خ مثل ... (8)
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳   کلمات کلیدی:

چون اکثریت از زبون خود سالومه رو بیشتر پسندیدن بنابراین به روال قبل ادامه میدم.

روی ادامه مطلب کلیک کنید.


بعد از رفتن فرشاد ، پر بودم از احساسات ضد و نقیض ، نه می تونستم به روی پریناز بیارم و نه با فرشاد در موردش صحبت کنم. حتی هنوز نمی تونستم به خودم بقبولونم که چه اشتباهی کردم. گاهی فکر می کردم آیا فرانک هنوز با فرشاد رابطه داره؟ باید ته و توش رو در می اوردم. باید دستش و رو می کردم ، نباید عجله می کردم ، خیلی حساب شده و بی تعجیل. آیا موفق میشدم تنهایی از پس این گرگ بیابون بر بیام؟ پس از این به بعد با سیاست پیش میرم.

تو مکالمه بعدی همونطور رفتار کردم که فرشاد انتظار داشت ، یعنی اینکه هیچی نفهمیده بودم . ولی در کمال ناباوری حس کردم فرشاد از برخوردم متعجبه! یعنی حدس می زد که من باید متوجه رابطه اون با پریناز شده باشم! سرد حرف می زد ، مثل همیشه نبود ، گاهی می گفت گوشی رو بده به پریناز کار دارم باهاش!!!

واقعا گیج بودم نمی دونستم باید چیکار کنم؟ خونسرد باشم؟ من تا ته قضیه رفته بودم ، نه اون از جدایی واهمه داشت نه من! هر دو می دونستیم آخر خطه! اون از اول آخرش بود ولی من تازه رسیده بودم به اونچه اون از اول می دونست. دلم نمی خواست خیلی ساده از این اتفاقات بگذرم و به قول بچه ها واگذارش کنم به خدا! حس انتقام داشتم ولی نمی دونستم ازم ساخته است یا نه؟ آیا آدمش بودم؟

چند ماه به همین منوال گذشت ، اوایل ماه رمضان بود ، بعد از افطار فرشاد تماس گرفت ، گفت روزه بوده! داشتم شاخ در می اوردم! گفت توبه کردم! تو دلم گفتم توبه گرگ مرگه! گفت می خوام عوض بشم! با خودم فکر کردم سرش به کجا خورده؟ گفت دیگه حتی لب به مشروب هم نخواهم زد! دیگه طاقت نیاوردم گفتم چی شده مگه؟ چی تو رو این همه عوض کرده؟ با کمال خونسردی گفت سالومه بیا از این به بعد برام خواهری کن. میشه خواهرم باشی؟ خیلی وقت بود مهرش رو از دلم بیرون کرده بودم ، آره می تونستم بدون عشق فقط باهاش هم کلام بشم تا حرفهای ناگفته اش رو بزنه. آیا باید از خیر تلافی می گذشتم؟ من خیلی دلنازکتر از این حرفها بوذم ، خیلی راحت می تونستم خودم رو ندید بگیرم و ببخشم.

شروع کرد : سالومه راستش من یه بار تو زندگیم عاشق شدم ، اونم عاشق دختر دوست پدرم! یادته اون سال که با فرانک دوست شدم و تو تهران بودی زیاد می اومدم تهران؟ همه اش به هوای اون دختر می اومدم و فرانک فکر می کرد به خاطر تو میام! اسمش النازه. رابطه خانوادگی با هم داشتیم ، تو همین روابط من شدیدا عاشقش شدم ولی نمی تونستم ابراز کنم ، پدرش خیلی سختگیر بود. از طرفی ممکن بود روابط دو خانواده به هم بخوره پس تصمیم گرفتم صبر کنم ، تا اینکه ماه پیش مجددا با خانواده رفتیم خونه شون. اونجا از طریق پدرم ازش خواستگاری کردم.

به اینجا که رسید نفسم بند اومده بود ، عجب آدم بی شرفی تو اون موقع از یه طرف توی رختخواب با پریناز بودی از اون طرف هم رفته بودی خواستگاری؟ این حرف رو قورت دادم و منتظر ادامه اعترافاتش موندم. یه دفعه ایی بغضش ترکید و مثل دختر بچه ها شروع کرد به زار زدن! پرسیدم خوب حالا چرا گریه می کنی؟ جواب داد آخه جوابشون منفی بوده! دلم حسابی خنک شده بود. دوست داشتم اینطوری میشد! حیف اون دختر بود که به این گرگ بله بگه. ندیده طرفدار اون دختر شده بودم. سعی کردم دلداریش بدم : خوب حالا اشکال نداره شاید بعدا راضی بشن تو بازم برو خاستگاری. گفت خوب راستش فکر کردم شاید به خاطر بدیهایی که به دیگران کردم خدا داره ازم انتقام میگیره! پیش خودم فکر کردم مگه تو خدا رو هم میشناسی؟ ادامه داد برای همین تو این ماه توبه کردم و دارم روزه هام رو می گیرم ، نماز هم می خونم. می خوام عوض بشم شاید خدا هم الناز رو بهم برگردوند! تو دلم گفتم خوب پس داره گرو کشی می کنه! باشه حالا منم میشینم و به عاقبت تو می خندم!

