سرپناه (27) - فصل 7
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۸   کلمات کلیدی:

اون شب ترانه تا صبح پهلو به پهلو شد و نتونست چشم روی هم بذاره. تو مدرسه هم تمام فکرش پیش فرهاد بود و هزار جور فکر و خیال از ذهنش می گذشت.

روی ادامه مطلب کلیک کنید.


بعد از مدرسه به اولین باجه تلفن عمومی که رسید شماره محل کار فرهاد رو گرفت. چند تا بوق خورد ولی کسی جواب نداد ، دلشوره اش بیشتر شد ، نمی دونست چطوری می تونه از فرهاد خبر بگیره که کسی از جریان بویی نبره. حسابی تو فکر بود و همینطور که از خیابون رد می شد با صدای بوق بلند ماشینی به خودش اومد! روش برگردوند به طرف ماشین و ماشین فرهاد رو شناخت. فرهاد جلوی پای ترانه ترمز کرده بود ولی ترانه از بس تو فکر و خیال بود متوجه نشده بود و فرهاد برای هوشیار کردنش مجبور شده بود دستش رو برای چند ثانیه متوالی روی بوق نگه داره. ترانه با تمام ترسی که برش داشته بود سوار ماشین شد.

- حواست کجاست تو دختر؟

- دلم هزار راه رفت ، چرا دیروز نیاومدی؟

- جریانش مفصله

- گفتی به مامانت؟

- آره گفتم

- خوب؟ چرا قسطی حرف می زنی؟ چی گفت؟

- راستش مخالفت نکرد ، فقط یه کم  جا خورد!

- چطور؟

- انگاری انتظار همچین پیشنهادی رو نداشت ، خوب بنده خدا فکر کرده بود من راست راستی می خوام درس بخونم!

- از اول بهت گفتم راه خوبی انتخاب نکردی!

- بیشتر از اینکه خاله قبل از اون یه چیزایی فهمیده بود ناراحت شده ظاهرا!

- وای مگه زن عمو متوجه شده؟

- یه حدسهایی پیش خودش زده!

- وای فرهاد از همونی که می ترسیدم ، آخ اگه به گوش عمو فری برسه چی؟

- خوب برسه! که چی؟ من می خوام بیام خاستگاری بالاخره همه باید بفهمن دیگه!

- تو فکر می کنی مشکلی پیش نمیاد؟

- امیدوارم مشکلی پیش نیاد!

بعد از چند دقیقه سکوت فرهاد ادامه داد :

- نگران نباش عزیزم ، بسپار به من ، درست میشه.

- می سپارم یه خدا! هرچی صلاحمون باشه امیدوارم همون بشه.

فرهاد ترانه رو سر کوچه پیاده کرد و راهی منزل شد.

چند هفته ایی گذشت و منیره خانم کم کم می خواست جریان رو به اطرافیان بگه تا مزه دهن بقیه رو بدونه. یه روز که با خواهر و مادرش دور هم جمع بودند سر صحبت رو باز کرد :

- چند ماه دیگه بیشتر نمونده تا ترانه دیپلم بگیره نه خواهر؟

- آره دیگه ایشااله این چندماه هم تموم بشه ، دانشگاه قبول بشه بره!

- چطور مگه؟ مشکلی پیش اورده برات؟ این دختر که آزارش به مورچه نمی رسه؟

- مشکل که چی بگم خواهر؟ خونه کوچیکه ، جا تنگه! نگه داشتن دختر دم بخت هم سخته! مسئولیت می خواد ، منم که سرکار میرم ، می ترسم مشکلی پیش بیاد پس فردا من باید جوابگو باشم. زودتر بره برای ما هم بهتره!

- یعنی فری خان میذاره ترانه دانشگاه بره یه جایی تک و تنها؟

- خدا کنه که تهرانه قبول بشه برگرده خونه مادربزرگش ، اگه هم جای دیگه قبول بشه من فری رو راضی می کنم براش خوابگاه بگیره بذاره بره!

- حالا اگه براش خاستگار تو همین شهر پیدا شد چی؟ دختر خوبیه ها!

