هر روز بهتر از دیروز ;-)
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٥   کلمات کلیدی:

خونه پیدا کردم و مشغول جمع و جور کردن اثاثیه جهت نقل مکان هستم ، بعد از جا به جا شدن میام و قصه زندگیم رو میگم.

پسرم همچنان در حال روزه داری به سر می بره و بعد از یه دوره چند روزه که خوب بود دوباره اعتصاب رو شروع کرده ، اما من دیگه کشش ندارم که بشینم و براش غصه بخورم ، بلاخره خودش بزرگ میشه دیگه ، تو این 15 ماهه که خدا این بچه رو به من هدیه کرده من خودم رو 15 سال پیر کردم. سر همه چیز این بچه بیخودی کاسه چکنم چکنم دست گرفتم و زندگیم رو به جهنم تبدیل کردم ولی دیگه بسه. مگه قدیما چطوری زندگی می کردن و 10 تا بچه هم داشتن؟ اگه قرار بود سر هر بچه اندازه من زندگیشون رو سیاه کنن که دیگه الان کسی رو زمین نمونده بود! هرچند هنوز خیلی برام سخته خودم رو به اون راه بزنم ولی دارم تمرین می کنم و هی خودم رو دلداری میدم که بازم داره دندون در میاره و خوب میشه! امیدوارم خوب بشه. شما هم من و از دعاتون بی نسیب نذارید.