سرپناه (24) - فصل 6
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤   کلمات کلیدی:

ترانه دچار موقعیت پر استرسی شده بود و هرچی فکر می کرد راه به جایی نمی برد. دنبال کسی می گشت تا باهاش حرف بزنه ولی اون شخص رو هم پیدا نمی کرد ، در نهایت با یکی از همکلاسیهاش که بیشتر جور بود سر درد و دل رو باز کرد:

روی ادامه مطلب کلیک کنید


- مریم اگه بدونی چه حالی دارم ، اصلا نمی تونم تصمیم بگیرم که چیکار کنم!

 

-                                        - کس دیگه ایی رو دوست داری؟

 

- دوست داشتم ، یعنی فکر می کردم دوست دارم ولی الان که دستم بهش نمی رسه فکر می کنم انقدرها هم  که فکر می کردم دوستش نداشتم و بیشتر از سر تنهایی بوده

 

-                                      - خوب پس دیگه چی؟

 

- خوب آخه الان خیلی زوده برای من ، من می خوام برم دانشگاه ، تازه هنوز دیپلمم نگرفتم! الان نمیشه!

 

-                                      - با فرهاد صحبت کن حتما صبر می کنه نه؟

  -را                               - - راستش نمی دونم فرهاد رو دوست دارم یا نه؟

- ترانه این موقعیت خوبیه ، فرهاد هم از نظر ظاهری خوبه و هم اینکه وضعیت شغلی و مالی مناسبی داره و شرایط زندگی تو رو هم کامل می دونه! چرا می خوای لگد به بخت خودت بزنی؟ فرهاد از خانواده خوش نامی هم هست و توی این شهر دست رو هر دختری بذاره کسی بهش نه نمیگه! علاقه هم کم کم به وجود میاد!

 

- در واقع همین چیزاست که من رو مردد کرده و دارم در موردش فکر می کنم وگرنه که از همون اول می گفتم نه!

 

- پس مبارکه؟

 

- نه بابا چی چی رو مبارکه؟ فعلا می خوام یه مقدار بیشتر با اخلاقیاتش آشنا بشم بلکه به هم نخوردیم!

 

- آخ که کاش همچین پیشنهادی به من شده بود! شانس ندارم که!

 

ترانه همون روز موقع برگشتن از مدرسه همون ساعتی که می دونست پدر فرهاد توی محل کارش حضور نداره  و فرهاد تنهاست باهاش تماس گرفت :

 

- بله؟ بفرمایید.

 

- سلام ، ترانه هستم

 

- سلام خوبی؟ زودتر منتظرت بودم! چی شد؟ چرا اون روز گوشی رو گذاشتی؟ کلی نگران شدم.

 

- می خواستم در مورد پیشنهادتون بیشتر فکر کنم.

 

- حدس می زدم ، خوب نتیجه چی شد؟

 

- راستش من دوست دارم که بیشتر از خودتون بدونم ، منظورم اینه که اصلا ببینیم با همدیگه جور در میاییم یا نه؟!

- خوب این خیلی خوبه و من خوشحالم که داری من و جدی می گیری! میشه ازت خواهش کنم که یه کم خودمونی تر با من صحبت کنی؟ اینطوری که تو حرف می زنی من خیلی معذب هستم و دستپاچه میشم!

 

- باشه مشکلی نیست ولی من اصلا دلم نمی خواد که خانواده هامون چیزی از این مسائل بدونن ، حداقل تا وقتی که خودمون تصمیم قطعی نگرفتیم اونها چیزی ندونن ، چون من خیلی از واکنش زن عمو و به خصوص مادربزرگ شما می ترسم!

 

- هرطور که راحتی

 

به این ترتیب رابطه فرهاد و ترانه به قصد زندگی مشترک شروع شد اما ترانه کماکان از اینچنین رابطه ایی می ترسید به خصوص که مادر زن عمو که ساکن خونه پدری فرهاد بود هیچ میونه خوبی با ترانه نداشت و گاهی اوقات حرفهاش باعث می شد که زن عمو هم با ترانه بدخلقی کنه!

 

فردای همون شب زن عمو باز هم شال و کلاه کرد به مقصد خونه خواهرش و بچه ها هم آماده رفتن شدند ، ترانه مردد بود که بره یا نره تا زن عمو پرسید:

 

- ترانه تو هم اگه درس نداری بیا بریم ، خوب نیست زیاد تو خونه تنها بمونی!

