خ مثل ... (9)
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦   کلمات کلیدی:

ازم پرسید به نظرت فرانک چطور دختریه؟ به درد زندگی می خوره؟ دختر خوبیه؟ در کمال تعجب و ناباوری گفتم خوب راستش فرانک همونطوریه که داری میبینی ، ظاهر و باطنش یکیه و چیزی رو هم تاحالا نه بهت دروغ گفته و نه ازت مخفی کرده. منتها من متعجبم که تو اگه از اول می خواستی با اون ازدواج کنی چرا انقدر بالا و پایین زدی و اصلا چرا سراغ من اومدی....

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


پرید وسط حرفم که نه من از اول قصدم ازدواج نبود ، من الناز رو می خواستم ولی خب نشد و الان هم مصمم هستم که ازدواج کنم! فقط می خوام بدونم فرانک قبل از من با دوست پسرهای دیگه اش چه رابطه ایی داشته؟

 انقدر از سوالاتش حرصم گرفته بود که نمی دونستم چی باید بهش بگم؟ خودش که همچین آدمی بود و هنوز چند هفته از آخرین سوتی که جلوی فرانک داده بود نگذشته بود حالا می خواست بدونه فرانک آفتاب مهتاب ندیده است یا نه؟! پیش خودم فکر کردم محاله ممکنه که فرانک قبول کنه با هچین آدمی ازدواج کنه! اون شعارها و آرمانهایی برای خودش داره که به پسر پادشاه هم جواب منفی میده چه برسه به فرشاد! همیشه تو حرفهامون می گفت اولا من حالا حالاها ازدواج نمی کنم! باید درسم تموم بشه و بعد می خوام برم دور دنیا رو بگردم! شوهرم هم باید هم تحصیل کرده باشه هم پولدار ، هم خوش تیپ و هم خوش چهره! در واقع همون شاهزاده ایی که با اسب سپید میاد دنبال دخترا!!! تازه به فرض محال هم که قبول کنه ، دایی چی؟ زن دایی چی؟ اوه اوه اونها که دیگه اصلا تن به این وصلت نمیدن! دایی و زن دایی از اون آدمهایی هستن که خیلی خیلی به تحصیلات اهمیت میدن ، فرشاد حتی نتونست فوق دیپلمش رو بگیره! یه کمی هم سربسته به فرشاد توضیح دادم که تحصیلات برای این خانواده چقدر اهمیت داره و تا می تونستم هم از فرانک تعریف کردم تا وقتی که بهش جواب منفی میدن بیشتر بسوزه و من بیشتر دلم خنک بشه! ته دلم یه ریزه هم حسادت می کردم نه به اینکه فرشاد می خواد با فرانک ازدواج کنه! بیشتر از این غصه می خوردم که نکنه فرانک ازدواج کنه! انگار که شوهر اون هووی من باشه ناراحتیم به خاطر از دست دادن بیشتر فرانک بود. به خصوص اگه فرشاد رو می پذیرفت باید تا ابد قید فرانک و فرشاد رو میزدم. حالا فرشاد به درک اصلا به اون فکر هم نمی کردم ، از دست دادن فرانک برای همیشه خیلی برام سخت بود. از ته دل آرزو می کردم که فرانک هرگز بهش اجازه خواستگاری هم نده. اصلا فرانک خیلی حیف بود ، خیلی برای فرشاد زیاد بود.

بعد از چند وقت از طریق اقوام به گوشم رسید که برای فرانک خواستگار اومده! حدس زدم که باید فرشاد باشه به خصوص که رابطه خواهر برادریمون هم دیگه قطع شده بود و این نشون می داد که فرشاد تصمیمش رو گرفته. منتظر بودم که جواب منفی خانواده فرانک رو بشنوم ، ولی فرانک انگار که دلش می خواست به تمام دوستهاش و به خصوص من ثابت کنه که فرشاد دوستش داره و با وجود همه خیانتهایی که بهش کرده باز هم اونو به هر دختری ترجیح داده پاش رو کرده بود تو یه کفش که من حتما باید با این پسر ازدواج کنم! مثل اینکه حول شده بود که با این همه دخترای رنگ و وارنگی که دور رو بر فرشاد رو گرفته نکنه این موقعیت طلایی نصیب کس دیگه ایی بشه!!!

