سرپناه (6) - فصل دو
ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢۸   کلمات کلیدی:

شهلا با اینکه از لحاظ سنی از حوری کوچیک تر بود ولی خیلی کار بلدتر و تر و فرز تر از حوری بود ، دست پختش عالی و خونه داریش حرف نداشت! انگار نه انگار که تازه عروس بود ، تو همه کاری تجربه و تبحر لازم رو داشت حتی تو بچه داری! خیلی خوب از پس ترانه بر می اومد و تو کارهای خونه هم کمک مادر علی بود ، این شد که مادر علی مجددا تونست به سر کار اسبقش که کار تو یه کارگاه خیاطی بود برگرده. این شرایط برای مادر علی خیلی خوب بود چون با کاری که می کرد دیگه وقت نمی کرد به کارهای خونه و بچه ها که کوچیک بودن برسه آخه مدتی بود که شوهر الکلیش خونه نمی اومد و غیر از علی و برادر بزرگترش که کار می کردن و یکی از خواهرهای علی که ازدواج کرده بود بقیه بچه ها مدرسه ایی و تو خونه بودن.

روی ادامه مطلب کلیک کنید


 تنها ایرادی که می شد به شهلا گرفت ولخرجیش بود! دائم از علی پول می خواست و بهانه می اورد که خرج خونه زیاده و با این خرجی نمی تونه مواد غذایی لازم برای 10 ، 11 نفر رو تهیه کنه! این در حالی بود که قبلا مادر حوری با همین مقدار پول یه مقدار هم می تونست پس انداز کنه! اما علی دلش نمی خواست به خاطر یه مقدار کمتر و بیشتر مرافه راه بندازه و ترجیح می داد یه کم بیشتر پول بده ولی اوضاع آروم باشه. ضمن اینکه می دید همه چیز مرتبه و ترانه هم مشکل خاصی با شهلا نداره ، دلش آروم می شد و  هم می ترسید که نکنه به شهلا سخت بگیره و اون تلافیش رو سر ترانه دربیاره! هنوز گاهی وقتها یاد حوری می افتاد و با خودش فکر می کرد چی میشد حوری اینطوری بود؟ وقتی یاد حوری و عشق از دست رفته اش می افتاد بدجوری هوس مشروب به سرش می زد و یه وقتهایی انقدر زیاده روی می کرد که نمی فهمید اون شب رو چطوری صبح کرده!

یک سالی به همین منوال گذشت تا اینکه شهلا یک روز صبح با سرگیجه و حال ناخوشی از خواب بیدار شد ،  اون روز هر کاری کرد نتونست به امور خونه برسه و هرجوری بود چند ساعتی رو سر کرد تا علی برسه و به دکتر برسونتش. غروب وقتی برای باز کردن در خودش رو به جلوی در رسوند دیگه طاقتش تموم شد و همونجا جلوی پای علی از حال رفت! علی که دست و پاش رو گم کرده بود مرتب فریاد می کشید و خواهرها و مادرش رو صدا می کرد و بالاخره به کمک خواهرهاش شهلا رو بلند کرد و توی ماشین نشوند و روانه درمانگاه شدن. تو درمانگاه دکتر بعد از یه سری معاینات به علی مژده داد که داره پدر میشه!

ولی علی اینبار هیچ حال خوشی از شنیدن این خبر بهش دست نداد! مثل ماتم زده ها نشست رو صندلی کنار دستش و تو دلش خدا رو شکر کرد که شهلا حال درستی نداره تا متوجه بشه که علی چقدر از شنیدن این خبر ناراحته! زیر لب غرغر می کرد که اتفاقی که نباید می افتاد ، افتاد! چقدر تو این یه سال حواسم و جمع کردم که حامله نشه! ولی خوب آخرش که چی؟ بالاخره این اتفاق می افتاد دیگه! نکنه حالا با ترانه بد بشه؟ نکنه بچه ام و اذیت کنه؟ کی به کارهای خونه برسه؟ حالا یه نفر می خواد از این پرستاری کنه! نکنه از این بد ویارها باشه! آخه الان چه وقتش بود؟ نمی شد یه کم دیرتر این اتفاق می افتاد تا ترانه بزرگتر میشد؟ این بچه تازه دو سال و نیمه است . تو همین فکرها بود که با صدای پرستار به خودش اومد :

