سرپناه (1) - فصل یک
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦   کلمات کلیدی:

توی خونه ولوله ایی به پا بود ، وسط حوض بزرگ خونه پر بود از انواع و اقسام میوه ها ، سیب های قرمز شناور روی آب، پرتقالهایی به رنگ ماهی ها ته حوض ، خیار قلمی هایی که همسایه ها با سبد از تو آب می گرفتنشون. پسرهای محل هم به یمن عروسی بچه محلشون اومده بودن کمک برای آذین بستن حیاط.

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


دخترها هم توی اتاق به عروس کمک می کردن که رخت عروسی به تن کنه. علی دائم از لای در سرک می کشید تا ببینه حوری چه شکلی شده؟ زیر لب زمزمه کرد که الحق که اسمش برازنده خودشه و رفت توی حیاط به انتظار.

هنوز چند دقیقه نگذشته بود که متوجه شد انگاری توی اتاق خبریه! خواهر کوچیکش از اتاق زد بیرون و رفت توی آشپزخونه سراغ مادرش و مادرش هم با عجله دوید توی اتاق! پیش خودش فکر کرد یعنی چی شده؟ نکنه مامان فهمیده باشه؟ نه بابا! از کجا می خواد بفهمه! حوری اگه خودش به من نگفته بود من خودم هم نمی فهمیدم! اینا از کجا می خوان بفهمن؟ بیخودی خیال بد نکن علی ، امروز به خیر بگذره دیگه تمومه.

تو همین فکرا بود که با صدای جیغ مادرش دوید طرف اتاق! سعی کرد خونسرد باشه. مادرش با داد و هوار ازش پرسید تو می دونستی؟ راستش و بگو تو خبر داشتی؟ علی سرش و انداخت پایین و سعی کرد چیزی نگه. از همون که می ترسید سرش اومده بود. ولی آخه از کجا فهمیدن؟ چطوری فهمیدن حوری قبلا شوهر کرده و من شوهر دومش میشم؟ با نگاهی به چهره مضطرب حوری ، خودش و جمع و جور کرد و گفت :

- مامان بهتره آبرو داری کنی و نذاری در و همسایه چیزی بفهمن. امروز عروسیه بذار به خیر بگذره.

- چه خیری؟ اصلا خیری تو این کار هست؟ زنیکه شوهر داشته! تو مگه چیت از پسر لعیا خانوم کمه که رفته خانم دکتر گرفته؟ و تو رفتی برای من زن شوهر کرده و سه شکم زاییده گرفتی؟

- مامان اون دکتر نیست آمپول زنه!

- هر پخی که هست عوضش دختر بوده! به در و همسایه چی بگم؟ بگم پسر مثل پنجه آفتابم رفته زن سه شکم زاییده گرفته؟

- تو نگی کسی نمی فهمه

- الان نمیفهمه 4 روز دیگه که پسرای نره خرش بزرگ شدن و یاد ننه شون کردن و اومدن دنبالش هم کسی نمی فهمه؟ بگم اون بچه ها رو هم تو کاشتی؟

- حالا شما از کجا فهمیدی؟

- فکر کردی همه مثل تو خرن؟

- مامان من حوری رو می خوام یه کلام والسلام!

علی در و پشت سرش کوبید و رفت .

مادر علی زن زحمتکشی بود ، وقتی فقط 16 سالش بود شوهرش فوت کرد و اون رو با 4 تا بچه تنها گذاشت. مجبور شد جهت گذروندن امورات زندگیش با شاگرد شوهرش که قبل از مرگ شوهرش بهش قول داده بود نذاره زن و بچه اش تو تنگنا بمونن ازدواج کنه. حالا از شوهر دومش هم 5 بچه دیگه داشت ولی بچه هایی که از شوهر اولش داشت رو خیلی دوست داشت ، علی دقیقا شبیه شوهر خدا بیامرزش بود ، علی یه چیز دیگه بود براش ، طاقت غصه اش رو نداشت. این شد که پسر بزرگه اش رو فرستاد دنبال علی تا برشگردونه.

اون شب عروسی به خیر و خوشی تموم شد ولی مادر علی بد کینه ایی از عروس به دل گرفته بود ، قرار بود علی و حوری تو یکی از اتاقهای همون خونه زندگی کنن. این شرطی بود که مادر علی بعد از پی بردن به قضیه تعیین کرد وگرنه علی راننده تاکسی بود و جدیدا هم یه تاکسی خریده بود و از پس اجاره خونه بر می اومد. توی همون تاکسی هم بود که با حوری آشنا شده بود ؛ مسافر یکی از خطهاش بود و چندبار هم با هم سینما رفته بودن و حسابی دل و دین به حوری باخته بود و حتی بعد از اینکه حوری براش تعریف کرده بود که شوهر اولش دست بزن داشته و از بس کتک خورده بوده مهر و جهاز و سه تا پسر قد و نیم قدش رو بخشیده بوده و راضی به طلاق شده بوده باز هم از تصمیمش برای ازدواج با حوری منصرف نشده بود. البته پیشنهاد نگفتن جریان به مادر علی از طرف حوری صورت گرفته بود ، آخه می ترسید مادرش قبول نکنه ولی از بد روزگار اون روز موقع پوشیدن لباس عروس خواهر کوچیک علی از دیدن پوست ترک خورده شکم حوری متعجب میشه و میره از مادرش می پرسه که مامان چرا پوست شکم حوری این شکلیه؟ و مادر علی سریعا خودش و می رسونه و سر از ماجرا در میاره.

چند ماه اول بعد از عروسی تقریبا بی سر و صدا گذشت ، هرچند مادر علی دائم بینشون موش میدوند. علی صبح زود میزد بیرون و دم غروب می اومد خونه و با حوری می رفتن بیرون این میشد که کمتر وقت داشت به مادرش سر بزنه و این موضوع مادر علی و حسابی عصبی می کرد و به بهانه های مختلف زندگی رو بهشون تلخ می کرد. یه روز صبح که علی از خونه زد بیرون ، حوری حس کرد حال بدی داره این حالت براش آشنا بود ، لبخندی به لب زد و رفت تو فکر ........ 

ادامه دارد.

پ . ن : هنوز اسمی برای این داستان پیدا نکردم.