من که از دور شاهد این قضیه بودم می دونستم که فرانک داره بچگی می کنه تازه 22 سالش شده بود! فرشاد هم که هرگز عاشق فرانک نبود و فقط جهت دهن کجی به دوست پدرش می خواست صرفا ازدواج کرده باشه و اگه فرانک نمی شد یکی دیگه رو پیدا می کرد!

اما بالاخره کاری که ازش می ترسیدم شد و به فرشاد جواب مثبت دادن. اون روزی که شنیدم خون خونم رو می خورد که فرانک حیف شد! تازه ترم اوله که دانشگاه قبول شده کلی فرصت داشت برای ازدواج! لگد زد به بخت خودش!

برای مراسم عقد نرفتم ، دلم داشت می ترکید که بینشون بهم بخوره ، فقط هم به خاطر چیزهایی که از فرشاد می دونستم و نمی تونستم دهنم و باز کنم و بگم. فقط چون دلم می سوخت برای فرانک که داره حروم میشه!

بعد از عقد من چند دفعه هردوشون رو به مناسبتهای مختلف توی خونه اقوام دیده بودم و برخورد هر سه مون شدیدا سرد و یخ بود ، فقط در حد یه سلام و علیک و دیگر هیچ! برای همه عجیب بود که چرا رابطه من و فرانک انقدر تیره شده ، حتی از گوشه و کنار هم میشنیدم که چرا ما باهم قهر هستیم و چه اتفاقی افتاده؟ هرکسی هم که روش میشد بیاد سوال کنه دریغ نمی کرد. همه حدس می زدن که جریان مربوط به فرشاد باشه چون دقیقا بعد از عقد ما فاصله مون چند برابر شد ولی کسی متوجه اصل ماجرا نبود. برای فرانک تف سربالا بود اگه می گفت سالومه و فرشاد قبل از ازدواج ما باهم رابطه داشتن و برای من هم که گفتنش محال بود!

برای روز عروسی فرانک یه کارت دعوت جدا برای من فرستاد و همه می گفتن این یعنی آشتی باید بیای برای عروسیش. به هیچ وجه قصد نداشتم برم ولی به اصرار خانواده که از هیچی خبر نداشتن رفتم. فرانک انقدر اون روز خوشحال بود که فامیل می گفتن این مگه 40 سالش بوده و مونده بوده رو دست خانواده اش که انقدر سرخوشه از عروس شدنش؟! چقدر دلم گرفت وقتی فرانک رو تو لباس عروس دیدم ، چقدر زیبا شده بود دقیقا مثل یه فرشته! حیف که اون روابط به خاطر فرشاد احمق و خریت خودم به هم خورد. برای پشیمون شدن خیلی دیر بود ، فرانک حتی اجازه صحبت در این مورد رو نه به فرشاد میداد و نه به من. کاش میشد حرفهام رو بشنوه ، کاش می تونست من و ببخشه. تو همین فکرها بودم که فرانک اومد به طرفم و دستم و گرفت تا باهاش برقصم ، نمی دونم می خواست بیشتر شرمنده ام کنه یا می خواست بگه بخشیدمت؟ انقدر از نگاه کردن تو چشمهای قشنگش واهمه داشتم که نمی تونستم نگاهش کنم ، فقط سعی می کردم نگاهم رو ازش بدزدم. اون شب دردآورترین شب زندگیم بود.

پایان

پ . ن : دلم می خواد در مورد این سه شخصیت قضاوت کنید ، هرچی راجع بهشون فکر می کنید بگید. چطور آدمهایی به نظرتون اومدن؟ آیا سالومه هرگز ارزش بخشیده شدن داره؟ جای فرانک بودید چیکار می کردید؟