- آقا؟ آقا؟ حالتون خوبه؟ می خواید براتون آب بیارم؟

- نه ممنون خانم ، کی می تونم عیالم و ببرم خونه؟

- همین الان می تونید برید ، سرمش دیگه تموم شده ، فقط باید بیشتر مراقب خودش باشه و تقویت بشه.

علی زیر بغل شهلا رو گرفت و با کمک خواهرش به سمت ماشین رفت و روانه خونه شد. مادر علی تازه از راه رسیده بود که علی و شهلا از در وارد شدن و چشم به دهن علی دوخته بود تا بدونه چه اتفاقی افتاده؟!

همین که علی خبر حاملگی شهلا رو داد تقریبا همه به ماتم نشستن! هیچ کس انتظارش رو نداشت. همه چیز به هم ریخته بود! مادر علی در شرایطی نبود که بتونه کار نکنه چون شوهرش دیگه خونه نمی اومد و از گوشه و کنار شنیده بود که سرش جای دیگه گرمه! هیچ چاره ایی نبود به غیر از اینکه ماهک دیگه مدرسه نره و بمونه خونه و هم مراقب شهلا باشه و هم به کارهای خونه برسه. ماهک امسال دیپلم می گرفت و خیلی از این اتفاق ناراحت بود و وقتی از علی خواست که خواهر کوچکترش که تازه نامزد کرده و قصد درس خوندن هم نداره به جای اون مراقب شهلا باشه علی به بهانه اینکه اون تا چند ماه دیگه عروس میشه و باید از این خونه بره نپذیرفت و ماهک به ناچار خونه نشین شد! مادر علی هم طوری که شهلا نشنوه غر غر می کرد که والا منم 9 تا شکم زاییدم از این ادا و اطوارها نداشتم! تا روز آخر هم همیطوری سگ دو می زدم و کلفتی مادرشوهرم رو هم می کردم! هیچ کس هم نبود یه لیوان آب دستم بده! خدا شانس بده والا! خودش و زده به موش مردگی فکر می کنه ما ندیده هستیم! حیف که کارم گیره و زندگیم دستته وگرنه می دونستم چطوری حالت و جا بیارم که تا عمر داری یاد ویار نیافتی!

شهلا متاسفانه شدیدا بد ویار بود و طی چند ماه اول واقعا دست و پای همه رو بسته بود ، اما به مرور که خودش احساس می کرده بهتر شده ترجیح می داد به کسی نگه تا کمتر کار بکنه و ترانه رو هم از سر خودش باز بکنه! کم کم حس می کرد ترانه مزاحم زندگیشونه! فکر می کرد اگه علی این بچه رو نداشت و بچه خودش فرزند اول علی و نوه پسری محسوب می شد چقدر براش بهتر بود! چقدر بیشتر تحویلش می گرفتن! چقدر علی خوشحال بود از اینکه داره پدر میشه! اما الان با وجود ترانه هر کسی به نوبه خودش حس مادربزرگ ، پدر ، عمه و عمو بودن رو داشته و چقدر دلش برای بچه ایی که توی شکم داشت می سخت! از ته دل آرزو می کرد که این بچه پسر باشه تا حداقل فرقی با ترانه داشته باشه. می دونست این خانواده پسر دوست هستن و حتی علی چقدر خوشحال میشه اگه این بچه پسر باشه! کمتر از یک ماه به وضع حملش مونده بود و وای که اگه بچه پسر بود ، ترانه از چشم همه می افتاد .....