سرپناه (30) - فصل 8
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥   کلمات کلیدی:

ترانه مدتی بود که دنبال کار می گشت ولی از اونجایی که تخصص خاصی نداشت کار براش پیدا نمی شد تا اینکه به فکر مادرش افتاد ، بلکه مادرش با استفاده از آشناهای خاصی که داشت بتونه جایی براش کار پیدا کنه. این بود که یه روز سر زده به دیدن مادرش رفت:

روی ادامه مطلب کلیک کنید.


- چه عجب ترانه خانم؟ راه گم کردی مادر؟ از دست فک و فامیل بابات خسته شدی اومدی سراغ من؟

- مامان تو رو خدا بحث گذشته ها رو وسط نکش! به جای حال و احوال این چیزا رو میگی؟

- چی گفتم مگه؟ منم مادرم تو این همه سال نکردی سراغی از من بگیری؟ من که جات رو بلد نبودم بیام سراغت! نگفتی یه مادری داری ببینی آخه زنده است؟ مرده؟

- بسه مامان ، خودم انقدر درد دارم که دیگه اعصاب گله گذاری شما رو ندارم!

- چرا؟ چی شده مگه؟

- از این بدتر که انقدر در به درم؟ کسی رو که ندارم ، تا یه نفر هم بهم نزدیک میشه به محض اینکه میبینه بیکس و کارم میذاره فرار می کنه!

- یعنی چی بی کس و کارم؟ این همه آدم دور و برت! پدرت چیکاره است پس؟

- بابا که داره دوباره ازدواج می کنه سرش شلوغه ، تازه می خواد زنش رو هم بیاره تو همون خونه مادر بزرگ! من باز باید با زن بابای جدید زندگی کنم!

- چی شد از خونه عموت برگشتی؟

- جریانش مفصله حال و حوصله هم ندارم درباره اش حرف بزنم؟

- ببین مادر اگه اومدی که اینجا بمونی ، بذار اول بهت بگم سه تا برادر بزرگهات زیاد اینجا رفت و آمد می کنن ، دوستاشون رو میارن ، این برادر کوچیکت هم دیگه بزرگ شده ، درست نیست تو دختر مجرد بیای جایی که برادرهات هر روز دوستاشون رو میارن!

- وا مامان؟ اولا که قصدم از اومدن به اینجا این نبود! دوما بهانه از این بهتر نمی تونستی جور کنی؟

- خوب حالا برای چی اومدی؟ نگو که اومدم تو رو ببینم که باورم نمیشه بعد اون جنجالی که با من و شوهر سابقم به پا کردی اومده باشی حالم و بپرسی!

- اتفاقا چرا دلم براتون تنگ شده بود ، ولی دلیل دیگه اش این بود که دنبال کار می گردم. دیگه نمی خوام بقیه خرجم رو بدن و برام بزرگتری کنن! می خوام دستم تو جیب خودم باشه به خصوص الان که بابا داره مجدد ازدواج می کنه حتما اون بخور و نمیری که بهم میداد رو هم دیگه نمی تونه بده!

- تو چرا شوهر نمی کنی؟

- چه حرفهایی می زنیدا! با این اوضاعی که من دارم کی میاد من و بگیره؟!

- چه اوضاعی؟ خیلی هم دلشون بخواد!

- بگذریم مامان! تو جایی رو برای من سراغ نداری؟ آشنایی ، کسی؟

- نمی دونم والا ، باید با چند نفر صحبت کنم بلکه بشه ، چند روز دیگه یه زنگ بهم بزن ببینم چیکار می تونم برات بکنم....

اون روز ترانه دل شکسته تر از همیشه از پیش مادرش برگشت ، ولی به فاصله یک هفته مادرش کاری براش توی یه بیمارستان جور کرد. کارش کمکمهای اولیه بود که به واسطه آشنایی که مادرش داشت هم بهش آموزش میدادن و هم می تونست کار کنه. خیلی از این موضوع خوشحال بود و فکر می کرد شاید روزهای بد زندگیش تموم شده باشه ، دست کم با کار کردنش نه نیاز مالی به دیگران داشت و نه مجبور بود قیافه زن بابای آینده اش رو تمام روز تحمل کنه!

