سرپناه (22) - فصل 6
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٢   کلمات کلیدی:

مهمونی خانوادگی بود و به صرف شام. ترانه لباس مرتبی پوشید و آرایش ملایمی کرد. می دونست که توی شهر کوچیکی که اونها هستن مرسوم نیست که دختر آرایش داشته باشه و تا می تونست باید محجوب نشون می داد. نمی خواست خیلی تو چشم بیاد ، برای آخرین بار خودش رو توی آیینه نگاه کرد و بعد از اینکه مطمئن شد همه چیز مرتبه از اتاق بیرون رفت.

روی ادامه مطلب کلیک کنید


زن عمو و دخترهاش آماده بودن و همه با هم به سمت منزل خاله خانم حرکت کردند. راه زیادی نبود و بعد از چند دقیقه پیاده روی به منزل مذکور رسیدند. خونه ویلایی بزرگی بود و با نزدیک شدن اونها به در صدای پارس سگ نگهبان بلند شد. ترانه با شنیدن صدا یکه ایی خورد و چند قدم به عقب برداشت. تارا و تینا دختر عموهای ترانه با دیدن این صحنه خنده ایی کردند و تارا گفت :

- نترس ترانه جون خیلی سگ بی آزاریه و فقط صداش بلنده. ما رو کاملا می شناسه و الان که در باز بشه می پره تو بغلمون ، به وقت نترسی ها!

ترانه نفس راحتی کشید و آروم پشت سر بقیه پا به داخل حیاط گذاشت. حیاط پر بود از درختهای بلند و سرسبز و باغچه ایی در حد باغ و پر از گلهای خوشرنگ و بو. خونه ته باغ قرار گرفته بود. ترانه غرق لذت شده بود و با تمام قوا ریه هاش رو از هوای عطرآگین دور و برش پر می کرد. در همین اثنا صدای خاله خانم از ته باغ شنیده شد که با صدای بلند و لهجه ایی شیرین به مهمونها خوش آمد می گفت.

خاله خانم چهره ایی دلنشین و خوشرو داشت به طوریکه ترانه با دیدنش هرچی اضطراب و ناراحتی داشت فراموش کرد و خیلی زود تمام اون حسها تبدیل به محبت و گرمی شد.

داخل خونه هم مثل خارج اون نمای خوبی داشت هرچند یه مقدار قدیمی به نظر می رسید ولی هنوز هم خیلی شیک و اشرافی به نظر می اومد. چهار اتاق خواب بزرگ داشت و سالن بسیار وسیعی که همراه با مبلمانی سلطنتی چشم رو خیره می کرد. لوسترهای گرون قیمت و بلندی از سقف آویزون بودند و در گوشه ایی از سالن ساعت شماته دار قدیمی و زیبایی به چشم می خورد.

ترانه انگار که وارد دنیای جدیدی شده باشه با دقت همه جا رو زیر نظر داشت و انقدر محو بود که هر از گاهی تارا با ضربه ایی بهش یادآور می شد که جواب احوالپرسی دیگران رو بده! اون شب ترانه متوجه شد که شوهر خاله خانم یک تاجر خوش نامه و سه پسر هم داره که بزرگترینشون با پدر کار می کنه و دو تای دیگه محصل هستند.

سفره شام مجللی چیده و سپس برچیده شده ، میوه و چای صرف شد و زمان خداحافظی رسید. مهمانها به نوبت رهسپار منزل شدند و آخرین مهمانها زن عمو و سه تا دخترها بودند که با اینکه تا خونه فاصله چندانی نداشتند اما خاله خانم از پسر بزرگش فرهاد خواست که اونها رو برسونه.

فرهاد توی ماشین منتظر خاله منیژه و دخترها بود. منیژه خانم جلو و سه تا دخترها عقب نشستند و ترانه از سر کنجکاوی قصد کرد که نگاهی به آیینه جلو بیاندازه تا متوجه بشه فرهاد کدوم یکی از پسرهایی بود که تو مهمونی دیده، و به محض اینکه سرش رو بلند کرد نگاهش با نگاه فرهاد تو آیینه گره خورد! سریع چشمهاش رو دزدید و صورت گلگون شده اش رو پایین انداخت و همون لحظه با خودش عهد کرد که دیگه هرگز با فرهاد چشم تو چشم نشه!

ترانه اون شب از اینکه به اون مهمونی رفته بسیار خوشحال و راضی بود و از اون شب به بعد دیگه برای رفتن به خونه خاله اگر و اما نمی آورد چون از ته دل به خاله خانم علاقه پیدا کرده بود. به خصوص که خاله خانم دختر نداشت و دخترها رو خیلی دوست می داشت.

سه ماه تابستون به سرعت تموم شد و ترانه سال سوم دبیرستان رو تو محیطی جدید شروع کرد. زن عمو هر از گاهی از سر خستگی بد خلق می شد و غر غر می کرد ولی ترانه در کل راضی بود و حس می کرد که بعد از مدتها داره طعم یه زندگی گرم رو می چشه. تا اینکه یک روز توی مدرسه دختری که آشنایی چندانی باهاش نداشت جلو اومد و نامه ایی به ترانه داد ...