سرپناه (13) - فصل چهار
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٧   کلمات کلیدی:

غروب شده بود و خبری از شیوا و شیما نبود ، ماهک که خونه اش یه خیابون با خونه مادرش فاصله داشت سراسیمه به خونه مادریش وارد شد و مرتبا شیما و شیوا رو صدا می زد. شیرین که حالا 6 ساله بود با عجله از پله ها پایین اومد و خودش رو توی بغل عمه انداخت.

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


- شیرین جون شیوا و شیما خونه نیستن؟

- نه عمه ، مگه شیما خونه شما زندگی نمی کنه؟

- چرا عمه جون ولی امروز هنوز خونه نیومده فکر کردم شاید اومده باشه اینجا! شیوا کجاست؟

- نمی دونم اونم خونه نیست!

- یعنی از صبح که رفته مدرسه نیومده خونه؟

- نه نیومده! مادر جون هم همین سوالها رو از من پرسید عمه جون! حتما بابا هم بیاد اینا رو می پرسه نه؟

در همین بین مادر ماهک که تازه از کار برگشته بود و مطابق معمول اول رفته بود تا دوش بگیره از حمام خارج شد.

- سلام مامان ، بچه ها خونه نیستن؟

- نه! من فکر کردم اومدن پیش تو! یعنی پیش تو نیستن؟

- نه مامان ، داداش کجاست؟ دلم بدجوری شور افتاده!

- هرجا باشه الان دیگه سر و کله اش پیدا میشه.

- بریم بگیردیم تو محل بلکه کسی سراغی ازشون داشته باشه.

- بادمجون بم آفت نداره! هیچیشون نشده ، بیخودی شلوغش نکن .

- آخه تا به حال سابقه نداشته که دیر بیان خونه!

- بذار بیان چنان پوستی از سرشون بکنم که دیگه از این هوسها به سرشون نزنه.

- مادر جان شما خیلی خوش خیال هستید ها! بلکه بلایی سر این دوتا دختر بچه اومده باشه! من میرم دنبالشون میگردم به شما هم کاری ندارم.

در حالیکه ماهک از در خونه خارج میشد به علی برخورد که شاد و خندون با یه پاکت میوه تو چهارچوب در ایستاده بود.

- به به ماهک خانم ، چه عجب اینورا؟ عجله داری؟ دختر من کو پس؟

- داداش شیما و شیوا از صبح که رفتن مدرسه برنگشتن! شما سراغی ازشون نداری؟ من دارم میرم دنبالشون بگردم.

- برنگشتن؟ مگه میشه؟ اونا جایی رو ندارن برن که! جایی رو هم بلد نیستن! دو تا دختر بچه 11 ، 12 ساله بدون پول ، کجا می خوان برن؟

- داداش به جای سین جیم کردن من بیا بریم دنبالشون بگردیم.

- کجا بریم دنبالشون بگردیم تو جایی رو سراغ داری؟

- فکر کنم بهتر باشه اول به کلانتری خبر بدیم.

- نه ، من که کلانتری نمیام ، خودت برو!

- اوا داداش؟ برای چی نمیای؟

- نمیام دیگه خاطره خوشی ندارم از اونجا! من میرم دور و بر محل می چرخم تو دوست داشتی برو کلانتری!

تا پاسی از شب گذشته همه اهل خونه هرجایی رو که به ذهنشون می رسید گشتن ولی اثری از این دوتا بچه پیدا نکردن! تا صبح منتظر شدن و صبح به سراغ مدیر و ناظم مدرسه رفتند.

- سلام خانم مدیر ، من عمه شیوا و شیما هستم.

- بله بله ، آشنایی دارم خدمتون ، چه عجب؟

- راستش خودتون که وضعیت این دوتا بچه رو می دونید ....

- بله می دونم ، ولی خوب خدا رو شکر که ظاهرا مشکلات در حال حل شدنه!

- متوجه نمیشم!؟ راستش من امروز اومدم اینجا بگم که شیوا و شیما دیروز خونه نیاومدن! مدرسه اومده بودن؟

- جدی می فرمایید؟ یعنی شما بی خبرید؟

- چه خبری؟ تو رو خدا اگه چیزی می دونید زودتر بگید.

