خ مثل ... (7)
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱   کلمات کلیدی:

این دفعه به توصیه دو تا از دوستانم سعی کردم از زبان سوم شخص بنویسم. نمی دونم نتیجه کار چی میشه ، خودتون قضاوت کنید. از زبون خودم بهتر بود یا سوم شخص؟

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


صبح ساعت هنوز 8 نشده بود که سالومه و پریناز از خونه زدن بیرون. هیچ حرفی بینشون رد و بدل نشد ، انگار که هر کدوم می دونستن شب قبل تو هر اتاق چی گذشته و لازم نبود از هم سوال کنند. همچنان بارون سرد زمستونی ادامه داشت. با شدت روی شیشه ماشین می کوبید. سالومه به دونه های درشت بارون خیره شده بود و با خودش فکر می کرد که چرا انقدر دل آسمون گرفته؟ نکنه دلش از دل من خبر داره؟ نکنه داره برای من گریه می کنه؟ چقدر هوا سرده ، چه ابرهای سیاه و ضمختی! اینجوری باریدن تو این شهر بی سابقه است!

بالاخره رسیدن اون روز جمعه بود و طبق معمول همه جمعه ها غروبش دلگیر بود ، سالومه روی تخت دراز کشیده بود و یه گریه مفصل راه انداخته بود که معلوم نبود کی تموم میشه ، هنوز هق هق هاش اوامه داشت که تلفن زنگ خورد ، یه لحظه مکث کرد ، نه مثل اینکه با اون کار نداشتن چون پریناز تلفن رو برداشت و همچنان هم مشغول حرف زدن بود. کم کم داشت چشمهای قشنگ و خیسش گرم می شد که در اتاق باز شد و پریناز گوشی تلفن رو داد به سالومه. سالومه متعجب از اینکه چرا صدای زنگ تلفن رو نشنیده گوشی رو گرفت و صدای فرشاد رو از اون ور خط شنید. چقدر تو این لحظه به شنیدن این صدا نیاز داشت ، همونطور که کلمات عاشقونه فرشاد رو از پای تلفن می شنید با خودش فکر می کرد که چرا انقدر به فرشاد وابسته شده؟ چرا نمی تونه ازش دل بکنه؟ چراها همینطوری تو ذهنش می چرخید که با یه سوال فرشاد روی تخت نیم خیز شد! " کی بیام خونه تون؟" ای خدا ظاهرا این من بیام و تو بیا تمومی نداشت! سعی کرد خودش و جمع و جور کنه و یه جواب قانع کننده به فرشاد بده وگرنه این فرشادی که سالومه می شناخت دست بردار نبود ، جواب داد : بابا جان خونه ما که نمیشه بیای! اولا من چند تا همخونه دارم در ثانی صاحبخونه دقیقا بالای سر ماست و هر آن ممکنه سر برسه تازه زن صاحبخونه هم هر وقت دلش بخواد میاد در خونه رو باز می کنه و بدون تعارف میاد تو و شروع می کنه به وراجی! من نمی تونم این ریسک رو بکنم! فرشاد گفت ببین سالومه جان بهانه نیار اگه تو بخوای میشه ، من الان داشتم با پریناز صحبت می کردم اون یکشنبه تو شهر ما یه کلاسی داره که ساعت 7 شب تموم میشه و تا من با اون بیام خونه شما دیگه هوا هم کاملا تاریک شده و تو این زمستون کسی دیوونه نیست هی از خونه بیاد بیرون و تو کوچه رو به پاد!

سالومه داشت دنبال یه بهانه دیگه می گشت که یه دفعه دوزاریش افتاد که این نقشه پریناز و فرشاده و دلیل اینکه صدای زنگ تلفن رو نشنیده این بوده که این همون تلفن یک ساعت پیشه و این دوتا داشتن با هم برنامه می چیدن! پس چرا باید خودش و کوچیک می کرد؟ اگه بیشتر مخالفت می کرد فرشاد توسط پریناز می اومد! همون کاری که دفعه اول با فرانک کرد! سالومه رو وسیله کرد برای اوردن فرانک و حالا پریناز وسیله بود برای وارد شدن به خونه! فایده نداشت باید موافقت می کرد. با صدایی که کاملا مشخص بود تسلیم یه خواسته اجباری شده گفت باشه با پریناز هماهنگ کن که چه ساعتی کلاسش تموم میشه و بیا!

خیلی زود یکشنبه رسید ، سالومه خیره شده بود به ساعت روی دیوار ، دلش مثل سیر و سرکه می جوشید ، در مقابل یه عمل انجام شده قرار گرفته بود. با بی میلی تمام لباسهاش رو عوض می کرد و خونه رو مرتب می کرد ، مینا داشت برای مهمون ناخونده ایی که این دوتا همخونه کله خرابش براشون ردیف کرده بودن غذا درست می کرد و همینطور زیر لب غر می زد که دفعه اول و آخرتون باشه ها! من دفعه دیگه نیستم که با صدای زنگ در غرلند آخر رو قورت داد و چشم دوخت به سالومه! سالومه انگار که دستپاچه شده باشه هی این دست و اون دست می کرد که شمیم داد زد بابا برو در رو باز کن دیگه الان همسایه ها خبر میشن!

فرشاد مثل دزدها پاورچین پاورچین از کنار دیوار حیاط رو طی کرد و رسید به در ورودی سالومه همچنان جلوی در ورودی خشک شده بود که با تکون پریناز رفت عقب و اونها اومدن تو .

