سرپناه (9) - فصل سه
ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۳   کلمات کلیدی:

تغییر شغل علی ناخودآگاه باعث تغییراتی هم توی خونه شد ، به الطبع شهلا دستش برای اذیت و آزار ترانه بازتر شده بود و خانواده علی که از این موضوع آگاهی داشتن سعی می کردن هرچه بیشتر ترانه رو پیش خودشون نگه دارن.

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


یک روز که مطابق معمول ماهک در راه محل کار بود باز هم حوری جلوی راهش سبز شد و سر صحبت رو در مورد ترانه باز کرد :

- ماهک جان حالا که علی ماه به ماه میاد خونه نمیشه ترانه رو بیاری من از نزدیک ببینم؟

- حوری خانم تا همین جاش هم من خیلی ریسک کردم ، اگه کسی ببینه و خبر به گوش داداش برسه واویلاست!

- خوب جای ملاقات رو عوض می کنیم بیارش یه کم دورتر تو یه پارک که اگه کسی دید بگی اتفاقی بوده!

- والا من خودم دلم برای ترانه می سوزه و دوست دارم بیاد پیش شما ، ما روزها خونه نیستیم و شهلا هم خوب باهاش تا نمی کنه. اما داداش شدیدا مخالفه. منم این وسط موندم که چیکار کنم؟

- حالا فعلا بیارش من از نزدیک ببینمش ، حتما تا حالا من و یادش رفته ، یه کم بذار باهام اخت بشه ، اگه یه روزی علی راضی شد که ترانه رو بده به من طفلک غریبی نکنه.

- باشه میارمش ، ولی تو رو خدا شما بهش نگید مادرش هستید ها! جلوی ترانه هم یه چیز دیگه صداتون می کنم که یه وقت چیزی از دهنش در نره ، اگه اسم شما به گوش شهلا برسه چنان آشی برامون می پزه که یه وجب روش روغن باشه!

- مطمئن باش من به خاطر خوبی های تو هم که شده هرکاری تو صلاح بدونی همون کار رو می کنم.

چند ماهی به همین ترتیب سپری شد و علی گاهگاهی خونه می اومد. توی دلش از اینکه از خونه دور شده و به آرامش رسیده خوشحال بود ، با خودش فکر می کرد کاش زودتر سراغ این کار اومده بود. هم درآمدش بهتر بود و هم اعصابش راحت تر ! دلش می خواست همون ماهی چند روز رو هم خونه نیاد ، اینطوری راحت تر بود ، کمتر غرغرهای شهلا رو می شنید ، و کمتر به مسائل دور برش فکر می کرد. از کاری که می کرد راضی بود و تنها مشکلش این بود که گاها شبها موقع رانندگی چرتش می گرفت و اگه مجبور می شد یه مدت رو بخوابه بار دیرتر به مقصد می رسید و هم از مزدش کم می شد و هم به بار بعدی دیرتر می رسید! این شد که دوستان چاره ایی براش اندیشیدند و به علی پیشنهاد کردن که به طور تفریحی تریاک مصرف کنه تا شبها خوابش نبره! به این ترتیب علی برای غلبه بر خواب شبانه گاها و به مقدار کم شروه به مصرف تریاک کرد.

یه شب که بار تهران بهش خورده بود و کلی هم از بندر سوغات برای خونه خریده بود و حسابی کیفش کوک بود و کبکش خروس می خوند، با کلی ذوق در خونه رو زد و ترانه در رو به روش باز کرد. با دیدن ترانه حال خوشی بهش دست داد و دختر کوچولو رو در آغوش گرفت و بوسید و بویید و شهلا هم از پشت  پنجره نظارگر اوضاع بود. به محض اینکه علی از در وارد شد ، شهلا اخم هاش رفت تو هم و شروع کرد به بهانه جویی و بدخلقی. می دونست که حتما علی سوغاتی های زیادی هم برای خانواده اش اورده و نقشه می کشید که چطور مانع بردن سوغاتی ها به بالا بشه! علی اما بی خیال از شهلا با سه تا دخترهای کوچیکش مشغول بازی بود و حتی متوجه قیافه درهم شهلا هم نشد. شهلا متوجه بود که مدتیه که علی بهش بی اعتنا شده و دلش می خواست همه این بغض ها و کینه ها رو یکجا تلافی کنه! و همینطور که غرلندکنان راه می رفت از حرص محکم زد به یکی از بسته ها ،با صدای شکستن علی به خودش اومد و شهلا با دیدن چهره عصبی علی خودش رو جمع و جور کرد و گفت :

- وای من نمی دونستم این تو شکستنیه! اصلا حواسم نبود!

- حواست کجا بود؟ الحمداله چهار کلمه سواد که داری! دیدی که روش نوشتم شکستنی!

