ماجراهای من و توتو (1)
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢   کلمات کلیدی:

تصمیم گرفتم در مورد کلاسهای کالج بنویسم :

آقا عرضم به خدمتتون که چند ماه پیش که بنده برای اولین بار رفتم کالج طبق معمول عادت ایران فکر کردم دارم میرم عروسی و حسابی تیپ زدم بعد رفتم دیدم بیشتر بچه ها با دمپایی اومدن! استاد رو میگی با شلوار گرمکن اومده بود خنده اول فکر کردم نکنه کلاس ورزش ثبت نام کردم! بعد دیدم نه بابا طرف کت هم رو شلوار گرمکنش پوشیده و فهمیدم که درست اومدم. استاد فقط از قسمت بالا تنه استاد بود نیشخند حالا اینش هیچ اینجا کسی در بند تیپ و قیافه نیست مثل ایران! ولی خوب احترام که حرف اول رو میزنه این بود که تا استاد اومد توی کلاس من مثل این منگلا سیخ بلند شدم وایستادم! استاد یه نگاهی به من کرد که یعنی چیه؟ جایی می خوای بری؟ دور و برم و نگاه کردم دیدم بقیه مثل میخ طویله فرو رفتن تو نیمکت! تمرگیدم سرجام!

بعد از اینکه خودش رو معرفی کرد و من فهمیدم که طرف دکتر تشریف داره بیشتر اندرشگفت شدم از خاکی ماکی و قر و قاطی بودنش با بچه ها! خلاصه تا رفت سر اصل مطلب هنوز چند دقیقه نگذشته بود که یکی از بچه ها مثل بز بلند شد از کلاس رفت بیرون! نه اجازه ایی نه چیزی ، یکی دیگه هم که انگاری ترم قبل باهاش کلاس داشت و می شناختش گفت مارگارت میشه اون ایرکاندیشنر رو خاموش کنی؟ تو دلم گفتم اُاُاُاُاُاُ  کیشمیش هم دم داره ها! بعد برای اینکه حالیش کنم خیلی بی ادبی گفتم ببخشید خانم تیچر میشه.... که با لبخند گفت من اسمم مارگارته نه خانم تیچر! حسابی خورد تو پرم گفتم لیاقتت همون (مارگارینه)! الحق که شبیه کره گیاهی هستی! نگو تو فرهنگ اینا کیشمیش که دم نداره هیچی اصلا نر و ماده هم نداره!  اون یارو بزه که رفته بود بیرون مثل گاو سرش و انداخت پایین و اومد نشست سرجاش! گفتم تو نمیری حتما شاشش گرفته از دیدن سر رو ریخت استاد نه ببخشید همون مارگارین گیاهی! یه پسری هم رو به روی من نشسته بود که همچین زل زده بود بهم که حس می کردم یه جاییم کج و معوجه که اینطوری نگاه می کنه اما یه کم که کلاس بیشتر پیش رفت با صدا کردن اسمش توسط همون مارگارین فهمیدم که یارو ایرانیه! واسه اینه که اینجوری بر و بر به من نگاه می کنه!!! آخه این طفلی ها اصلا از این عادتها ندارن باید زودتر دوزاریم می افتاد!

خلاصه به قول اینا بریک به قول ما زنگ تفریح یا چه میدونم ساعت تنفس اعلام شد و من رفتم بیرون. همیطوری که با موبایلم داشتم آمار کلاس رو برای عرفان شرح میدادم همون پسر ایرانیه اومد جلو و مثل اینکه فهمیده بود منم ایرانیم سر صحبت و باز کرد. اول از همه هم پرسید چند سالته؟ به خودم گفتم بیا تحویل بگیر فرهنگ ایرانی! حال کن! (اینجا خیلی زشته که از یه خانم بپرسی چند سالشه!) گفتم چند می خوره؟ گفت 17! واییییییییییییییییییییی من و میگی رفتم تو ابرا!!!!!!!!! گفتم آفرین به این فرهنگ اصیل که انقدر به آدم اعتماد به نفس کاذب میده! سریع گفتم نه بابا انقدر ها هم بچه نیستم! و سریع تر هم اضافه کردم که من متاهلم تا جلوی سوالات بعدی رو بگیرم! به محض اینکه این جمله از دهنم درو اومد قیافه اش آویزون شد و من زدم زیر خنده و گفتم تازه یه پسر 2 ساله هم دارم و بنده خدا دیگه از زندگی سیر شد! ولی بعدش رفتارش کاملا دوستانه شد و از اونفاز اومد بیرون.

همینطوری دور حیاط پرسه میزدم تا بیشتر با بقیه آشنا بشم کلا شدیدا به شناسایی فرهنگهای دیگه علاقه وافری دارم. تو همین حین یه پسر سیاهپوستی که از قضا همکلاسی هم بودیم برام دست تکون داد من باهاش احوالپرسی کردم و این است ریز مکالمات ما :

اون : اسمت چیه؟

من : ــــــــــــ اسم تو چیه؟

اون : توتو

من : نَمَنَه؟

اون : وات؟

من : وات واز یور نیم؟

اون : توتو

بازم اون : اهل کجا هستی؟

من : پرشیا!

این دفعه اون : نمنه؟

من : ایران ، بازم نفهمید

اون : عراق؟ (توی انگلیسیی لفظ ایرانی و عراقی خیلی به هم شبیهه اینطوری: ایران ، ایراک = Iraq )

- نه بابا جان ایران ، ای را ن 

- یعنی عرب نیستی؟

آی حرصم گرفته بود می خواستم لهش کنم ، گفتم نه خیر من فارسی زبونم عرب نیستم .

- آخه یه دختری رو می شناسم خیلی شبیهه توئه ولی عراقیه!

- چه ربطی داره؟ (تو دلم گفتم هر گردی هارا گتی؟)

- عربی هم حرف نمی زنی؟

- نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ، تو کلاس میبینمت

سریع راهم و کشیدم رفتم تا به یه خل و چل دیگه برنخورم! کلا از شناسایی فرهنگها متنفر شدم!

بعد ها فهمیدم این پسر سیاهپوسته بفهمی نفهمی شیرین میزنه! انگلیسیش هم در حد زیر یک ساله و اکسنتش هم در حدودای اصلا هیشکی نمی فهمه است!!! کلا گوله نمک کلاس بود و تا دهنش رو باز می کرد همه بدون اختیار هرهرهرهرهرهرهر ......

قسمت بعدی فردا شب

پ . ن : دوبله شده در شبکه پرشین ، مدیر دوبلاژ اینجانب