سرپناه (23) - فصل 6
ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٧   کلمات کلیدی:

ترانه متعجب بود و نمی دونست این نامه چیه و متعلق به کیه؟ پشت سر دخترک که آشنایی چندانی باهاش نداشت راه افتاد و صداش کرد:

روی ادامه مطلب کلیک کنید


- ببخشید میشه یه لحظه صبر کنید؟

- بله؟

- این نامه چیه؟

- من نمی دونم می تونید باز کنید و بخونید.

- خوب درست ، ولی می خوام بدونم کی این رو به شما داده؟

- دیشب برادرم نشونی شما رو بهم داد و گفت که این و بدم به شما.

- ولی من برادر شما رو نمی شناسم نمی تونم این نامه رو قبول کنم.

- این نامه رو برادرم ننوشته منم چیز بیشتری نمیدونم فقط گفت بدمش به شما.

- آهان باشه ممنون

ترانه شدیدا کنجکاو بود که به محتویات نامه پی ببره ولی از طرفی هم دوست نداشت تو مدرسه بازش کنه تصمیم گرفت که بذارتش برای توی راه. بالاخره ساعت آخر هم تموم شد و ترانه تنها در حالیکه نامه رو باز می کرد به سمت خونه به راه افتاد. هرچی بیشتر می خوند بیشتر دچار سردرگمی می شد ، وقتی نامه به انتها رسید دیگه نمی تونست به راه رفتن ادامه بده و بی اختیار روی پله خونه ایی کنار خیابون نشست. سرش رو روی پاهاش گذاشت و از سر استیصال شروع کرد با خودش حرف زدن :

- این دیگه چه بلایی بود به سر من اومد؟ آخه من که با تو کاری نداشتم آقا فرهاد! تو چطوری تونستی برای خودت ببری و بدوزی؟ چطوری عاشق من شدی و فکر کردی منم تو رو دوست دارم؟ راستی من دوسش دارم؟ نه من اصلا دوستش ندارم ، نه اینکه بدم بیاد ازش ولی هیچ حسی نسبت بهش ندارم من قول داده بودم به خودم ، نه من نمی تونم. اگه عمو بفهمه این دفعه دیگه حتما یه بلایی سرم میاره! من و آورده اینجا که مثلا سر به راه بشم حالا بیام با فامیل زن عمو دوست بشم؟ نه دیگه انقدرها هم خل نیستم! بهش میگم اگه خیلی علاقه داره به من بره با عمو صحبت کنه و رسما خاستگاری کنه! دیگه نمی خوام آبروریزی به بار بیارم.

با این فکرها از جاش بلند شد و به راه ادامه داد. توی خونه اصلا حوصله هیچ کاری رو نداشت ، زن عمو هنوز از سرکار برنگشته بود و دختر عمو هاش مشغول چرت بعد از ظهر بودند. فکر کرد شاید بهترین موقع باشه که جواب نامه فرهاد رو بده. اول خواست تلفن بزنه ولی ترسید ، در مورد نامه نوشتن هم مردد بود که چطور به دستش برسونه؟ شاید داره عجله می کنه و شاید بهتر باشه یه کمی صبر کنه. کلافه شده بود و مدام دور خودش می چرخید و زیر لب غرلند می کرد. شاید بهتر بود منتظر عکس العمل بعدی فرهاد باشه و چیزی به روی خودش نیاره! اینطوری که فرهاد توی نامه نوشته بود حسابی دل و دین به ترانه باخته بود و حتما یه کاری برای دل خودش می کرد.

- آره صبر می کنم تا خودش تماس بگیره بذار همه چیز از طرف اون باشه .

همونطور که حدس می زد صبح روز بعد موقع رفتن به مدرسه فرهاد رو سر خیابون دید. خنده اش گرفته بود که چطور نتونسته تا بعد از ظهر صبر کنه! فرهاد با ماشین بود و آروم کنار پای ترانه ترمز کرد ، ترانه زیر چشمی نگاهی به داخل ماشین انداخت و گفت :

- آقا فرهاد من نمی تونم سوار ماشین شما بشم خوبیت نداره یکی ببینه آبروریزی میشه.

- فقط یه کلام بگو تو هم به من علاقه داری یا نه؟

- من نمی تونم اینطوری جواب بدم و باید باهاتون صحبت کنم.

- این شماره مغازه است ، بابا ظهر میره خونه و من تنها هستم وقتی داری از مدرسه برمی گردی از تلفن عمومی زنگ بزن. منتظر تماست هستم.

ترانه سریع برگه ایی که شماره ایی روش نوشته شده بود رو گرفت و راه افتاد. همونطور که فرهاد خواسته بود موقع برگشتن از یک تلفن عمومی شماره رو گرفت ، با اولین بوق ، فرهاد گوشی رو برداشت ، صداش از پشت تلفن می لرزید:

- الو .... بفرمایید ...

- سلام ، خودتون هستید؟

- بله فرهادم ترانه خانم

- خوب بهتره سریع حرفم و بزنم چون نمی تونم زیاد معطل کنم و نباید دیر به خونه برسم.

- بفرمایید من سراپا گوشم

- راستش من نمی تونم قبول کنم که با شما دوست باشم

فرهاد که انگار توقع نداشت بی اختیار تن صداش بالا رفت و با ناراحتی پرسید:

- برای چی؟ چرا آخه؟

- خوب می دونید من نمی خوام این ریسک رو بکنم ، پای آبرو وسطه می دونید که؟ اگه کسی بفهمه خیلی برای من بد میشه.

- من قول میدم کسی متوجه نشه!

- نه من نمی تونم ، من می ترسم

- یعنی تو هیچ علاقه ایی به من نداری ترانه؟

- نه ، یعنی نمی دونم ، یعنی انقدر وحشت دارم از این قضیه که اصلا بهش فکر نکردم که آیا علاقه ایی به شما دارم یا نه؟

- خواهش می کنم نگو نه ، تو برای من خیلی مهم هستی نمی تونم به این سادگی ازت بگذرم.

- نمی تونم آقا فرهاد نمی تونم

- فقط یه کلمه بگو نمی تونی یا نمی خوای؟ اینا خیلی با هم فرق داره!

- ......

- هستی پشت خط؟ چی شد؟

- .... نمی تونم

فرهاد نفس عمیقی کشید و گفت :

- خوب یه کم خیالم راحت شد ، اشتباه نکرده بودم تو هم بی تمایل به من نیستی!

- من شاید از شما خوشم بیاد ولی نه اینکه دوستتون داشته باشم

- خوب تا همین جاش برای من کافیه. من انتظار دوستی آنچنانی هم از تو ندارم همینقدر که بدونم تو هم به من علاقه داری کافیه. من می خوام باهات ازدواج کنم ، منتها یه مقدار زمان می خوام که همه چیز رو به راه بشه و تو هم حداقل دیپلمت و بگیری.

- ترانه که انتظار شنیدن چنین حرفی رو نداشت در حالیکه سراپا خیس عرق بود بی اختیار گوشی تلفن رو سرجاش گذاشت!

بازم استرس داشت ، نمی دونست چه جوابی باید به فرهاد بده؟ اصلا دلش می خواست با فرهاد ازدواج کنه؟ اون که تصمیم داشت درس بخونه و فکر ازدواج نبود! چیکار باید می کرد.

- ای خدا این عمو رضا هم چه موقعی گذاشت و رفت! من با کی حرف بزنم آخه؟ حالا باید چیکار کنم؟ .........