سرپناه (19) - فصل 5
ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢   کلمات کلیدی:

ترانه نتونست بیشتر انتظار بکشه تا رضا خودش بخواد جریان رو بگه و اون شب به محض اینکه رضا اومد خونه رفت سراغش :

روی ادامه مطلب کلیک کنید.


- رضا تو جایی می خوای بری؟

- نه والا من تازه اومدم خونه!

- لوس نشو منظورم الان نیست!

- این پسره نتونست زبونش و نگه داره؟ ببینم اصلا تو کی اون و دیدی؟

- جواب من و بده اذیت نکن....

- اونایی که باید بدونن می دونن به تو نگفتم چون می دونستم از حالا تا رفتن من می خوای زانوی غم بغل بگیری!

- کجا می خوای بری؟

- از یه دانشگاه توپ خارج از ایران بورسیه گرفتم و می خوام برم. خیلی دنبالش بودم و حالا که همه چیز ردیف شده نمی تونم نرم.

- رضا پس من چی؟ من غیر از تو کسی رو ندارم! اون از بابام! اون از مامانم! تو تنها مونس من بودی بعد از این همه سال تنهایی. آخه چرا رضا؟

- ترانه عزیزم تو دیگه بزرگ شدی ، خانم شدی. من عاشقانه دوستت دارم عزیزم ولی بالاخره این چیزیه که پیش میاد. بالاخره یا من ازدواج می کردم یا تو و یه جوری هر کدوم باید بریم دنبال زندگی خودمون قرار نبود تا ابد پیش هم بمونیم!

ترانه با بغض گفت:

- رضا تو خیلی بی معرفتی من اصلا ازت توقع نداشتم!

رضا در حالیکه اشکهای ترانه رو پاک می کرد و گونه هاش رو می بوسید ادامه داد:

- ترانه جون من برای همیشه نمیرم فقط 3 سال طول می کشه. تو این مدت هم تو دبیرستان رو تموم می کنی و دانشگاه قبول میشی ، سال اولی که دانشگاه قبول بشی من برگشتم. باور کن خیلی زودتر از اونی که فکرش رو بکنی تموم میشه!

- باشه رضا حرفی نیست راست میگی وقتی پدرم سال تا سال سراغ من و نگرفت و مادرم یکی دیگه رو به بچه اش ترجیح داد چه توقعی از عمو هست؟

- ترانه منطقی باش! چرا انقدر احساسی برخورد می کنی؟ تو تنها بچه طلاق نیستی! الان خواهرهای تو هم همین وضع و دارن! داداش به اونها هم سر نمی زنه! تو نور چشم همه ما بودی و هستی خودت می دونی همه چقدر تو رو دوست دارن و چطوری رو تو حساب می کنن. درسته که زندگی سختی داشتی به نسبت بچه های همسن و سالت ولی باید از این سختی ها درس بگیری.

ترانه خودش رو تو بغل رضا رها کرد و انقدر گریه کرد تا چشمهاش گرم شد و خوابش برد.

صبح روز بعد ترانه به خودش قول داد که قوی باشه و دیگه هرگز به کسی دل نبنده فقط سه ماه وقت داشت تا بتونه نبودن رضا رو بپذیره. وقتی با خودش فکر می کرد حتی دیگه دلش مصطفی رو هم نمی خواست ، فکر می کرد اون هم یه روز تنهاش میذاره ، حس می کرد دنیا باهاش سر ناسازگاری داره و هیچ وقت نمی خواد روی خوشش رو بهش نشون بده.

سه ماه به سرعت گذشت و فصل جدایی خیلی زود سر رسید. رضا شب قبل چمدونش رو بسته بود و همه چیزش آماده بود همه پولهایی رو هم که احمد شوهر خواهرش بابات خرج سفر بهش قرض داده بود تو یه جای امن گذاشت اون شب ترانه تا صبح تو بغل رضا خوابیدن ولی رضا تا خود صبح پلک روی هم نگذاشت.

توی فرودگاه ولوله ایی بود ،همه دوستان رضا برای بدرقه حاضر بودند و مصطفی هم همون اطراف دائم در تردد بود. مادر رضا از رفتن کوچکترین پسرش دل خوشی نداشت و گریه امانش رو بریده بود. ترانه بغضش رو فرو خورده بود و بی صدا منتظر لحظه وداع بود. خواهرهای رضا هر کدوم یک طرف نشسته و ماتم گرفته بودند. رضا اولین عضو خانواده بود که قرار بود برای مدت طولانی ترکشون کنه و این موضوع برای همه ناراحت کننده بود. بالاخره بلندگو برای آخرین بار شماره پرواز و مقصد رو اعلام کرد و رضا دونه دونه گونه های فامیل رو می بوسید و خداحافظی می کرد ، وقتی نوبت به ترانه رسید ، ترانه بی اختیار تو بغل رضا از هوش رفت.

وقتی به هوش اومد روی تخت دراز کشیده بود ، چشمهای میشی رنگش رو به اطراف چرخوند و مصطفی رو دید که با ماهک مشغول حرف زدن هستن و یه دفعه همه بغضش ترکید و با صدای بلند شروع به گریستن کرد ، عمه ها دورش رو گرفته بودن و سعی در آروم کردنش داشتن. این جدایی برای ترانه واقعا سخت بود ، انگار که نیمی از وجودش برای چند سال فلج شده باشه.

بعد از چند روز همه چیز به روال سابق برگشت رضا هر از گاهی تماس می گرفت و ترانه خیلی آروم تر شده بود. گاهگاهی مصطفی رو می دید و بعد از رفتن رضا علاقه اش نسبت به مصطفی بیشتر شده بود. سعی می کرد جای خالی رضا رو با مصطفی پر کنه.

روز آخر امتحانات سال دوم دبیرستان بود و ترانه با شادی از در مدرسه بیرون اومد . مشغول فکر کردن به تعطیلات تابستون بود که طبق معمول مصطفی جلو راهش سبز شد.....