سرپناه (10) - فصل سه
ساعت ٤:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٦   کلمات کلیدی:

دفعه بعدی که قرار بود حوری و ترانه همدیگه رو ببینند ، ماهک به حوری خبر داد که به زودی می تونه ترانه با خودش ببره :

روی ادامه مطلب کلیک کنید.


- حوری خانم بالاخره داداش راضی شده ترانه رو بدیم به شما!

- وای راست میگی؟ چطوری شد؟ اون که خیلی مخالف بود؟

- دیگه چطوریش رو نپرس ، حالا که قبول کرده نباید بذاریم که دوباره پشیمون بشه.

- خوب تو میگی چیکار کنیم؟

- ببین داداش شرط گذاشته که باید شرایط شما و خونه ایی که قرار ترانه بیاد توش رو بسنجه ، باید سعی کنی همه چیز خوب و طبق سلیقه داداش باشه. بالاخره اخلاقش رو می دونی و متوجه ایی که به چه چیزایی بیشتر توجه می کنه دیگه؟

- آره می دونم باید چیکار کنم ، ممنونم ماهک جان ، فقط کی می خواد بیاد خونه من و ببینه؟

- دفعه دیگه که از سرویس برگرده، فکر نمی کنم بیشتر از یکماه طول بکشه ، رفته جنوب.

- آهان باشه ، فقط یه سوال دیگه اگه ازت بپرسه که من و چطوری پیدا کردی چی میگی بهش؟

- میگم اتفاقی تو محل دیدمت ، میگم کار خدا بوده و حتما رضایت خدا هم در اینه که ترانه بره پیش مادرش. تو دیگه به بقیه اش کاریت نباشه.

- بازم ممنونم ازت ، ایشااله عروسیت.

علی خیلی زودتر از اون مدتی که قرار بود از سفر برگشت ، ته دلش خوش بود که ماهک تو این مدت کم هنوز حوری رو پیدا نکرده و شرط و باخته! اما وقتی از مادرش شنید که ماهک حوری رو پیدا کرده انقدر عصبی شده بود که نمی دونست باید چیکار کنه. اول به سرش زد که مخالفت کنه بعد با خودش فکر کرد که مرده و قولش و نباید زیر حرفش بزنه بهتره که بره سر از اوضاع و احوال حوری در بیاره شاید اونطوری بتونه بهانه ایی برای ندادن ترانه به مادرش جور کنه. با این افکار از ماهک خواست که با حوری قرار بذاره. و خیلی زود با هم به خونه حوری رفتن.

خونه نقلی و جمع و جوری بود توی طبقه اول یه خونه دو طبقه که طبقه بالا صاحبخونه زندگی می کرد و طبقه پایین رو که دو تا اتاق تو در تو بود با یه آشپزخونه کوچیک کنارش برای اجاره دادن و کمک هزینه خودش مهیا کرده بود. علی چندان ایرادی نتونست به خونه بگیره چون تقریبا در همون اشکال و ابعاد خونه ایی بود که خودش با شهلا و سه تا بچه زندگی می کرد! اسباب و اثاثیه خونه هم در حد معقولی بود برای یه زندگی دو نفره بود ، یه فرش و چند دست رختخواب ، یه کمد دو نفره و دوتا پشتی تمام چیزی بود که فضای اتاق رو اشغال کرده بود ، حوری توضیح داد که تو آشپزخونه هم یخچال داره و یه گاز رومیزی و چند دست ظرف و ظروف. انتظار داشت که علی چیز دیگه ایی در خواست نکنه و اجازه بده ترانه بیاد پیش اون. اما علی دست گذاشت رو چیزی که یه مقدار برای حوری دور از ذهن بود!

- خوب حوری خانم همه چیز مرتبه و شما هم که ظاهرا تو یه درمانگاه پرستار هستی! اما یه چیزی این وسط هست که من نمی دونم ماهک که انقدر اصرار داره برای ترانه بهتره بره پیش مادرش و خونه ما کسی نیست از ترانه مراقبت کنه و شهلا ترانه رو اذیت می کنه بهش فکر کرده یا نه؟!

- چی داداش؟

- شما به من بگو ببینم ترانه روزها که حوری سرکاره پیش کی میمونه؟!

حوری دست پاچه شد ، نمی دونست چی بگه؟ قبلا فکر این قضیه رو کرده بود ولی نمی دونست که آیا علی بپذیره یا نه! با مِن مِن و ترس و لرز جواب داد که:

- راستش رو بخواید قراره که مادرم بیاد با من زندگی کنه. من با صاحب کارم صحبت کردم که از این به بعد نیمه وقت برم و تا ساعت دو ظهر میرسم خونه ، تا ترانه از خواب بیدار بشه و یه کم اینور اونور بزنه من رسیدم.

- خوب اون وقت با حقوقت که کمتر میشه می تونی خرج سه نفر رو بدی؟

- می خوام که چند تا نوشته دور بر بزنم و به در و همسایه هم بسپرم که تو خونه کار تزریق و پانسمان انجام میدم.

علی خواست بازم مخالفت کنه ولی ته دلش به حال حوری سوخت و عوض سنگ اندازی بیشتر گفت :

- باشه اشکال نداره ، من خودم خرجیه ترانه رو میدم. هر ماه یه جایی با ماهک قرار بذار که بیای خرجی ترانه رو ازش بگیر.

با این کار علی می تونست همیشه حوری رو در دسترس داشته باشه و اینجوری دیگه حوری غیبش نمی زد که دست علی به ترانه نرسه با این حال بازم با حوری شرط کرد که هر وقت علی خواست بتونه بیاد ترانه رو ببینه و چنانچه حوری ترانه و برداره و ببره جایی که علی بی خبر از اون باشه حتما علی پیداش می کنه و حسابش رو میرسه!

به این ترتیب سرپرستی ترانه به حوری واگذار شد شهلا هم از این بابت خوشحال بود!

مدتی گذشت و اوضاع آروم بود ولی مصرف تریاک علی که ابتدا به قصد جلوگیری از خوابالودگی آغاز شده بود بیشتر میشد. کار به جایی رسیده بود که پولی که بابت مواد میداد انقدر زیاد بود که قسطهای ماشین عقب می افتاد و شهلا هم دائم بهانه پول بیشتر می گرفت و پیش خودش فکر می کرد که حتما علی پولها رو برای خانواده اش خرج می کنه که به اون کمتر پول میده و قسطهاش عقب می افته! با این فکر هر دفعه که علی از سفر برمی گشت دعوای مفصلی به راه می انداخت....