- وا؟ یعنی کی؟ نکنه کسی از تو پرس و جو کرده براش؟

- خودت می دونی من ترانه خیلی دوست دارم......

مادرجون پرید وسط حرف دخترهاش و گفت:

- چون دختر نداری هر دختری بهت یه کم نزدیک میشه به نظرت خوب و همه چی تموم و دوست داشتنی میاد! منظورت از این حرفها چیه منیره؟

- منظور خاصی نداشتم ، گفتم دختر خوبیه ، حیف از دستمون بره ، همین جا عروسش کنیم.

- حرفها میزنی ها مادر! اینجا یه وجب جاست ، شهر به این کوچیکی کی میاد یه دختری رو که ننه و باباش از هم طلاق گرفتن و بگیره! نه پدری بالاسرش بوده نه مادر درست حسابی داشته! خدایا دور بدار از ما ، مادرش سه تا شوهر کرده که هیچ از سومی هم طلاق گرفته الانم بیوه است! معلوم نیست این دختره چطوری تربیت شده! از قدیم گفتن دختر و می خوای بگیری ببین مادرش چطوریه! دخترهای خانواده دارش تو این شهر موندن، کی میاد این دختری رو که زیر دست این و اون بزرگ شده بگیره؟

منیژه ادامه داد:

- خواهر این چیزها رو از سرت بکن بیرون! دنبال دردسر می گردی؟ پس فردا هرچی بشه میان یقه تو رو میگیرن که تو معرفی کردی! تازه اگه کسی قبول بکنه این دختره رو با این شرایط بگیره!

صحبت به اینجا که رسید منیره خانم بقیه حرفش و قورت داد و با خودش فکر کرد خوب مادرجون همچین هم بیراه نمیگه و بهتره یه کم بیشتر رو حرفهای مادرجون و خواهرش فکر کنه! راست می گفت مردم چی می گفتن خوب؟ خانواده به این با اصالتی بعد عروسشون اینطوری؟ مایه سرشکستگی بود براشون! افت داشت!

از طرفی فرهاد بی صبرانه منتظر جواب مادرش بود و چپ و راست مادرش رو سوال پیچ می کرد:

- چی شد مامان؟ با بابا صحبت کردی؟

- بابات نظری نداره! کلا که پدرت تو هیچی نظر خاصی نداره!

- خوب پس شما هم که راضی هستید حله دیگه! کی بریم خاستگاری؟

- کجا برای خودت تند تند میدویی؟

- چرا؟ چی شده مگه؟ شما که مخالف نبودی!

- مخالف نبودم ولی موافق هم نبودم!

- یعنی چی مامان؟ این حرفها یعنی چی؟ چرا با اعصاب من بازی می کنید؟

- چته فرهاد؟ مثل اینکه این دختره نرسیده عقل از کله ات پرونده! من در موردش فکر کردم....

- خوب؟

- نمیشه!

- خودتون تنهایی فکر کردید؟

- منظور؟

- منظور اینکه خودتون تنهایی فکر کردید یا با خاله و مادرجون فکر کردید؟

- با هرکی فکر کرده باشم نتیجه اش اینه که نمیشه!

- برای چی نمیشه؟ من یه دلیل قانع کننده می خوام

- از این قانع کننده تر که مادر ترانه سه تا شوهر کرده الانم بیوه است! معلوم نیست چهارمیش کی باشه!

- مامان خودتون می دونید چی دارید میگید؟ این چه ربطی به ترانه داره؟

- ربطش اینه که این دختر زیر دست هزار نفر بزرگ شده! تربیت درست حسابی نداره! پدر و مادر بالای سرش نبودن، خانواده دار نیست! از این دلیل بیشتر؟ چشمات و باز کن فرهاد عاشقی عقل تو سرت نذاشته ها!فردا پدرت تو کسبه نمی تونه سر بلند کنه هزارتا حرف درمیاد که عروس فلانی با این همه دبدبه و کبکبه یه دختر بی بوته است...

- مامان این حرفها حرفهای شما نیست! خودتون می دونید ترانه خیلی هم دختر خوبیه ، همه این حرفها بهانه است.

فرهاد این حرف و زد و با عصبانیت تمام به اتاق خودش رفت ........