سرپناه (11) - فصل سه
ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٠   کلمات کلیدی:

بالاخره اتفاقی که نباید ، افتاد و علی بر خلاف اونچه که خودش تصور می کرد دچار اعتیاد شدیدی شد ، طوریکه نه از پس اقساط ماشین برمی اومد و نه از پس خرجی خونه! اطرافیان هم متوجه وخامت اوضاع بودند ولی کاری از دست کسی بر نمی اومد و این در حالی بود که شهلا بچه سومش رو به طور ناخواسته باردار بود و به هر دری می زد که بچه رو سقط کنه اما موفق نمیشد.

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


تنها همدم شهلا عروس همسایه دیوار به دیوارشون بود که گاهی با هم درد دل می کردن و یه روز شهلا که دلش طبق معمول پر بود به سراغ اشرف رفت و سفره دلش رو باز کرد :

- اشرف جون دیگه به تنگ اومدم ، نمی دونم چیکار کنم؟ این از این بچه ایی که هر بلایی به سرش میارم محکم چسبیده سر جاش اینم از شوهرم!

- چرا نمیری بچه رو سقط کنی؟

- پولم کجا بود خواهر؟ میگن غیرقانونیه ، باید کلی پول بدی! هرچی هم که در و همسایه گفتن خوردم ولی هیچی به هیچی!

- حالا بلکه قدمش خوب بود و اوضاعتون درست شد!

- نه بابا ، بدتر نشه بهتر نمیشه ، این بچه یه طرف این علی یه طرف!

- شهلا من یه فکری دارم نمی دونم بهت بگم یا نه؟

- برای سقط بچه میگی؟

- نه بابا ، اون که الان 4 ماهشه ، بزرگ شده ، هیچ زهر ماری بهش کارگر نیست!

- هان؟ پس چی؟

- برای ترک دادن علی میگم.

- ای بابا دلت خوشه ها! اونکه ننه اش بود و علی مثل چی ازش حساب میبرد نتونست ترکش بده! تو می خوای ترکش بدی؟

- نمیذاری حرف بزنم که! هی برای خودت صغری کبری می بافی!

- خوب بگو.

- میگم لوش بده!

- چی کار کنم؟

- بابا نشنیدی مگه؟ الان میگن اعتیاد جرمه! بفهمن طرف معتاده میگیرن میبرنش حلفدونی! یه مدت آب خنک بخوره از سرش می افته! شنیدم برای بار اول فقط 6 ماهه! تا اون موقع تو هم بارت و زمین گذاشتی و اگه حسابی مراقبش باشی دیگه نمیره سراغش!

- والا نمی دونم چی بگم؟ مادرش بفهمه من پسرش و انداختم حبس روزگارم و سیاه می کنه!

- نمی فهمه بابا! یه روز که میره پی مواد برو کلانتری سر کوچه آمارش رو بده ، کی می خواد بفهمه چی به چیه؟

- بد فکریم نیست ، حداقل تو این مدت داداش بزرگش خرج ما رو میده و یه نفس راحت می کشم .

به این ترتیب علی جهت ترک به دست مامورین سپرده شد و زمانیکه آخرین روزهای حکمش رو می گذروند دختر چهارمش به دنیا اومد.

                                                   ***

از طرف دیگه هم چون کمک خرجی ترانه قطع شده بود حوری مجبور شد که به یکی از شهرهای اطراف تهران نقل مکان کنه تا اجاره کمتری بده. بخصوص که ترانه حالا دیگه مدرسه هم میرفت و تهیه لوازم التحریر و کیف و کتاب و لباس فرم مدرسه هم به خرجهاش اضافه شده بود. این بود که برای تهیه خرج و مخارج خودش و ترانه و مادرش گاها برای سقط غیرقانوی به دکترها کمک می کرد و این کار رو به خوبی یاد گرفته بود و پول خوبی به این طریق نسیبش میشد.