بعد از اتمام ماه رمضان فرشاد یه بار دیگه شانسش رو امتحان کرد ولی باز هم جواب منفی گرفت. خوب فرشاد درسش رو نصفه کاره رها کرده بود و کار هم نمی کرد و به هوای این بود که شغل پدرش رو ادامه بده و غصه پول هم نمی خورد! حتما دوست پدرش خوب شناخته بودش که موافقت نمی کرد. ته دلم حسابی خوشحال بودم که حالش گرفته شده.

اون سال شهریور ماه فرانک برگشت به شهرشون و منتظر نتایج دانشگاه بود. من هم مشغول امتحانات ترم تابستون بودم و با برگشت فرانک تصمیم گرفتم سری بهش بزنم ، حالا که دیگه درس نداشت و مادرش بالطبع نمی تونست زیاد ممانعت کنه. اما با برخورد سرد و خشک فرانک رو به رو شدم. و البته متوجه شدم که یواشکی با تلفن صحبت می کنه! انگار که بترسه که من دوست پسرش رو از چنگش در بیارم!  از اون بدتر بعد از اینکه از خونشون رفتم به گوشم رسید که زن دایی گفته قبض تلفنمون به خاطر وجود سالومه 2 برابر معمول اومده! سالومه شب تا صبح تلفنی با دوست پسرش اونم با موبایل حرف زده!  انگار یادش رفته بود که دختر خودش هم این ماه تازه برگشته به خونه شون و ممکنه تلفنهای دختر خودش باشه اما خوب دختر اون مریم مقدس بود و همه می دونستن سالومه سر و گوشش می جنبه! مثل اینکه فرانک اینطوری می خواست انتقام بگیره!  دلم خیلی برای روابطی که قبل از ظهور فرشاد داشتیم سوخت.  به خصوص که تو دانشگاه خودمون هم چندتا از دوستای فرانک بودن و دائم با نیش و کنایه به من می گفتن که تو از پشت به فرانک خنجر زدی!!! اصلا انگار همونا بعد از رفتن فرانک مامور رسوندن گزارش بهش بودن و از نکته نکته رابطه من و فرشاد براش رو نوشت می فرستادن! صدای این رابطه تا کجاها رفته بود! هیچ کس نمی گفت که فرشاد مقصر بوده همه من رو توبیخ می کردن! آخه فرشاد که به من گفته بود با فرانک رابطه نداره! چرا من خوش باور حرفش رو قبول کردم؟ شاید هم می دونستم دروغ میگه ولی دلم می خواست باور کنم! عجب حماقتی! فرانک همه چیز رو از چشم من می دید و حاضر نبود روابطش رو مثل قبل با من ادامه بده ، حتی به من فرصت نداد که به خوام توضیحی در موردش بدم. خودم می دونستم اشتباه کردم ، خامی کردم ولی چرا فقط من؟ آیا فرشاد مقصر نبود؟ من سرم تو لاک خودم بود اون بود که با حرفهاش و کاراش خامم کرد.

 بالاخره نتایج دانشگاه اعلام شد. بعد از 3 سال متوالی فرانک قبول شده بود ولی تو یه شهر دور افتاده و یه رشته ایی که خیلی هم متمایل نبود ولی بالاخره از هیچی بهتر بود و مجبور بود بره.

حالا دیگه شکم به یقین تبدیل شده بود که فرشاد دروغ گفته و هنوز با فرانک رابطه داره. تازه جدیدا به گوشم رسیده بود که فرانک عکس فرشاد رو از تو کیف یکی از دوستای دیگه اش پیدا کرده و الم شنگه ایی به پا شده بود! شاید اینطوری می فهمید که فرشاد هم این وسط بی تقصیر نبوده!  اما من دیگه آب از سرم گذشته بود و برام فرقی نمی کرد چی پشت سرم میگن به خصوص حالا که فرشاد رفتارش جدا تغییر کرده بود و من خواهرش شده بودم! هر دفعه یه نفر رو به من معرفی می کرد و ازم نظر می خواست که آیا دختر خوبیه؟ به درد ازدواج می خوره؟ من مونده بودم این که خودش گرگ بیابون بوده چطوره که دنبال بره تازه متولد شده می گرده؟ انگار که می خواست به دوست پدرش دهن کجی کنه و اصرار داشت که هرچه زودتر ازدواج کنه! تو همین بین که دائم نظر من رو برای ازدواج می پرسید اسم کسی رو اورد که من واقعا در عجب شدم.....

پ . ن : حدس بزنید اسم کی رو برد؟ اصلا حدس می زنید پایان این داستان به کجا بکشه؟

پ . ن : در مورد اسم داستان من اول با خ مثل خیانت موافق بودم چون سالومه و فرشاد به فرانک خیانت کردند و بعد هم فرشاد باز به سالومه خیانت کرد. اما الان خ مثل خنجر رو بیشتر دوست دارم.