-باور کن اصلا حواسم نبود! حالا توش چی بود؟ مال کی بود؟

- یه سرویس چینی لوکس بود ، حتما الان چهل تیکه شده! دیگه به درد نمی خوره! ناقص شده ، شما هم که سرویس ناقص دوست نداری نه؟

- برای من خریده بودی؟

- آره ، دو دست خریدم ، یکی برای تو و یکی هم برای جهاز مهناز!

- خوب مهناز که ندیده هنوز ، اون و من برمی دارم تو هم چیزی بهش نگو!

- اتفاقا اونی که مال مهناز بود رو شکستی!

- خوب پس دیگه دفعه بعد برای اون بیار.

- نه اون و میدم به مهناز و دفعه دیگه اگه بازم به پستم خورد برای تو میارم! اون طرفی که اینا رو ازش خریدم همین دو دست براش مونده بود وگرنه برای مامان هم می خریدم.

شهلا انگار که داغش کرده باشن جلز و ولز می کرد ، نمی دونست حرصش و چطوری خالی کنه؟ انقدر عصبی شده بود که دلش می خواست هرچی ظرف تو خونه هست رو بشکنه. در همین حال علی بلند شد و ترانه رو بغل کرد و با بقیه سوغاتی ها روانه طبقه بالا شد. شهلا فریاد کن گفت :

- ترانه رو کجا میبری؟ بذارش می خوام شام بهش بدم!

- میبرمش بالا شام بخوره ، از کی تا حالا نگران شکم ترانه شدی؟

این جمله رو گفت و در رو پشت سرش بست و رفت.

شهلا دیگه کنترل از دستش خارج شده بود و هرچی که دور و برش بود رو پرت کرد روی زمین و شکست. با صدای شکستن ظرف و ظروف مادر و خواهرهای علی به سمت طبقه پایین دویدن . با دیدن اوضاع خونه همه متعجب علی رو نگاه می کردن بلکه جواب سوالشون رو از اون بگیرن! اما علی انگار که انتظار همچین چیزی رو از شهلا داشت خیلی خونسرد سراپای شهلا رو برانداز کرد و گفت :

- خوب کار خودت زیاد شد ، چطوری می خوای این همه شیشه خورده رو جمع کنی؟ به پا تو دستت نره چون من اصلا حال و حوصله دوا دکتر ندارم!

و با اشاره به خانواده اش به سمت پله ها رفت.

ماهک که متوجه بود که امشب از اون شبهاست که علی حالش خیلی خوبه و اصلا سر جنگ با کسی نداره سر صحبت رو در مورد ترانه باز کرد:

- داداش دلمون خیلی برات تنگ شده بود ، چرا انقدر دیر به دیر میای؟

- مگه نمی بینی این دیوونه چیکار می کنه؟ بیام خونه که اینطوری بشه؟ بذار برم کار کنم حداقل اونطوری سرم گرمه و اعصابم راحت تره ، پولش هم که خوبه برای شما هم بد نیست.

- داداش ماها دیگه بزرگ شدیم و همه از پس خودمون بر میایم ، روزها یا سرکاریم یا مدرسه اما این وسط ترانه داره قربونی میشه. اگه شما هم ماه به ماه نیای خونه تکلیف این بچه چی میشه؟

- میگی چی کار کنم؟ بدمش به حوری؟ تو تضمین می کنی اون موقع وضعش بهتر از الان بشه؟

- آره داداش ، اون هرچی باشه مادرشه ، دلسوزشه ، جیگر گوششه! شما به شهلا اطمینان می کنی ولی به حوری نه؟

- شهلا هرچی اخلاق بد داشت باشه حداقل سرش به زندگیشه ، بهش اطمینان دارم ولی حوری سر و گوشش می جنبه! الان هم که بیوه است! معلوم نیست چیکار می کنه!

- نه داداش اونطوریا هم که نیست! بالاخره ترانه دخترشه

- نمی دونم والا! حالا بذار فکرهام و بکنم ببینم چی میشه؟

- داداش تو رو خدا رضایت بده ترانه بره پیش مادرش ، اینجا خیلی اذیت میشه. باور کن ثواب داره!

- خوب حالا گیریم که من قبول کردم! حوری رو از کجا پیدا کنم ؟ شاید تو این چهار سال مرده باشه اصلا!

- شما بله رو بده من خودم می گردم پیداش می کنم.

علی با این فکر که ماهک محاله حالا حالاها بتونه حوری رو پیدا کنه گفت :

- باشه قبول شما برو بگرد حوری رو تو این انبار کاه پیدا کن ولی به شرطی که دفعه دیگه که اومدم پیداش کرده باشی و وضع و اوضاعش هم طوری باشه که بتونه من رو بابت نگهداری ترانه متقاعد کنه.....

پ . ن : ممنون که همراهی می کنید و ببخشید که دیر به دیر می نویسم ، انقدر خودم و مشغول کردم که به هیچ کاری نمی رسم! اوه