فرشاد چه تیپی به هم زده بود! بوی ادکلنش توی خونه پخش شده بود! انگار که خودش رو آماده پادشاهی برای چهار تا ملکه کرده بود! سالومه خیلی دلش می خواست خودش رو بزنه به کوچه علی چپ و از این حال و هوا بیاد بیرون. دلش می خواست اصلا تو باغ این دنیا نباشه ، دلش می خواست همه اینا یه خواب باشه ، دلش می خواست هیچی از امشب توی دفتر خاطرات ذهنش نمونه. خدایا کاش می شد همه رو پاک کنم ، کاش فلش بک داشت زندگی ، کاش می تونستم مثل کبک سرم و بکنم تو برف و هیچی نبینم.

فرشاد اما اون وسط لودگی می کرد و با اون صدای مسخره اش جک می گفت و بقیه می خندیدن! بساط شام هم پهن و شد و جمع شد ولی سالومه همچنان یخ زده بود! فرشاد چند بار سعی کرد یخ سالومه رو باز کنه اما موفق نشد ، در گوش پریناز پچ  پچی کرد و پریناز دوید تو اتاق و با دو تا قوطی ودکا برگشت! فرشاد برای همه ریخت ولی مینا گفت محاله لب بزنم. شمیم هم گفت فقط برای اینکه ببینم تستش چطوریه یه لب می زنم ، اما فرشاد و پریناز قصد داشتن تا تهش رو در بیارن! سالومه حس کرد فکر خوبیه! برای اینکه از این حس مسخره خلاص بشم ، برای اینکه رنگ این لحظه ها رو عوض کنم و از تلخی شیرینی بسازم چیز خوبیه ، پس با پریناز و فرشاد هم پیاله شد.

جو کاملا عوض شده بود یه موسیقی شاد و گوش کر کن با صدای دست و رقص و سوت! 3 نفری جای 30 نفر سر و صدا راه اندخته بودن. سالومه شاد و شنگول شده بود انگار نه انگار که یه ساعت پیش تو چه افکار مالیخولیایی بود! انقدر رقصید و رقصید که کم کم حس کرد سرش داره به شدت گیج میره و نمی تونه تعادلش رو حفظ کنه با کمک فرشاد رفت سمت دستشویی و یه آبی به صورتش زد ولی فایده نداشت حالش خوب نبود باید می خوابید رفت روی تختش و مثل یه جنازه آره دقیقا جنازه ایی که حتی نمی تونه از این پهلو به اون پهلو بشه افتاد روی تخت انقدر حالش خراب بود که کنترل دستش رو هم نداشت نمی تونست پتو رو جا به جا کنه و بره زیرش فقط افتاد.

هنوز به ساعت نکشیده بود که صدای پریناز رو شنید ، حالش به هم خورده بود و توی دستشویی بود ، بعد هم اومد روی تخت کنار تخت سالومه دراز کشید. سالومه بیدار بود ولی حالی برای تکون خوردن نداشت ، می شنید ولی خودش رو به خواب زده بود. فرشاد اومد کنار پریناز روی تخت خوابید! پریناز بهش می گفت فرشاد برو پایین تخت بخواب سالومه ببینه ناراحت میشه ، فرشاد می گفت نه اون خوابه! انقدر خورده که الان بیهوشه!

سالومه آروم آروم از گوشه چشمهاش اشک می ریخت و از لای پتو نظاره گر بوسه های آتشینی بود که چند روز قبل به لب خودش خورده بود. سعی کرد چشمهاش رو ببنده و واقعا بخوابه تا دیگه هیچی نشنوه و به قول فرشاد بیهوش بشه! اما صدای پریناز بلند بود دائم می گفت بسه فرشاد برو پایین ، حالم بده می خوام بخوابم ، سالومه می فهمه بلند شو ، بسه بسه بسه!

صبح سالومه فقط سعی می کرد که رفتارش عادی باشه. مثلا شب قبل بیهوش بوده و نه چیزی شنیده و نه دیده ! کاری از دستش بر نمی اومد ، فرشاد بازیش داده بود و داشت پریناز رو هم بازی می داد ، فرانک رو هم بازی داده بود. اون قصد شومی داشت ولی همونطور که سالومه در ابتدای کار متوجه نشده بود ، پریناز هم متوجه نمی شد. فرشاد از فرانک و سالومه آنچنان خیری که دنبالش بود نصیبش نشده بود و داشت دنبال یه سوژه دیگه می گشت! نمی خواست چیزهایی که شب قبل دیده رو به روی پریناز بیاره ، حتی نمی تونست راجع بهش با فرشاد حرف بزنه ، تنها کاری که می تونست بکنه سکوت بود! سکوت در مقابل همه چیز ، سکوت ..........

پ . ن : دوستان عزیر من یه مقدار تخیل هم به داستان اضافه کردم و یه سری جزئیات ریز برای قشنگ تر شدن داستان بهش اضافه کردم ولی سعی کردم به اصل داستان خدشه ایی وارد نشده و واقعیات رو تغییر ندم.

پ . ن : از این به بعد سعی می کنم حداقل هفته ایی 3 دفعه آپ کنم. می دونید آدم هرچقدر کمتر می نویسه تنبل تر میشه! می خوام خودم رو مقید کنم که بیشتر بنویسم تا از تنبلی بیرون بیام. تشویقم کنید ، دست ، سوت ، هل تا بیشتر بنویسم نیشخند