزم ببینم چطور آدمیه؟ بلکه هم انقدرا که من فکر می کنم بد نباشه! قیافه اشم که بد نیست ، حالا شبیه بابا باشه مگه چی میشه؟ هرچی باشه از دست خورده فرمایشهای این قوم راحت میشم ، حالا این زن بابا که بیاد معلوم نیست چه جور آدمی باشه و چه اعصابی بخواد از من داغون کنه. زودتر بذارم برم بهتره!

مادربزرگ به سرعت بساط بله برون رو آماده می کرد و از عمه های ترانه برای برگزاری مجلس کمک خواسته بود. عمو فری چون خودش پیشنهاد داده بود که ترانه شوهر کنه حرفی برای گفتن نداشت و با اینکه قلبا موافق این وصلت نبود چیزی نمی گفت. بقیه اعضای فامیل هم که چون می دونستن دستور ، دستور آقا فریه جرات حرف زدن نداشتن. تنها کسی که رسما مخالفتش رو اعلام کرد ماهک و شوهرش احمد بودن! اما مادربزرگ بهشون گفته بود :

- مگه شماها خرج ترانه رو میدید که الان براش بزرگتری می کنید؟ ترانه داره با ما زندگی می کنه و ما خیر و صلاحش رو بهتر می دونیم!

به این ترتیب روز بله برون فرا رسید ، اون شب حدود 40 نفری تو خونه مادربزرگ جمع بودن و قرار و مدارهایی از قبیل مهریه و خرید و عقد و عروسی رو میذاشتن و تنها کسی که حرفی برای گفتن نداشت ترانه بود. حتی فرصتی برای صحبت کردن با امیر پیدا نکرده بود! آخر مجلس هم مادر داماد انگشتری رو که به رسم نشون آورده بود دست ترانه کرد  و همه چیز تموم شد! ترانه رسما برای امیر نامزد شده بود!

اون شب بعد از رفتن همه مهمونها ترانه دچار شوک بزرگی شده بود! خیره و مات به دیوار رو به روی اتاق چشم دوخته بود و حتی نمی تونست درست فکر کنه! باورش نمیشد که به همین راحتی به کسی بله گفته باشه! کسی که حتی یه کلمه هم باهاش هم کلام نشده بود! آینده براش روشن نبود و نمی تونست حدس بزنه چه سرنوشتی خواهد داشت. به انگشتری توی دستش نگاه می کرد و سعی می کرد ته دلش دنبال علاقه ایی به امیر بگرده.....