سرپناه (20) - فصل 6
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٦   کلمات کلیدی:

ترانه با دیدن مصطفی تصمیم گرفت حالا که امتحاناتش تموم شده با مصطفی برن یه دوری بزنن تا روحیه اش عوض بشه.

روی ادامه مطلب کلیک کنید


دست در دست همدیگه به سمت پارکی که اون حوالی بود راه افتادند و توی راه هم در مورد رویاهای آینده شون صحبت می کردن. پارک نسبتا کوچکی بود یه نیمکت تو یه گوشه دنج رو انتخاب کردن و کنار هم نشستند ، دست مصطفی دور شونه ترانه حلقه شده بود و موهاش رو که از زیر روسری بیرون زده بود نوازش می کرد. در همین بین ترانه ناگهان بی اختیار بلند شد و شروع کرد به دویدن! مصطفی گیج شده بود و نمی دونست چه اتفاقی افتاده ، و با عجله به دنبال ترانه راه افتاد و از پشت سر صداش می کرد:

- ترانه ، ترانه؟ صبر کن ببینم ، چی شد یه دفعه؟

- نیا مصطفی تو رو خدا نیا برگرد

- آخه چی شده؟ تا ندونم نمیرم ، بیا بگو چی شده؟

- الان نمیشه تو برو

- نه من دنبالت میام برو یه کوچه خلوت تا بیام ببینم چی شده.

ترانه که دید حریف مصطفی نمیشه به سرعت تو یه کوچه خلوت پیچید و نفس زنان منتظر مصطفی شد.

- چی شد یه دفعه؟

- دوست عمو فری ، وای خدای من ، حالا چیکار کنم؟ دوست عمو فری ما رو دید!

- کدوم دوست؟ کجا؟ چرا من ندیدم؟

- تو نمی شناسیش ، ولی از اوناست که یک کلاغ چهل کلاغ می کنه ، اگه به عمو فری بگه خیلی بد میشه ، وای آبروم میره ، رضا هم که نیست راست و ریستش کنه. خیلی بد شد مصطفی من باید سریعتر برم خونه اگه دیرتر برسم اوضاع خیلی بدتر میشه. یه مدت اصلا دور و بر خونه ما آفتابی نشو.

- نگران نباش ترانه همه فامیل شما من و میشناسن اتفاق بدی نمی افته.

- همینش بده که تو رو می شناسن! دیگه هیچ اعتمادی نه به تو هست و نه به من. فعلا خداحافظ

ترانه خیلی زود به خونه رسید ، آروم کلید رو توی در چرخوند ، با قدمهایی لرزان از پله ها بالا رفت ، می دونست این موقع روز کسی توی خونه نیست ولی قلبش به شدت می تپید و نمی تونست خونسردیش رو حفظ کنه. اصلا نمی تونست تصور کنه که چه برخوردی قراره باهاش بشه. هرچی فکر می کرد که یه دروغ سر هم بندی کنه چیزی به ذهنش نمی رسید. پتوش رو کشید روی سرش و کنار دیوار اتاق به خواب رفت.

با صدای زنگ در ترانه با وحشت از جا پرید و دل تو دلش نبود و زیر لب زمزمه می کرد خدایا خودت به خیر کن.

با ترس آیفون رو برداشت و با شنیدن صدای عمو فری خشک شد. دستهای لرزونش رو روی دکمه آیفون فشار داد و با چهره ایی بی رنگ سرجاش نشست. مطمئنا بود که عمو فری با خبر شده که انقدر زود اومده خونه . توی دلش به شانس خودش بد و بیراه می گفت :

- ای لعنت به این شانس! این عمو فری سال تا سال روی ماشین سنگین کار می کنه و خونه نمیاد ، آخه چرا باید دیشب بر می گشت؟ اینم شانسه من دارم؟ چرا نرفت شهرستان پیش زن و بچه اش؟ حتما باید این موقع می رسید؟ ای خدا آخه من چرا انقدر بدبختم؟ 

وقتی عمو فری رسید توی خونه ترانه سرش رو بین دو تا پاش قایم کرده بود و نگاه نگرانش رو به فرش دوخته بود. عمو فری غضبناک فریاد زد:

- ترانه زود وسایلت و جمع کن 

- سلام عمو

- شنیدی که چی گفتم؟

- کجا برم عمو؟

- با هم میریم ، فردا صبح ، هیچ حرف دیگه ایی نمی خوام بشنوم. فهمیدی؟

- چشم  

اون شب ترانه حالی رو داشت که موقع رفتن رضا دچارش شده بود. انقدر کلافه بود که نمی تونست فکرش رو متمرکز کنه:

- یعنی عمو کجا می خواد من و ببره؟ پیش مامانم؟ نه فکر نمی کنم ، نکنه ..... نکنه می خواد ..... نه ، خدایا من نمی خوام برم اونجا ، وای مصطفی چی میشه؟ اگه من و با خودش ببره اونجا که دیگه هرگز دستم به مصطفی نمیرسه. یعنی حتی برای آخرین بار هم نمی تونم از مصطفی خداحافظی کنم؟ این چه سرنوشتیه که من دارم؟ آواره این خونه و اون خونه . دیگه خسته شدم کاش خودم یه جایی برای زندگی داشتم ، کاش حداقل یه درآمدی داشتم که مجبور نشم سربار دیگران باشم. کاش حداقل پدرم یه کم از خودش اراده داشت و نمی ذاشت عمو من و ببره ، از هیچی شانس نیاوردم .......

پ . ن : متاسفانه باخبر شدم که نویسنده وبلاگ دختر اشتباهی طی سانحه تصادف در کربلا درگذشته. امیداوارم این خبر واقعیت نداشته باشه. به هرحال اگر واقعا فوت شده خدایش بیامرزد ، در غیر این صورت آرزوی عمر با عزت براش می کنم.