- راستش چند وقت بود که مادرشون می اومد جلوی در مدرسه برای دیدنشون ، ما هم چون چیزی از شما نشنیده بودیم ممانعت نکردیم! تا اینکه دیروز دیدم که بعد از ساعت مدرسه مادرشون باز هم دم در ایستاده ، اول فکر کردم طبق معمول اومد دیدن بچه ها اما بعد دیدم سوار یه ماشین شدند و رفتند! من نرسیدم بهشون تا چیزی بپرسم متاسفانه! و فکر کردم که لابد مصالحه برقرار شده! هرچند از حیطه وظایف بنده هم به دور بود ، چون خارج از ساعات مدرسه و بیرون از محیط مدرسه به وقوع پیوسته بود! با این وجود شماره ماشین رو برداشتم.

ماهک نفس راحتی کشید و گفت :

- خدا رو شکر ! خوب همینقدر که ما فهمیدیم با مادرشون هستند کافیه! ممنون از توضیحاتتون.

وقتی ماهک توی خونه توضیح میداد که چه اتفاقی افتاده علی و مادرش حسابی کفری و عصبانی بودند ، علی در حالیکه طول اتاق رو دائم می رفت و برمی گشت گفت :

- همچین هر سه تاشون رو نقره داغ بکنم که دیگه فیلشون یاد هندستون نکنه! زنیکه بیشعور تو این 4 سال کدوم گوری بوده که تازه یادش افتاده بچه هم داره! حالا که من برگشتم و بچه ها سر و سامون گرفتن اومده باز همه چیز رو خراب کنه؟ اون موقعی که بچه ها لازمش داشتن کجا بود؟ اسم خودش و گذاشته مادر؟ از اون حوری هم کمتر بود که برای دیدن سه تا پسرش خودش و به آب و آتیش می زد؟ چرا وقتی تو کوچه هوار هوار می کرد که ما از ترس آبرو زودتر طلاقش رو بدیم اسمی از بچه ها نیاورد ....

- داداش شما هم انقدر کشش نده ، حالا اون یه غلطی کرده ، انقدر جوش نزن!

- غلط کرده؟ بیخود کرده غلط کرده!!!

- خوب باشه هرچی شما بگی ولی با دعوا و مرافعه چیزی از پیش نمیره ، باید قانونی وارد بشی اگه می خوای بچه ها رو پس بگیری ، وگرنه بازم میاد برشون میداره میبره!

- آره راست میگی میرم ازش شکایت می کنم. قانونا بچه ها مال پدرشون هستن ، بچه ها رو میدن به من اینطوری چنان داغی به دلش میذارم که هرگز یادش نره!

***

ماهک باطنا خواستار این بود که بچه ها به مادرشون داده بشن ولی هرگز به زبون نمی اورد ، چون باعث شده بود که ترانه که چشم و چراغ خانواده بود ازشون جدا بشه ، ضمن اینکه حوری مدتی بود که مجددا ازدواج کرده بود و صاحب یک پسر دیگه هم شده بود و ترانه مدام با ناپدریش مشکل داشت. ماهک گاها به همراه شوهرش برای دیدن ترانه به منزل حوری رفت و آمد می کرد و ترانه رو برای دیدن اهل خونه می اورد.

***

به این ترتیب قرار شد تا شوهر ماهک برای پیدا کردن محل زندگی شهلا دست به کار بشه . حدودا دو هفته ایی طول کشید تا تونستند از طریق راهنمایی و رانندگی آدرس راننده ماشین رو که در یک آژانس مسافربری کار می کرد پیدا کنن و از طریق راننده آدرس محل سکونت شهلا رو که یکی از محله های جنوب تهران بود به دست آوردند....

پ . ن : دوستان من رو ببخشید که مدتیه به وبلاگهاتون سر نزدم ، شدیدا دچار کمبود وقت هستم. قول میدم در اسرع وقت جبران کنم. ممنون که انقدر لطف دارید به من و سر میزنید.