سرپناه (2) - فصل یک
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳۱   کلمات کلیدی:

دوست عزیزی که پرسیده بودی این داستان چند قسمته و خواستی که اول این قسمت جواب رو برات بنویسم، راستش خودم هم دقیقا نمی دونم قراره که چند قسمت بنویسم! این داستان یه سرگذشت طولانیه که من دارم ریز به ریز می نویسمش و هنوز حتی شخصیت اصلی داستان وارد نشده! ممکنه حدود ۴٠ قسمت یا یه کم کمتر یا بیشتر بشه، ضمنا اگه ممکنه این داستان رو جایی نذار چون داستان بر مبنای واقعیته و از شخصیتهای داستان برای پخشش توی وبسایتها یا وبلاگهای دیگه اجازه ندارم. ممنون.

 

برای خوندن این قسمت روی ادامه مطلب کلیک کنید.

 


اون شب وقتی علی با یه بغل میوه از در اومد تو ،حوری با یه لبخند ملیح و با عشوه و کرشمه بهش مژده پدر شدنش رو داد.

علی اصلا انتظارش رو نداشت ، دستهاش سست شدن و میوه ها بی اختیار از دستش سر خوردن کف زمین ، حوری همینطور که با دستپاچگی میوه ها رو از روی قالی جمع می کرد از علی پرسید :

- چی شد یه دفعه؟ ناراحت شدی؟ فکر کردم خوشحال میشی؟

- نه ، نه اتفاقا خیلی هم خوشحال شدم فقط یه کم هول شدم!

- هول؟ برای چی؟

- خوب برای اینکه دفعه اولم بود!

هر دو زدن زیر خنده و اون شب صدای خنده هاشون تا طبقه بالا می رفت و مادر علی رو آشفته می کرد.

علی با اینکه وانمود می کرد خوشحاله ولی ته دلش از اومدن یه نوزاد به این زندگی شدیدا نگران بود ، بیشتر از همه از برخورد مادرش می ترسید! چون مادرش تا به حال حوری رو به عنوان عروس قبول نکرده بود و مدام زیر گوش علی پچ پچ می کرد که باید طلاقش رو بده! علی خوب می دونست روزها که میره سرکار مادرش از حوری حسابی کار می کشه و می خواد انقدر خسته اش کنه تا خودش بذاره رو بره! ولی حالا چی؟ الان حوری بارداره! می تونه از پس خورده فرمایشات مادرجون بر بیاد؟ وای که اگه بفهمه چه قشقرقی به پا کنه! حتما یه کاری می کنه که حوری بچه رو سقط کنه! تا صبح این فکرا مثل خوره تا مغز و استخونش رو خورد و صبح با خستگی تمام راهی شد.

به محض اینکه حوری در و پشت سر علی بست مادرجون سر رسید:

- دیشب چه خبرتون بود خونه رو گذاشته بودید رو سرتون؟

حوری خواست دهن باز کنه و چیزی بگه که تهوع امانش نداد و سریع رفت سمت دستشویی ، مادر علی که ٩ شکم زاییده بود با دیدن حالت حوری سریعا شستش خبر دار شد. اول خواست یه گوش مالی حسابی بهش بده تا دلش بابت دیشب خنک بشه ولی بعد با خودش فکر کرد این زنیکه قبلا ٣ تا پسر زاییده ، حتما پسر زاست ، چه خوب میشه اگه بچه پسر باشه ، پشت میشه برای پسرم. مادر علی عاشق پسر بود و سه تا پسرش رو روی سرش بزرگ کرده بود حتی شش تا دخترهاش کلفتی پسرهاش رو می کردن. این بود که تصمیم گرفت تا به دنیا اومدن بچه دست از سر حوری برداره و بعدش یه فکری براش بکنه. این بود که راهش و کشید و رفت تا چشم تو چشم با حوری نشه.

چند ماه از حاملگی حوری می گذشت و رفتار مادرجون باهاش به کلی عوض شده بود و حوری پیش خودش فکر می کرد که دیگه میخش رو کوبیده و همه چیز با به دنیا اومدن این پسر حل میشه. این بود که روزها می خوابید تا دم ظهر و بعد از ناهاری که مادرعلی براش می فرستاد پایین چادر گلی گلیش رو که مادرشوهرش براش خریده بود می کشید رو سرش و می رفت بیرون و گشت میزد تا موقع اومدن علی بشه. علی بهش گفته بود که چون خواهرهاش همه مجرد هستن باید حتما موقعی که بدون علی بیرون میره چادر سرش کنه ولی حوری عادت به چادر نداشت و بعد از رفتن از خونه اون رو از سرش بر میداشت و میذاشت توی کیفش به تصور اینکه خوب خواهرای علی که دیگه تو کوچه نیستن و نمیبینن! غافل از اینکه همسایه ها به مادرعلی خبر میدن ، و مادر علی هم که چند وقت بود بدجوری از بیرون رفتن حوری شاکی بود جریان و گذاشت کف دست علی! اون شب شکم برآمده حوری هم نتونست کاری براش بکنه و برای اولین بار کشیده آبداری از علی خورد که تا چند روز صورتش ورم داشت.

کم کم موقع وضع حمل نزدیک می شد و یه روز که علی خونه نبود دردی تو جونش پیچید که فهمید دیگه وقتشه و با ناله و فریاد خواهرای علی رو صدا زد....

پ . ن : از دوستان صاحب نظر تقاضا می کنم ایرادات فنی رو بگن. ممنون.