خیلی وقت پیشها
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢   کلمات کلیدی:

- من بودم و نعمت بود و براتعلی ، اون شب تصمیم گرفته بودیم یه کم شیطونی کنیم. اهل محل طبق معمول تو مسجد محله جمع بودن و قرار بود که برای سینه زنی بزنن بیرون. برنامه هرشب رو می دونستیم ، اول برقها خاموش میشه و در حین نوحه سرایی تو همون تاریکی گلاب می پاشن رو اهل عزا و بعد چراغها رو روشن می کنن و میان توی حیاط مسجد، بعد از پوشیدن کفشها زنجیر ها رو برمیدارن و تو حیاط دور حوض بزرگ مسجد زنجیرزنی می کنن تا اگه احیانا کسی جا مونده برسه. بعد هم که راه می افتن بیرون و یه محمل که یه بچه هم سن علی اکبر هم توش خوابیده و روش ملحفه سفید کشیدن با خودشون حمل می کنن.

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


نقشه رو سه تایی کشیده بودیم  و هرکی مسئول یه کاری شده بود. برقها خاموش شد و اول نوبت من بود که دست به کار بشم ، از قبل کلی جوهر مشکی خریده بودم ، رفتم مثلا کمک کنم ، هر گلاب پاشی که دستم می رسید  تا می تونستم توش جوهر می ریختم و می دادم دست بقیه تا بپاشن رو مردم. همینطوری که عزادارا داشتن تو سر و صورت خودشون می زدن ما هم روشون عطر و گلاب می ریختیم و اونها هم کلی دعامون می کردن. همین که برقها روشن شد اول یکی به اون یکی گفت اینا چیه رو صورتت؟ اون یکی به بغل دستیش گفت بابا رو صورت اونم هست! یه دفعه انگار که تو مسجد توپ ترکیده باشه همه قاه قاه به همدیگه می خندیدن و سعی می کردن سیاهی ها رو پاک کنن. انگاری که ملت سیاه سرخک گرفته باشن سر و روشون پر بود از دونه های سیاه. حاجی که دید اوضاع بدجوریه شروع کرد به صلوات فرستادن و قال قضیه رو فیصله دادن. همون زمان که جماعت مشغول تمیز کردن سر و کله شون بودن ما داشتیم تند تند بندهای کفش ها رو جا به جا به هم گره می زدیم و به محض اینکه عزدارا مویه کنان و برسرزنان رسیدن دم در مثل یه لشکر شکست خورده ولو شدن روی زمین و مشغول باز کردن گره کفشها و پیدا کردن لنگه کفشهای مربوطه شدن . فحش بود که نثار پدر و مادر هرکی که این کار و کرده بود میشد! ما هم زیر زیرکی نگاه می کردیم و می خندیدیم!

بالاخره از این کار هم فارغ شدیم و دور حوض بزرگ مشغول زنجیرزنی شدیم و ما سه تا هم با زنجیر تو سر و کله هم می زدیم و عزاداری می کردیم که طبق نقشه  یه دفعه نعمت غش کرد و من و براتعلی شلوغش کردیم که آب بیارید آب بیارید یکی غش کرده ، جماعت هول کرده بودن و دنبال آب و باد بزن می گشتن. من و براتعلی با یه چشمک به هم که می دونستیم جریان چیه دست و پای نعمت گرفتیم و یک ، دو ، سه الهی به امید تو! پرتش کردیم وسط حوض! نعمت بخت برگشته که خودش و زده بود به غش، از این قسمت قضیه خبر نداشت و وقتی افتاد تو حوض شروع کرد داد و بیداد و لو دادن ما! من و براتعلی هم که از خنده پس افتاده بودیم و نمی تونستیم جم بخوریم تا اینکه حاجی رسید سر وقتمون و با یه اردنگی پرتمون کرد بیرون! حالا نقشه آخر مونده بود باید بچه ایی که نقش علی اکبر رو داشت انگولک می کردیم تا اون شب بتونیم سر راحت زمین بذاریم! به هزار بدبختی وقتی که دسته راه افتاد ما هم خودمون رسوندیم بهشون و به بهانه کمک رفتیم زیر محمل علی اکبر ، براتعلی با یه چوب از زیر هی می کرد تو ماتحت بچه و بچه مادر مرده هرچی اومد به خودش فشار بیاره که صداش درنیاد و نقش مرده رو خوب بازی کنه نشد که نشد و یه دفعه وسط جمعیت کفنش و زد کنار و نشست رو محمل که آی ملت بدادم برسید یکی از این زیر داره من و انگولک می کنه!

آقا باز جماعت عزادار حالا نخند پس کی بخند! زنجیرها رو ول کرده بودن و به علی اکبر می خندیدن! حاجی فهمیده بود موضوع چیه ، بدجور از دستمون شکار بود و مثل سگ بو می کشید که پیدامون کنه ، ما هم  مثل موش دنبال سوراخ می گشتیم که در بریم همین موقع ناظم مدرسه سر راهمون سبز شد! خوب ما رو می شناخت که از اون بچه شرا هستیم. با دیدن اوضاع و احوالمون سریع دوزاریش افتاد که کار کار ماست! اما تا کمربند و کشید که بزنه سیاه و کبودمون کنه شلوارش افتاد! آقا حالا ما غش غش خنده اونم فحش بود که بهمون میداد و تنبونش رو سفت چسبیده بود، ما هم فرصت و غنیمت شمردیم و دو تا پا داشتیم دو تا دیگه هر قرض کردیم دِ برو که رفتی! 

پ .ن : این یه خاطره مربوط به دهه چهل از یکی از دوستان قدیمی بود.

پ . ن : دوست دارید در مورد چی بنویسم؟ داستان؟ خاطره؟ زندگی شخصیم؟ استرالیا؟ مهاجرت؟ این رو آب؟ اون ور آب؟