خ مثل .... (5)
ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱   کلمات کلیدی:

انگار که برق 220 ولت بهم وصل کرده باشن خشک شدم! نمی دونستم باید چه عکس العملی نشون بدم؟ واقعا شوک بزرگی بود. وقت فکر کردن نداشتم تصمیم گرفتم به روی خودم نیارم و هر چه سریعتر پله ها رو تموم کنم و برسم به فرانک.

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


توی خونه هم سعی کردم بهش فکر نکنم و چیزی هم به فرانک نگم. می ترسیدم ناراحت بشه. هم از دست من و هم از دست فرشاد ، هرچند که من بی تقصیر بودم ولی خوب حس حسادت ممکن بود دردسر ساز بشه. فردای اون روز عازم تهران شدم.

یکی دو روز بعد از رسیدنم به تهران فرشاد زنگ زد خونه ما! خوب از قبل شماره تلفن من و داشت و تعجبی از این بابت نکردم بعد از یه احوالپرسی سرد خواستم یه جوری سر و ته حرف رو هم بیارم و قطع کنم که گفت سالومه راستش زنگ زدم ببینم که به سلامت رسیدی تهران یا نه؟ از شنیدن اینکه اینطوری به فکرم بود و دلش برام شور میزد یه حس خاصی بهم دست داد ، گفتم خوب از فرانک می پرسیدی زنگ زدن نداشت که! گفت نه دوست داشتم صدات رو بشنوم. بازم دلم تاپ و تاپ صدا کرد! گفتم خوب باشه الان فهمیدی دیگه کاری نداری؟ گفت یه چیز دیگه هم هست. گفتم دیگه چی؟ گفت از دست من ناراحت نیستی که؟ خوب نمی دونستم آیا واقعا ناراحتم یا نه؟ ولی جوابی بهش ندادم ، سکوتم باعث شد اینطوری ادامه بده که اون روز راستش بابت تشکر از اینکه با فرانک اومدی بوست کردم فقط همین!!! اصلا دوست نداشتم اون روز رو یادآوری کنه ولی مثل اینکه منظور خاصی از یادآوری اون روز داشت که من متوجهش نبودم. چیزی نگفتم و خیلی سرد خداحافظی کردم و بازم تصمیم گرفتم چیزی به فرانک نگم که دلش نشکنه!

اواخر شهریور بود که نتایج کنکور اعلام شد و من همون رشته ایی که می خواستم قبول شده بودم ولی یه شهری غیر از تهران! اسم اون شهر رو که دیدم دلم هری ریخت! نمی دونستم خوشحالم یا ناراحت؟ انتخاب خودم بود ، ولی انتخاب چند ماه پیش! از عشق رسیدن به فرانک شهر مجاور اونها رو که فقط نیم ساعت باهاشون فاصله داشت انتخاب کرده بودم! همون شهر هم قبول شده بودم! اما حالا نمی دونستم دلم می خواد برم اونجا یا نه؟ کاشکی قبول نشده بودم یا حداقل اونجا قبول نمی شدم! بدتر از همه این بود که فرانک قبول نشده بود! دلم خیلی براش شور می زد ، می دونستم زن دایی صد در صد می دونه من قبول شدم و دختر اون قبول نشده و چه آشی براش می خواد بپزه! اصلا چرا زن دایی انقدر ما رو با هم مقایسه می کرد؟ اصلا چرا از بچگی دوست داشت ذهنیت ما رو نسبت به هم خراب کنه؟ ما مثل دو تا خواهر بودیم چطور دلش می اومد؟

فرانک جهت تبریک زنگ نزد می دونستم مامانش حسابی احوالاتش رو گرفته و دل و دماغ زنگ زدن نداره اما به جاش فرشاد زنگ زد و حسابی تبریک گفت و ابراز خوشحالی کرد که من میام پیش اونا!!!

