سرپناه (15) - فصل پنج
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٠   کلمات کلیدی:

رضا ساک ترانه رو گرفت و با هم از پله ها بالا رفتن ، ترانه همینطور که بند کفشهاش رو باز می کرد گفت :

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


- فکرش و نمی کردی من باشم نه؟

- نه اصلا تصورش هم برام سخت بود! ترانه؟ تنهایی؟ اینجا؟ زودباش بگو چی شده کاسه صبرم پره.

- ای بابا! شش ماه به دنیا اومدی؟ از کرج تا اینجا با اتوبوس اومدم با این ساک به این بزرگی کلی پیاده روی کردم حالا تو طاقت نداری من یه ساعت بشینم؟

- جریان این ساک چیه؟ جهیزیه ات رو برداشتی اومدی؟

- تو مثل اینکه تا جرف از زبون من نکشی ول نمی کنی ، باشه بریم تو اتاق تو تا برات بگم.

ترانه روی تخت عمو رضا دراز کشید و کش و قوسی به خودش داد و شروع کرد :

- راستش خودتون که می دونید مامان ازدواج کرده ، اختلافات من و مامان هم دقیقا از زمانی شروع شد که بابا رفت زندان و خرجی من قطع شد و مامان هم تصمیم گرفت که برای اجاره کمتر بریم کرج و همون موقع ها بود که با ممد آقا آشنا شد! ممد آقا صاحب اون کلینیکی بود که مامان بعد از رفتن به کرج اونجا مشغول به کار شد ، نه اینکه فکر کنی ممد آقا دکتر یا حتی آمپول زن هم بودا! نه فقط صاحب اونجا بود و ماه به ماه می اومد اجاره اش رو می گرفت و می رفت. از وقتی هم که من مدرسه می رفتم دیگه مامان تمام وقت کار می کرد و صبح ساعت 7 که می رفت ساعت 7 غروب هم بر می گشت. تا اینکه بعد از مدتی ممد آقا از مامان خوشش میاد و ازش خواستگاری می کنه. وقتی مامان این موضوع رو تو خونه برای من و مادر بزرگ گفت هر دو شاکی شدیم و مخالفت کردیم من با اینکه 10 سالم بیشتر نبود ولی حس تنفر بدی نسبت به این مرد داشتم به خصوص که لا به لای صحبتهای مامان با مادر بزرگ متوجه شدم که دلیل اصلی مخالفت مادر بزرگ اینه که ممد آقا زن و بچه داره! مادر بزرگ دائم تکرار می کرد زنش بفهمه طلاقت میده! و یا تو پسر بزرگ داری که 20 سالشه و درست نیست دیگه ازدواج کنی! حتی تهدید کرد که اگه مامان این کار رو بکنه اون میذاره میره خونه دایی و دیگه با ما زندگی نمی کنه و اینطوری دیگه کسی نیست که مراقب من باشه! اما مامان می گفت که چه گناهی کرده که تو سن کم ازدواج کرده و الان پسرش بزرگه؟ و اینکه اگه با ممد آقا ازدواج کنه اوضاع مالیش خوب میشه چون اون پولداره و نیازی نیست که مامان کار کنه و خودش میمونه خونه و از من نگهداری می کنه ضمن اینکه من دیگه 10 سالم شده و اگر تنها تو خونه هم بمونم اتفاقی برام نمی افته! خلاصه که مادر بزرگ بعد از عقد مامان و ممد آقا گذاشت و رفت! ممد آقا هم هفته ایی دو شب می اومد خونه ما و من واقعا نمی تونستم تحملش کنم ، دائم با من بحث و بگو مگو داشت و شبهایی که اونجا بود به زور ساعت 7 شب من و می کرد تو اتاق که برم بخوابم! سال بعدش هم مامان حامله شد و الان هم یه داداش کاکل زری سه ساله دارم! از وقتی هومن به دنیا اومد و حضور پدرش از هفته ایی دو شب به هفته ایی سه شب افزایش پیدا کرد که دیگه اوضاع بدتر شد و من و ممد آقا دائم در گیر بودیم! هی به من امر و نهی می کرد و توقع داشت بابا صداش کنم! در حالیکه من اصلا جزو آدمیزاد حسابش نمی کردم می خواست که من وقتی از خونه بیرون میرم از اون هم اجازه بگیرم! منم دیگه بزرگ شدم و دلم می خواد خودم برای خودم تصمیم بگیرم این شد که طی یه دعوای حسابی که شب قبل کردیم به مامان گفتم که من بر می گردم پیش بابا! می دونستم شهلا رفته و من راحت می تونم اینجا زندگی کنم ، هرچند اگر هم بود دیگه زورش به من نمی رسید!

ترانه به این قسمت از قصه اش که رسید لبخند پیروزمندانه ایی زد و ادامه داد:

- تازه اینجا بچه کوچیک هم نیست که نذاره من درس بخونم ، دیگه همه عمه ها ازدواج کردن و رفتن و فقط من و عمو رضا هستیم که با هم درس می خونیم !

رضا که مدتی بود لبخند رو لبش خشکیده بود گفت :

- دوست نداشتم بعد از این همه مدت اینطوری بیای! ولی حالا که اومدی خوش اومدی ، همه از دیدنت خوشحال میشن. فردا هم با آبجی ماهک برو مدرسه ثبت نام کن که از درس نیافتی.

به این ترتیب زندگی جدیدی برای ترانه شروع شد ، دختری که از بدو تولد زندگی چهره خوشی بهش نشون نداد و با وجود سن کم دائم به دنبال مأمنی برای آرامش بود....

پ . ن : قسمت بعدی رو زود می نویسم ، نگید کم بودا!  چشمک