سرپناه (28) - فصل 7
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۸   کلمات کلیدی:

مدتی گذشت و فرهاد هرچه کرد نتونست مادرش رو به راه بیاره ، حسابی عصبی و کلافه بود ، حتی نمی تونست به بهانه درس خوندن خونه خاله اش بره تا ترانه رو ببینه. ترانه هم متوجه وخامت اوضاع شده بود و تنها کاری که از دستش بر می اومد این بود که شبها پتوش رو بکشه رو سرش و انقدر گریه کنه تا خوابش ببره.

روی ادامه مطلب کلیک کنید


تنها دلخوشی فرهاد و ترانه این شده بود که هر از گاهی بعد از اینکه ترانه از مدرسه تعطیل میشد همدیگه رو ببین که این موضوع هم با اتمام سال تحصیلی به پایان رسید. یک ماه بیشتر به کنکور نمونده بود و ترانه با اوضاع پیش اومده هیج امیدی به قبولی نداشت.

فرهاد تصمیم گرفته بود تا مشخص شدن جواب کنکور ترانه یه بار دیگه خیلی جدی تر با مادرش و حتی شده با مادربزرگ و خاله اش صحبت کنه ، چون فکر می کرد همه چیز به نظر مادربزرگش که خیلی روی بچه هاش تسلط داره بستگی داره ، این شد که یه روز شال و کلاه کرد و به خونه مادربزرگش رفت. مادربزرگ با دیدن فرهاد گل از گلش شکفت و البته حدس زد که اومدن فرهاد بی دلیل نیست:

- اُغُر به خیر ، گل پسر! این طرفها؟

- سلام مادرجون ، چند وقت بود ندیده بودمتون دلم هواتون کرده بود.

- آره جون عمه ات! اصل ماجرا رو بگو! سلام گرگ بی طمع نیست!

- ناراحتید برگردم برم؟

- نه عزیز دلم سر به سرت میذارم ، حالا از همه این حرفها گذشته راستش و بگو آفتاب از کدوم طرف سر زده؟

- حالا که انقدر اصرار دارید باشه یه راست میرم سر اصل مطلب ، مثل اینکه دلتون نمیاد یه چایی به من بدیدها!

- تا من چایی برات بریزم تو هم تعریف کن.

- والا چی بگم آخه؟ شاید خودتون یه حدسهایی زده باشید هان؟

- نمی دونم ننه جان درباره چی حرف می زنی؟

- یادتونه اون دفعه هی بهم گیر دادید که کجا میری ، کجا میای هی رخت و لباس عوض می کنی؟

- هــــــــــــــــا! جریان عشق و عاشقیه مادر؟ یه چیزایی یادمه حالا کی بود دختره؟

- ای بابا! همون روز که داشتم میرفتم خونه خاله منیژه درس بخونم دیگه!

- آره مادر یادمه گفتی از اون طرف میری یه جای دیگه ، ای ناقلا بعدش میرفتی پی دلت؟

- بعدش نه مادرجون همون موقع میرفتم پی دلم!

- سر در نمیارم چی میگی فرهاد جان! رو راست حرف دلت و بزن مادر.

- خُب واسه خاطر ترانه میرفتم خونه خاله!

چند لحظه بین فرهاد و مادربزرگ سکوتی برقرار شد ، مادربزرگ انگار که درست متوجه نشده باشه هی زیر لب تکرار می کرد:

- ترانه ، ترانه ...... آهان مادرجون ترانه رو میگی!

و بعد ادامه داد:

- خب گفتی ترانه چی شده ؟ نفهمیدم مادر!

- مادرجون شما ماشااله هوش و حواست از من جمع تره چرا امروز اینطوری می کنی؟ میگم خاطر ترانه رو می خوام ، متوجه شدی؟

- هان بگو پس اون روز مادرت چی هی بلغور می کرد! نگو تو پیله کرده بودی به جونش!  من باورم نمیشه این حرفها رو تو میزنی! تو کجا و ترانه کجا؟ چیز خورت کردن پسر ، باید برم یه دعایی چیزی برات بگیرم سحرشون باطل بشه!

- آخه به من بگید این دختر چه عیب و ایرادی داره؟

- تو به من بگو چه عیب و ایرادی نداره؟ خانواده داره که نداره! مال و منال داره که نداره! اسم و رسم داره که نداره! بر و رو داره که نداره....