مامان و بابا اول تصمیم گرفتن که تو همون شهر فرانک اینا برای من خونه اجاره کنن ولی من و فرانک اصرار داشتیم که من برم خونه اونا بمونم. مامان مخالف بود چون دختر خاله خودش رو خوب می شناخت و دلش نمی خواست بعدها حرف و حدیثی در بیاد! نهایتا تصمیم بر این شد که فعلا بریم خونه دایی تا من ثبت نام کنم و بعد یه فکری برای خونه هم بکنیم. وقتی رسیدیم خونه دایی ، مامان فرانک برخوردش خیلی سرد بود کاملا مشخص بود از قبولی من و قبول نشدن فرانک برای سال دوم شدیدا عصبی و ناراحته! همون جا بابا گفت اصلا لازم نکرده حتی تو این شهر که نیم ساعت با شهر مجاور فاصله داره خونه بگیری همون نزدیک دانشگاه برات خونه اجاره می کنم که رفت و آمد هم نکنی! غر غر های من و فرانک هم به نتیجه نرسید و بابا کار خودش رو کرد.

با رفتن من به دانشگاه و شروع کلاسها وقت کمتری داشتم که با فرانک در تماس باشم به خصوص که مادرش قدغن کرده بود که با من رفت و آمد کنه و چندین و چند معلم خصوصی براش گرفته بود که وقت سرخاروندن نداشت! منم سعی می کردم مزاحمش نشم تا درس بخونه و امسال دیگه حتما قبول بشه.

فرشاد اما به قول بچه ها سیریش شده بود! یا تو دانشگاه ما سر و کله اش پیدا می شد یا تو همون شهری که من بودم و یا زنگ می زد خونه ما. منم با رفتن به اون شهر خیلی احساس غریبی می کردم و هرچی انتظار می کشیدم هیچ تماسی از طرف فرانک نبود! من به عشق اون رفته بودم اونجا ، می تونست یواشکی دور از چشم مامانش به من زنگ بزنه ولی نمی زد. خیلی دلم شکسته بود. چند بار رفتم خونه شون ولی زن دایی برخورد بدی داشت انگار که من مزاحم درس خوندن دخترش باشم و یا من مقصر باشم که اون دانشگاه قبول نشده و دائم می گفت فرانک درس داره! منم سعی کردم دیگه نرم اونجا ولی واقعا دلم شکست.

وقتی فرشاد زنگ می زد انگار یه پیک شادی باشه کلی خوشحال میشدم ، دیگه مثل قبل احساس عذاب وجدان نمی کردم . دلم می خواست یکی باشه که این تنهایی رو باهاش قسمت کنم. اونم شاکی بود از اینکه فرانک باهاش صحبت نمی کنه و بهانه درس میاره. طوری شده بود که تا تلفن زنگ می خورد چهارچنگولی می پریدم روش و به هیچ کس اجازه نمیدادم برش داره! هم خونه هام می گفتن خوبه تو میگی دوست پسر تو نیست و دوست پسر دختر داییته و اینطوری می پری رو تلفن! اما من اصلا تو باغ این حرفها نبودم چون حرفهام با فرشاد در حد حرفهای معمولی بود و هیچگونه عشق و عاشقی تو کار نبود. اما با اومدن قبض تلفن یه کم بیشتر به خودم اومدم! بله یه قبض بلند بالا که وقتی پرینتش رو گرفتم دیدم نصف زنگها مال من بوده به موبایل فرشاد!!! باورم نمیشد! یعنی من انقدر با فرشاد حرف داشتم؟ روزی 4 ، 5 بار من زنگ می زدم و روزی 5 ، 6 بار هم اون! تصمیم گرفتم از اون به بعد رابطه ام رو باهاش کمتر کنم و از روز بعد با خودم قرار گذاشتم که بهش زنگ نزنم.