اما از طرف دیگه مادربزرگ بنا به خواسته عمو فری در تلاش برای شوهر دادن ترانه بود ، اتفاقا نظر مادربزرگ هم این بود که دیگه وقتشه که ترانه شوهر کنه تا هم خودش خوشبخت بشه و هم پدرش که در آستانه ازدواجه! اعتقاد داشت که ترانه دیگه بزرگ شده و درست نیست با زن پدرش تو یه خونه زندگی بکنه! بودن ترانه تو اون خونه ممکن بود باز هم باعث کشمکش و جنجال بشه و زندگی پدرش برای بار سوم به هم بخوره! این شد که پای اولین خاستگار رسمی ترانه که از فامیلهای مادربزرگ باشه به خونه باز شد!

یه روز سرد زمستون بود و ترانه خسته و سرما زده از محل کارش بر می گشت ، هنوز پاش به اتاقش نرسیده بود که مادربزرگ صداش زد:

- ترانه ، دخترم بیا یه دقیقه اینجا بشین کارت دارم.

- بله مادرجون؟

- خسته نباشی خانم.

- ممنون ، کاری داشتید؟

- نه مادر ، می خواستم باهات حرف بزنم

- بفرمایید سر و پا گوشم

- عزیزم تو دیگه برای خودت خانمی شدی ، ماشااله کار هم که می کنی ، دیگه وقتشه که شوهر کنی دخترم ، خوبیت نداره دختر دم بخت زیاد تو خونه بمونه!

- مادرجون الان زوده! من می خوام برم دانشگاه ، درس بخونم.

- نه مادر ، چه زودی؟ هزار ماشااله 19 سالته! من همسن تو بودم چند تا بچه هم داشتم! تازه می تونی خونه شوهرت درس بخونی! منافاتی با هم نداره که عزیزم!

- آخه....

- اما و اگر و آخه نداره ، تو بذار بیان ، ببینش اگه نپسندیدی اشکال نداره!

- یعنی اگه خوشم نیومد اصرار نمی کنید؟

- نه مادر ، زورکی که نیست ولی باید دلیل قابل قبول بیاری ها!

- خوب حالا کی هست؟

- امیر رو می شناسی؟ نوه برادر من! بازاریه ، وضعش خوبه!

- یه چیزایی یادم میاد ، نه دقیق

- خوب حالا میاد اینجا می شناسی ، همین آخر هفته بیان خوبه؟ سرکار نیستی؟

- نه زودتر میام خونه ، ولی مادرجون مگه اون من و دیده که از من خوشش اومده باشه؟ شاید نپسندید!

- عکست و دیده مادر ، اون پسندیده که داره میاد!

- باشه ، بیاد......

ترانه هم خوشحال بود و هم اضطراب داشت ، از طرفی فکر می کرد اگه مورد مناسبی باشه و ازدواج کنه از این نا به سامانی نجات پیدا می کنه و میره سر خونه و زندگی خودش ، درسش رو هم می تونه بخونه و شاید لازم نباشه دیگه کار کنه و از طرفی هم نگران آینده بود ، چطور می تونست به کسی که شناختی ازش نداره اعتماد کنه؟

 بالاخره روز موعود فرا رسید ، ترانه یه کم زودتر از همیشه از محل کار زد بیرون. توی تمام راه دل تو دلش نبود و اضطراب خاصی داشت. به خونه که رسید خیلی سریع یه دوش گرفت و بعد لباسهای توی کمدش رو ریخت بیرون و دونه دونه امتحان می کرد تا مورد مناسب رو پیدا کنه ، ولی به نظرش هیچکدوم مناسب نمی اومدن ، یه کم قدیمی و از مد افتاده شده بودن ، ولی چاره ایی نبود باید از بین اونها یکی رو انتخاب می کرد. یه دفعه اون وسط چشمش به کت و دامنی افتاد که سال گذشته فرهاد برای روز تولدش براش خریده بود و از ترس سوال و جوابهای دیگران چنان قایمش کرده بود که به کلی فراموشش شده بود و حتی برای یکبار هم نپوشیده بود! خیلی خوشحال و خندان لباس رو به تن کرد ، اما از به خاطر اوردن خاطراتی که با فرهاد داشت غم بزرگی به دلش نشست. چشمهای قشنگش پر از آب شد و سیل مرواریدهای براق روی گونه هاش جاری شد. انگار فرصت خوبی بود که اونچه در دل داشت با اشکهاش بشوره و پاک کنه. بعد از چند دقیقه به خودش اومد ، وقتی نمونده بود باید سریعتر آماده میشد. آرایش ملایمی کرد و لباسش رو پوشید. یه بار دیگه خودش رو توی آینه نگاه کرد از اونچه که میدید راضی بود.

زنگ در به صدا در اومد...........