- صبر کنید صبر کنید یکی یکی ، اتفاقا این آخری رو داره ها! تازه به خانواده اش چیکار دارید؟ حالا یکی پدر و مادرش از هم جدا شدن یعنی خودش مشکل داره؟ آخه چه ربطی داره؟

- پسر جان تو بچه ایی هنوز ، عاشقی کورت کرده ، این چیزا الان حالیت نیست بعد که از تب و تاب افتادی میای یقه ما رو میگیری که من خام بودم ، شما چرا حالیم نکردید؟

- من اگه امضا بدم که هیچ گله ایی از هیچکدوم ندارم و پای همه چیز هم ایستادم تا آخرش ، بازم حرفیه؟

- اگه اومدی رضایت من و بگیری بهت بگم تا قیام قیامت هم اگه اینجا بشینی جواب من یه کلام نه است! چقدر بچه های این دوره زمونه سرخود شدن والا! زمان ما اینطوری نبود که! مادر یکی رو می پسندید و برای پسرش می گرفت ختم کلام ، قائله تمام! حالا والا شماها حیا رو خوردید و آبرو رو قی کردید! چقدر اون اول گفتم نذارید این دوتا با هم تنها بشن این دختره مثل ننه اش بی حیاست با ادا و عشوه این پسره رو خر می کنه؟ هیچکس حرف من پیرزن و نخرید! بیا اینم نتیجه اش! معلوم نیست چقدر برای پسر چشم و گوش بسته ما دلبری کرده و دون پاشیده تا نتیجه اش شده این!

- من و باش اومدم با کی حرف بزنم؟ مثل اینکه حالیتون نشد گفتم من عاشق اون شدم؟ من واسه خاطر اون رفتم خونه خاله؟ اون بیچاره خبری نداشته!

- این حرفها رو به من نزن ، من این موها رو تو آسیاب سفید نکردم بچه! از قدیم گفتن کرم از خود درخته! تا اون ضعیفه ناز و کرشمه برای تو نیاد که تو از کجا بدونی دنیا دست کیه؟

- باشه مادر جون شما راست میگی خر ما از کرگی دم نداشت ، خداحافظ شما!

فرهاد با ناراحتی از خونه مادربزرگ بیرون اومد و دیگه عقلش کار نمی کرد که چیکار می تونه بکنه؟ تو این مدت تمام ترفندهایی که فکر می کرد روی مادرش کارگره امتحان کرده بود ولی جوابی نگرفته بود. آخرین تیرش هم که راضی کردن دل مادرجون باشه به سنگ خورده بود. همینطور راه میرفت و با خودش حرف می زد و هیچ چاره ایی به فکرش نمی رسید:

- نمی خوام بی آبرویی به بار بیارم وگرنه خوب بلدم چیکار کنم با این جماعت! یعنی هیچکس تو این فامیل پیدا نمیشه حرف من و بفهمه؟ یعنی اینا هیچکدوم جوون نبودن؟ عاشق نشدن؟ یعنی واقعا انقدر مهمه که یه دختر ناخواسته بدون خانواده اش بزرگ بشه؟ تازه اونم دختر به این خوبی؟ حالا گیریم خانواده من راضی شد یعنی آقا فری راضی به این وصلت میشه؟ اون خانواده ما رو خوب میشناسه نکنه به خاطر حرف و حدیث این خانواده راضی نشه؟ شاید بهتر باشه با اون هم صحبت کنم ، اگر اون موافق باشه بی خیال بقیه میشم دست ترانه رو میگیرم میرم یه جا با هم زندگی می کنیم. آره باید از اول همین کار رو می کردم. باید منتظر آقا فری بشم.

یه راست راه افتاد در خونه خالش ،به بهانه گرفتن سراغ شوهر خاله اش می تونست ترانه رو هم ببینه با خوشحالی دستش رو روی زنگ گذاشت و برخلاف انتظارش صدای مردونه ایی رو پشت آیفون شنید ، سریع به خودش اومد و متوجه شد که خود آقا فریه که حتما از بخت بلند فرهاد از سرویس برگشته. این موضوع رو به فال نیک گرفت و سریع از پله ها بالا رفت.....

پ . ن : دوستای عزیزم خوشبختانه موضوعی که فکرم رو درگیر کرده بود با دعاهای شماها برطرف شد و از این به بعد بیشتر براتون می نویسم. ممنون که همراهی می کنید.