                                                   ***

بعد از آزادی علی از زندان همه چیز به روال سابق برگشت و برای مدت دو سال علی مشغول همون کار سابق بود ، اما مجددا چند وقتی بود که علی دائم حالت خوابالودگی داشت و این حالت علی برای شهلا جدید بود ، وقتی ازش سوال می کرد که چرا انقدر خوابالود هستی جواب میداد که :

- بابا خوب دائم پشت ماشین نشستم ، کار سنگینه ، خسته میشم ، خوابم میگیره ، یعنی من آدم نیستم؟ نباید استراحت کنم؟

اما بالاخره یک روز برحسب اتفاق زمانیکه شهلا برای شستن لباسهای علی جیبهاش رو خالی می کرد به یه بسته سفید برخورد که هرچی کرد متوجه نشد چیه! تصمیم گرفت که نگهش داره و به برادر بزرگتر علی نشون بده بلکه اون متوجه بشه.

چند ساعت بعد در حالیکه علی از شدت خماری فریاد می کشید و دنبال لباسهاش می گشت ، شهلا بسته رو برد پیش برادر بزرگتر علی .

 برادر بزرگ علی معمولا خونه نبود به خصوص حالا که تازه نامزد کرده بود. در کل مردی بود تودار و کم حرف ، بسیار صبور و اهل کمک به مردم ، خاصیت بزرگ خانواده رو داشت خیلی آروم بود و تو هیچ مسئله ایی بدون اینکه کسی ازش بخواد مداخله نمی کرد و تا جاییکه می تونست شکیبایی به خرج میداد ولی وقتی دهن باز می کرد کسی جرات نداشت رو حرفش حرف بزنه. توی زمان خودش لوطی محل بود و همه بهش احترام خاصی میذاشتن.

- داداش شما میدونی این چیه؟

فریبرز خان در حالیکه با تعجب و ناباوری بسته و چپ و راست می کرد پرسید :

- این و از کجا اوردی زن داداش؟

- چطور مگه؟

فری خان در حالیکه ابروهاش رو تو هم گره کرده بود با تحکم و خشونت خاصی گفت :

- جواب من و بده ، حاشیه نرو

- راستش ، والا داشتم لباسهای علی ....

- علی؟

- آره دیگه تو جیب کت علی بود!

فریبرز خان انگار که یه سطل آب یخ روش ریخته باشن وا رفت و رنگ از رخسارش پرید.

- چی شد داداش؟ حالتون خوب نیست؟ آب قند بیارم براتون؟

- نه ، چیزی نیست خوبم. ببینم چیز دیگه ایی پیدا نکردی؟

- نه ، مثلا چی؟

- مثلا فندکی ، زرورقی ، سرنگی؟

- فندک که همیشه داره ، سیگار میکشه خوب ! ولی اینایی که میگید رو نه! برای چی هست؟ این اصلا چی هست خان داداش؟

- هیچی چیزی نیست تو برو پایین.

- خان داداش چیز بدی که نیست؟ تو رو خدا به من بگید.

- به تو بگم که چی بشه؟ بری جنگ و دعوا راه بندازی؟ تو کم مقصر نیستی تو این جریانات!

- چه جریاناتی؟ دعوا برای چی؟

- هیچی برو پایین من خودم با علی صحبت می کنم.

- نه تا به من نگید این چیه من نمیرم ، حق دارم بدونم .

- حق داری؟ چه حقی؟ اصلا بفهمی ، چیکار می خوای بکنی؟ چه کاری ازت بر میاد؟ دوباره بکنیش تو حلفدونی تا یه کار جدیدتر یاد بگیره؟ این اثرات همون جاییکه شما فرستادیش ترک بکنه! ترک که نکرده هیچی این دیگه خونه آخرشه! تا ته خط رفته! دیگه برگشتی نداره.

- خان داداش دق مرگم نکن بگو این چیه؟

- چی می خوای باشه؟ هروئینه!!!

پ . ن : من اول قصد داشتم زندگی ترانه رو بنویسم و پیش نویش قسمت اول رو دقیقا از جایی که ماهک ترانه رو پنهانی میبره برای دیدن حوری شروع کرده بودم ولی موقع انتشار حس کردم شاید بهتر باشه قصه رو از پدر و مادرش شروع کنم اینه که این همه طولانی شده! حالا نمی دونم اشتباه کردم یا نه؟ شاید بهتر بود این قسمتها رو لا به لای زندگی ترانه توضیح می دادم! فکر کنم خسته کننده شده براتون اینطوری؟!