سرپناه (16) - فصل 5
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦   کلمات کلیدی:

همه اعضا خانواده از دیدار مجدد ترانه که حالا دختری نوجوان بود خوشحال بودند ، به خصوص پدرش که با رفتن سه فرزند دیگه اش شدیدا به وجود ترانه نیازمند بود. ماهک و همسرش تمام سعیشون رو برای کمک به ترانه می کردند و ترانه هم دختری خود ساخته و شدیدا علاقمند به تحصیل بود . از عموی کوچکترش ، که فقط ۵ سال از او بزرگتر بود بسیار حرف شنوی داشت و به نوعی عاشقانه عمو رضا رو دوست داشت .

رضا و ترانه به علت نزدیک بودن فاصله سنی از لحاظ فکری به هم نزدیک بودند و همدیگر رو درک می کردند ، رابطه ایی کاملا دوستانه و فرای عمو و برادرزاده داشتند. با هم درس می خوندند و با هم ورزش می کردند ، با هم به مهمانی می رفتند و با هم درد و دل می کردند. رضا نسبت به سن و دوره خودش پسری کاملا فهمیده و با توجه به شرایط خانوادگی بسیار پخته و سنجیده بود. سال اولی که در کنکور شرکت کرده بود با وجود رتبه خوبی که اورده بود به علت بلندی موی سر که فقط مقداری بلندتر از حد معمول بود در مصاحبه پذیرفته نشد و این سال دومی بود که برای کنکور درس می خوند و ترانه  هم به توصیه رضا و با توجه به استعداد خودش در رشته علوم تجربی مشغول به تحصیل شد.

اون سال همه چیز به خوبی پیشرفت و رضا با تجربه ایی که سال قبل اندوخته بود با چهره ایی در مصاحبه شرکت کرد که لاجرم پذیرفته شد و در یکی از بهترین دانشگاههای تهران در رشته فنی مهندسی مشغول به تحصیل شد و این موضوغ مشوقی برای ترانه بود که سبب شد همون سال اون هم شاگرد اول مدرسه بشه. رضا همچنین بسیار علاقمند به موسیقی بود و استعداد وافری هم در این زمینه داشت و هر وقت خالی که پیدا می کرد با یکی از نزدیکترین دوستانش به اسم مصطفی به تمرین و نوازندگی می پرداخت. گاهی مصطفی به خونه رضا می اومد و گاهی هم رضا به دیدن او می رفت. رضا همیشه سعی می کرد که این تمرین ها وقتی باشه که کسی خونه نیست تا مزاحمتی ایجاد نشه به خصوص مصر بود که فضای خونه برای درس خوندن ترانه آروم باشه بنابراین معمولا صبح ها رو برای نوازندگی انتخاب می کرد اما یک روز سرد زمستونی که برف زیادی هم داخل کوچه رو پر کرده بود و خورشید آروم آروم انوار نارنجیش رو پشت کوههای دماوند پنهان می کرد ، مصطفی ناغافل هوس ساز به سرش می زنه و وقتی به خودش میاد که دم در خونه رضا و انگشتش روی زنگ بود. ترانه به خیال اینکه رضا پشت دره شتابان خودش رو به در می رسونه و در رو باز می کنه اما با مصطفی رو به رو میشه.

- .... ب ب بخشید رضا خونه است؟

- نه نیست ولی دیگه همین ساعتها میرسه خونه. بفرمایید تو.

- نه مزاحم نمیشم یه وقت دیگه میام. خدا حافظ

- ببخشید رضا اومد بگم کی اومده بود؟

مصطفی اسمش رو گفت و راهش رو کشید و رفت ، با خوش فکر می کرد این دختره به این قشنگی کی بود که من تا حالا اینجا ندیده بودم؟ چه نگاهی داشت وقتی در رو باز کرد میخکوب شدم اصلا یادم رفت برای چی رفته بودم!

تمام طول راه فکر و ذهنش مشغول این پری وش شده بود و هرجی می کرد از ذهنش بیرون نمی رفت ، هی با خودش می جنگید که شاید نسبتی با رضا داشته باشه و درست نیست که بهش فکر کنه ولی تا چهره دخنرک یادش می اومد حس داغی بهش هجوم می اورد که دلش نمی خواست فراموشش کنه.

از طرفی ترانه هم برای اولین بار احساسات ضد و نقیضی رو تجربه می کرد و از اینکه زرنگی کرده بود و اسم طرف رو پرسیده بود پیش خودش حسابی سرخوش بود و لحظه شماری می کرد که رضا برسه بلکه بتونه اطلاعاتش رو تکمیل کنه ......

پ . ن : حتما خودتود متوجه شدید که پرشین ۴ ،‌ ۵ روزی قطع بود وگرنه من می خواستم زودتر بنویسم شرمنده. امروز هم به محض اینکه فهمیدم وصل شده براتون نوشتم ولی بار هم ببخشید که کوتاهه چون هم فردا صبح کلاس دارم و الان ساعت ٢ شبه و هم ویندوز این دستگاه برچسب فارسی نداره و حفظی دارم جای حروف فارسی رو تایپ می کنم و این خیلی سخته. زود بر می گردم به شرطی که شما هم از حس روزه داری و ماه رمضان بیایید بیرون و انقدر بی حال نباشید!