سرپناه (14) - فصل چهار
ساعت ٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٦   کلمات کلیدی:

دادگاه به جریان افتاد و روزی که نامه احضاریه برای شهلا فرستاده شد باور نمی کرد که به این سرعت علی تونسته باشه اون و بچه ها رو پیدا کنه و ازش شکایت کنه! می دونست که هیچ راهی برای برنده شدن نداره و همه چیز علیه اونه ، با آخرین مجادله ایی که با ماهک داشت می دونست که حمایت اون و شوهرش رو هم نداره. پولی هم نداشت تا وکیلی بگیره . چند جلسه دادگاه پشت سر هم گذشت و همه چیز به نفع علی پیش می رفت.  آخرین روز دادگاه بود و قاضی حکمش رو مبنی بر اینکه بچه ها باید به علی برگردانده بشن قرائت کرد ، شهلا و دو دختر بزرگترش اشک می ریختن و نمی خواستند از هم جدا بشن. احمد همسر ماهک با دیدن این صحنه شیوا و شیما رو گوشه ایی برد و ازشون پرسید :

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


- بچه ها چرا گریه می کنید؟

- برای اینکه باید برگردیم پیش مامان بزرگ!

-  یعنی بابا رو دیگه دوست ندارید؟

شیما که بزرگتر بود جواب داد :

- بابا رو دوست داریم ولی بابا هیچ وقت خونه نیست ، مامان بزرگ هم نیست وقتی هم میاد باید همه چیز آماده و مرتب باشه وگرنه دعوامون می کنه. من دیگه خسته شدم از بس معلمم به خاطر اینکه وقت نکردم مشقهام رو بنویسم تنبیهم کرده! از وقتی رفتم پیش مامان همه چی خیلی خوب شده ، دیگه مجبور نیستم همه ظرفها رو بشورم یا جارو بکشم....

- باشه عزیزم گریه نکنید من با پدرتون صحبت می کنم تا شماها رو به مادرتون بده خوبه؟

بچه ها سری به علامت تایید تکون دادند و احمد آقا به سمت علی رفت.

- خوب علی آقا همونطور که می خواستی دادگاه رو بردی ، حالا می خوای بچه ها رو برگردونی؟

- معلومه که باید برگردن! این همه دیویدیم که برگردن دیگه مگه غیر از اینه؟

- خواست بچه ها چی میشه؟

- خواست بچه ها چیه؟ متوجه نمی شم؟

- بچه ها نمی خوان برگردن می خوان با مادرشون زندگی کنن!

- با مادرشون؟ اون مادر عتیقه؟ اون که جلوی چشم من صد دفعه اینا رو کتک زده؟ به جون احمد من یه روز از سرکوچه که می اومدم شنیدم صدای گریه و زاری بچه میاد ، قدم هام رو تند تر کردم یه کم رسیدم نزدیک تر دیدم همین شیما که داره اینطوری اشک میریزه که بره پیش مادرش ها ، همینطوری داشت اشک می ریخت! بگو چرا؟ این زنیکه بی همه چیز این بچه رو از یه دستش گرفته بود بلند کرده بود وسط کوچه با دمپایی پلاستیکی می زدش! نرسیده بودم بچه سیاه و کبود بود!

-ای آقا ما همه این خانم رو می شناسیم ، نمی خواد به ما بگی. من خودم تازه چند وقت بود که با ماهک ازدواج کرده بودم رسیدم خونه شما نبودی ، دیدم مادرتون با ایشون بحثش شده و خانم تمام ظرفها رو برده روی بوم خونه و از اونجا پرت می کنه وسط حیاط که مثلا دل مادرتون رو بسوزونه! ولی خب همه اینا تموم شده و رفته ؛ چیزی که الان مهمه اینه که بچه ها با مادرشون راحت تر هستن شما هم بهتره کوتاه بیای به خاطر بچه ها.

- اگه اونا اینطور می خوان من حرفی ندارم ، نمی خوام زورکی بیارمشون تو خونه که پس فردا بازم بذارن برن ، ترانه که عزیز دل همه بود دادمش به حوری ، اشکال نداره اینا هم برن فقط من یه شرطی برای شهلا دارم.

- بفرما من بهش می گم.

- باید تعهد بده مادامی که سرپرستی بچه ها رو داره ازدواج نکنه و اگر چنین قصدی کرد بچه ها رو بده به من. نمی خوام بلایی که داره سر ترانه میاد سر اینا هم بیاد.

- باشه من خودم ازش خط و امضا می گیرم خوبه؟

- ریش و قیچی دست خودت احمد آقا فقط بچه ها رو هم بیار من می خوام ازشون خداحافظی کنم.

به این ترتیب هر سه دختر علی به دست مادرشون سپرده شدن .

چند وقتی از این جریان گذشته بود که یک روز عصر در خونه به صدا در اومد ، مستاجر طبقه پایین که حالا دیگه ساکن اتاقهایی شده بود که سابقا در دست علی بود سراسیمه در رو باز کرد و پیش روش دختر زیبایی رو دید که با ساکی دم در ایستاده. تو این مدت کوتاهی که ساکن این خونه شده بود سعادت آشنایی با همه اهل خونه و فامیل رو پیدا کرده بود برای همین فکر نمی کرد این دختر زیبا ربطی به این خونه داشته باشه پس گفت :

- بفرمایید خانم ، امری داشتید؟

- شما؟

- ببخشید شما در این خونه رو زدید!

- بله بله ، من با علی آقا یا مادرشون کار داشتم.

- معمولا روزها منزل نیستند ولی پسر کوچیکشون که پشت کنکوریه باید خونه باشه ، می خواید صداشون کنم؟

- نه ، اگه برید کنار خودم میرم بالا پیشش

- اما خانم مادر آقا رضا سر برسه بد میشه ها!

-  اتفاقا خیلی هم از دیدن من خوشحال میشه اجازه بدید برم تو!

در همین اثنا رضا پسر کوچیک خانواده که دیگه 19 سال سن داشت از توی تراس سرکی کشید و با دیدن این خانم 15 ساله فریادی از شادی کشید و با شتاب از پله ها پایین رفت تا ساکش رو بگیره.

- وای باور نمیشه ، خودتی ترانه؟

- آره عمو کوچولو ، دلم برات یه ذره شده بود ، یاد روزهایی که یواشکی مرباهای مامان جون رو می خوردیم به خیر

- آفتاب از کدوم طرف در اومده که تو اینوری پیدات شده؟ مامانت خبر داره؟

- داستانش مفصله بذار اول بریم بالا و یه نفسی تازه کنم تا برات بگم....

پ . ن : شرمنده که انقدر منتظر موندید خودم و پسرم به شدت بیمار بودیم و تازه امروز یه کم حال کوچولوم بهتر شده و تونستم از خجالتتون در بیام.