 

توی خونه خاله ترانه طبق معمول گوشه ایی رو انتخاب کرد و مشغول تماشای تلویزیون بود که با صدای در به خودش اومد ، بله فرهاد بود که زودتر از همیشه به خونه اومده بود و ترانه ناخداآگاه با دیدن فرهاد خون به سمت گونه هاش هجوم آورد. بدجوری دستپاچه شده بود ، اصلا انتظار نداشت این ساعت فرهاد رو تو خونه ببینه! سلامی کرد و سرش رو پایین انداخت.

 

- فرهاد با صدای بلند به همه سلام کرد و شاد و سرخوش در حالیکه سعی در نادیده گرفتن ترانه داشت به سمت آشپزخونه رفت :

 

- مامان چیزی برای خوردن نداریم؟ بدجوری گرسنه ام!

 

- الان برات یه چیزی گرم می کنم . تو چرا چند وقته انقدر زود میای خونه؟ خبریه؟

 

- بده زود میام و بعد از ساعت کار دیگه جایی نمیرم؟

 

- نه مادر خیلی هم خوبه ولی خوب کم سابقه است تعجب کردم!

 

- تازه یه تصمیم دیگه هم گرفتم می خوام یه مقدار درسهای دوره دبیرستان رو مرور کنم بلکه امسال تو کنکور شرکت کردم.

 

مادر فرهاد در حالیکه از این حرف یه وجد اومده بود غذای فرهاد رو جلوش گذاشت و ازش پرسید:

 

- مادر جون معلم سرخونه ایی چیزی نمی خوای بگیری؟

 

فرهاد که این نقشه رو از قبل کشیده بود فکری کرد و جواب داد:

 

- نه فکر نمی کنم نیاز باشه ، ولی اگه کسی باشه که بتونم باهاش درس بخونم خیلی خوب میشه ، کسی رو سراغ نداری که الان دبیرستانی باشه؟

 

 

خاله خانم زن ساده ایی بود و  بدون هیچ فکر پیشی گفت :

 

- ایناها مادر جان ، چرا جای دور میری؟ این ترانه دبیرستانیه ، خیلی هم درسش خوبه ، همه نمره هاش بیسته مادر ، اشکالات رو از همین ترانه خودمون بپرس.

 

فرهاد که تیرش به هدف خورده بود با لبخند پیروزمندانه ایی بر لب رو به ترانه کرد و پرسید:

 

- جدی ترانه خانم ؟ من نمی دونستم شما انقدر درس خون هستی! خوب سال چندمی؟ چقدر خوب شد.

 

ترانه حسابی جا خورده بود و در عین حال از زیرکی فرهاد خنده اش گرفته بود پس با صدایی آروم جواب داد:

 

- سال سوم هستم ، کمکی خواستید به من بگید.

 

- ممنون ترانه جون خیلی خوب شد فقط چون من کار می کنم و همین موقع ها میام خونه میشه ازت خواهش کنم که همین موقع ها بیای اینجا یا من بیام خونه خاله تا یه کم با هم درس بخونیم؟

 

همین موقع مادربزرگ فرهاد که زن کج خلقی بود و تا اون موقع ساکت نشیته بود وارد بحث شد:

 

- چه معنی داره دختر و پسر نامحرم با هم حرف بزنن؟ نه فرهاد جان تو یکی دیگه رو برای درس خوندن پیدا کن! خوبیت نداره مادر.

 

ترانه دست و پاش رو حسابی گم کرده بود و نمی دونست که چی بگه و همینطور گیج و مات به زن عمو نگاه می کرد. زن عمو با حالت ناخوشایندی رو به ترانه که منتظر بود کرد و گفت:

 

- ترانه اینطوری تو از درسهای خودت عقب می افتی! هر روز که نمیشه بیای اینجا! به نظر من بهتره فرهاد خودش درس بخونه و اشکالاتش رو یک الی دو روز در هفته با تو مطرح کنه!

 

فرهاد که می ترسید همین یکی دو روز رو هم از دست بده سریع گفت :

 

- خاله جون باشه مسئله ایی نیست ، هر روزی که شما و ترانه آمادگیش رو داشتید به من بگید که یا من بیام یا شما . و بعد برای اینکه جای حرفی برای مادربزرگش باقی نگذاره سریعا اضافه کرد:

 

- مادرجون من می دونم شما چقدر دوست داری نوه ات دکتر ، مهندس بشه. اصلا به خاطر اینکه باعث افتخار شما باشم می خوام این کار رو بکنم.

 

مادر جون با چشم غره ایی روش رو برگردوند و موضوع صحبت رو به نشونه اینکه حرفی نداره عوض کرد ......

پ . ن: ببخشید که دیر نوشتم ولی مشکلی برام پیش اومده که فقط ازتون می خوام برام دعا کنید.