سرپناه(4) - فصل یک
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٦   کلمات کلیدی:

علی پیش خودش زمزمه کرد طلاقش بدم بره؟ طلاقش بدم؟ به همین راحتی؟ اونم الان با یه بچه یک ساله؟

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


مادرش که همه حواسش به علی بود ، با آه و ناله ادامه داد که :

- علی جان من سنی ازم گذشته ، نمی تونم هر روز با این دختره پر رو و حاضر جواب یکی به دو کنم! آبرو برام نمونده تو در و همسایه. روزا که تو نیستی چادر می اندازه سرش میره یه کوچه اون طرف تر برش میداره! پریروز پسر صغری خانم سرلخت دیده بودش که داره با حسن آقا سبزی فروش خوش و بش می کنه! وقتی صغری خانم به من گفت دلم می خواست زمین دهن باز کنه و برم توش! این دختره حیثیت نداره! ما چندین و چند ساله تو این محل با آبرو زندگی کردیم. همون روز بهت گفتم این تیکه ما نیست! نگفتم؟ حالا یه بچه هم رو دستمون گذاشته اونم دختر! بعدا میشه یکی لنگه خودش که سوار تاکسی بشه برای تور کردن پسر چشم و گوش بسته مردم!

- مامان بس کن دیگه ، حوری هنوز زن منه ، بذار طلاقش بدم بعد این حرفها رو بزن! ترانه هم دختره منه چرا به شما و خواهرهام نرفته باشه؟ چرا بشه لنگه مادرش؟

- از من گفتن علی! من خیر و صلاح تو رو می خوام ، اگه اون روز به حرفم گوش داده بودی الان این حال و روزت نبود ، حالا این حرفها رو هم سر سری بگیر ببینم آخرش به کجا میرسی؟

علی با دلخوری بلند شد ترانه رو بغل کرد تا بره پایین. همین که در رو باز کرد حوری پخش زمین شد! علی اول با تعجب زل زد به حوری و بعد متوجه شد که حوری گوش ایستاده بود! انقدر عصبانی بود که اگه ترانه بغلش نبود یه مشت خوابونده بود وسط پیشونی حوری! با بی اعتنایی از کنارش رد شد و رفت پایین و حوری هم بدو بدو دنبالش رفت.

علی تا چند روز با حوری حرف نزد تا اینکه حوری طاقت نیاورد و خودش سر صحبت رو باز کرد :

- علی؟

- علی جون؟

- علی آقا؟

- هان؟ چی میگی؟

- چرا چند روزه حرف نمی زنی؟ چرا انقدر عرق می خوری و سیگار می کشی؟ چی شده آخه؟

- یعنی تو نمیدونی؟ عمه من بود فال گوش ایستاده بود؟

- راستش من اون لحظه تازه رسیده بودم ، دیر کردی اومدم ببینم چی شده؟ خواستم اول گوش بدم ببینم اوضاع مناسب هست که بیام تو ، ولی تو همون لحظه در رو باز کردی!

- تو که راست میگی!

- دروغم چیه؟

- بگو ببینم تو هر روز چادر سرت می اندازی کجا میری؟

- میرم یه کم خرید کنم و یه هوایی بخورم.

- خریدا رو که من می کنم ، چه هوایی بخوری؟ تو خونه نمی تونی هوا بخوری؟ من که غروبها میام خونه میبرمت بیرون با ترانه! تو روز میری بیرون که چیکار کنی؟

- گفتم که میرم دلم باز بشه تو خونه دلم میگیره

- دروغ به من نگو من از چشمات می خونم دروغ میگی! چادرت رو چرا از سرت بر می داری؟

- ......

- چیه؟ چرا جواب نمیدی؟ این چند روزه فکر نکردی که جواب این سوالها رو چی بدی به من؟ تو که همه رو شنیده بودی!

- گفتم که نشنیده بودم ، بازم مامانت پرت کرده؟

- گیرم که مامانم پرم کرده باشه ، تو من و قانع کن که اون اشتباه کرده و اینطور نیست! جواب من و بده چرا چادر از سرت بر میداری؟ هر روز میری در دکون حسن آقا چیکار؟ ببین حوری من آبرو دارم ، راستش رو بهم بگی که هیچ ، اگه بخوای دروغ سر هم بندی کنی همین جا آتیشت می زنم!

- دیگه نمیرم علی ، به جان ترانه دیگه نمیرم. دفعه آخرم بود ، دیگه نمیرم.

- کجا نمیری؟ دفعه آخر چی بود؟ جواب من و بده تا نرفتم سر وقت حسن آقا!

- نه علی به اون بیچاره هیچ ربطی نداره

- پس چیکار داری هر روز با اون؟ درست حرف بزن وگرنه هرچی دیدی از چشم خودت دیدی ها! من و کفری نکن ، رک و راست حرف بزن تا نزدم سیاه و کبودت کنم!

- چند دفعه از حسن آقا پول قرض گرفتم!

علی که از عصبانیت سیاه شده بود ادامه داد :

- پول؟ برای چی؟ مگه من بهت پول نمیدم زنیکه رو سیاه؟ میری از مردم پول میگیری؟ آبرو برای من نذاشتی! پول می خواستی چیکار؟

- صبر کن الان می گم

- بگو زود باش تا نعشت رو اینجا نذاشتم. چشمم روشن

- راستش چند بار رفتم بچه هام رو ببینم ، دلم براشون تنگ شده بود ، دست خالی نمی خواستم برم دیدنشون ، می خواستم چیزی براشون خریده باشم ولی روم نمیشد از تو پول بگیرم برای اونها خرج کنم.

- بعد روت میشد از حسن آقا پول بگیری برای اونها خرج کنی؟

- قرض بود ، کم کم از خرجی که بهم میدادی پسش میدادم.

- اولا غلط کردی بی اجازه من رفتی دیدن اونها ، باید با خودم میرفتی. دوما غلط اضافه تر کردی که از مرد غریبه پول گرفتی! روز اولی که حرف از ازدواج شد نگفتم اگه بیای تو خونه من نباید حرف از گذشته ات بزنی؟ خودت نخواستی که مادر من نفهمه که قبلا شوهر کردی؟ نگفتم اگه این جور می خوای باید هرچی بوده رو باید فراموش بکنی؟ نگفتی چشم؟ نگفتی فکر می کنم روزه اوله عروس شدم؟ نگفتم نذار من جلوی در و همسایه سکه یه پول بشم؟ حالا دوست و آشنا باید برای من خبر بیارن که زنت میره در دکون حسن آقا؟ اونم سر لخت؟ دستت درد نکنه حوری خانم ، این بود جواب این همه محبت؟ بد کردم از زیر مشت و لگد درت اوردم؟ مادرم راست گفته حکما یه مرضی داشتی که کتک می خوردی! وگرنه با سه تا بچه از خونه پرتت نمی کردن بیرون! امشب شب آخریه که تو این خونه هستی فردا سه طلاقت می کنم! فقط اینطوری آبروی رفته ام برمی گرده!

- نه علی تو رو خدا نه! علی من جایی رو ندارم برم ، به ترانه رحم کن

- تموم شد ، تو از اعتماد من سوء استفاده کردی ، من نمی تونم همچین زنی رو تو خونه ام نگه دارم. دیگه حرفشم نزن برو کاسه کوزه هایی که اوردی جمع کن فردا بعد از طلاق می برمت در خونه مادرت میذارمت....