تا ظهر طاقت اوردم ، نه گوشی رو برداشتم و نه زنگ زدم ، دم غروب دلم حسابی گرفته بود ، دلم براش تنگ شده بود ، دلم می خواست صداش رو بشنوم ، یادم افتاد پای تلفن قبل از خداحافظی برام بوس می فرستاد و چقدر صدای بوسه اش به دلم می نشست. یادم افتاد چه شبهایی که پای تلفن باهاش صبح نکردم و صبح کورمال کورمال رفتم سرکلاس. تلفن زنگ زد، صدای قلبم و از تو حلقم میشنیدم. پریناز گوشی رو برداشت ، دعا کردم با من کار نداشته باشن ، شنیدم که میگه سالومه؟ ن..... پریدم وسط حرفش و گفتم هستم هستم! گوشی رو از دستش قاپیدم خودش بود، دلم برای صداش لک زده بود. صدام می لرزید ، فرشاد هم یه جور خاصی می گفت دلم ترکید کجا بودی تو؟ زدم زیر گریه ، هرچی پرسید چی شده ، جواب ندادم. شروع کرد قربون صدقه رفتن ، خوب بلد بود چطوری یه دختر بچه خام رو به راه بیاره. بعد از کلی من بمیرم و تو بمیری ، گفت یه روز قرار بذار بیرون همدیگه رو ببینیم. همه اش پای تلفن که نمیشه ، می خوام از نزدیک ببینمت. بهانه اوردم که تو که دائم میای دانشگاه ما و شهر ما و من و میبینی. گفت از دور فایده نداره می خوام دو دقیقه کنارت بشینم. اشکالی داره؟ گفتم آخه فرانک....!؟ گفت مگه خبر نداری؟ مامانش فرستادش تهران خونه خاله اش که درس بخونه و کلی هم با معلم خصوصی و کلاس سرش رو گرم کرده و حق تلفن هم نداره. منم ازش بی خبرم از وقتی که رفته. در واقع رابطه ایی نداریم.

یه کم خیالم راحت شد که من باعث به هم خوردن رابطه اونا نشدم و فرانک هم حتما عاشق فرشاد نبوده وگرنه یه جوری حتما باهاش تماس می گرفت و اینطوری نمیذاشت بره! بالاخره خودم و راضی کردم که باهاش تو یه کافی شاپ قرار بذارم اما هم خونه ام پریناز رو هم با خودم بردم و اون هم با همون دوست معروف و پولدارش اومد! پریناز هم که سرش درد می کرد برای این کارا و حسابی تو کوک بهنام بود.

رو به روی هم نشسته بودیم و مشغول گپ بودیم ، دستم دور کمر جام شیر شکلات حلقه شده بود و خیره شده بودم به حبابهای داخل ظرف که متوجه داغی مطبوعی شدم ، دست فرشاد بود که روی دستهای من می لغزید و با انگشتهام بازی می کرد ، بهش نگاه کردم ، این همون پسری بود که دفعه اول که دیدمش به نظرم اصلا قشنگ نیومد! چرا دقت نکرده بودم؟ قشنگ بود که! موهای لخت و خوش حالتی داشت ، چشمای خوش فرم عسلی ، بینی که به صورتش می اومد و تپیلی قشنگ دستاش و بدنش که من عاشقش شده بودم! چرا تا حالا ندیده بودم؟ اومد کنارم نشست ، دستهاش و حلقه کرد دور کمرم ، یه کرختی خاصی بهم دست داده بود ،تو اون فصل سرد و بارونی من داغ بودم ، صورتم گر گرفته بود ، دلم می خواست پالتوم رو در بیارم و برم زیر بارون تا یه کم هوای خنک بخوره به سرم .........

پ . ن : اگه غلط املایی دارم اصلا ناراحت نمیشم بهم بگید. ممنون هم میشم. چون همیشه نصف شبها که پسرم می خوابه می نویسم اینه که خیلی وقتا غلط غلوط می نویسم! الان اینجا ساعت 2و نیم شبه و حتما می دونید دیگه مردم این سرزمین نهایتا ساعت 9 الی 10 شب دیگه خواب 7 پادشاه رو هم دیدن! اونم چی؟ وسط هفته! یعنی من الان یه جغد شومم!!!

پ . ن : این دفعه به جبران تاخیر زیاد نوشتم ، غر نزنیدا!