خ مثل .... (4)
ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٢٦   کلمات کلیدی:

اون سال اولین سالی بود که من کنکور داشتم و فرانک سال قبل قبول نشده بود و زن دایی حسابی نقره داغش کرده بود. امسال اگه من قبول میشدم و اون قبول نمی شد باید گور خودش و می کند!

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


بعد از کنکور من باز هم راهی ولایت فرانک اینا شدم و تا جواب کنکور بیاد بیشتر از یک ماه وقت بود و می تونستیم حسابی خوش بگذرونیم. شبها تا صبح زیر گوش هم وز وز می کردیم و می خندیدیم. روزها هم به گشت و گذار و شیطوونی می گذشت. فرشاد هم دائم تلفن می زد و با فرانک مشغول بود. گاهی فرانک گوشی رو میداد به من تا با فرشاد صحبت کنم و بیشتر با هم آشنا بشیم. یه روز هم قرار شد با هم بریم و فرشاد و ببینیم. اون روزی که فرشاد و دیدم پیش خودم گفتم حیف فرانک! این چیه دیگه باهاش دوست شده! فرشاد قدش کوتاه بود و اندکی چاق! در حالیکه فرانک جزء دخترهای قد بلند و درشت محسوب میشد با چهره ایی بسیار گیرا و جذاب که من خودم دلم براش غش می رفت! فرشاد اما قیافه خیلی معمولی داشت و صداش خیلی زیر بود و وقتی حرف می زدم آدم گوشش سوت می کشید! اغلب وقتها هم وسط حرف زدن تپق می زد و کلمات رو ناقص و اشتباه بیان می کرد! روی لبش هم جای بخیه خیلی عمیقی داشت. سنش 5 سال از فرانک بیشتر بود و تو همون شهر دانشجوی کاردانی برق بود. اون چه که من فهمیدم تو یکی از این مراسمهای مذهبی تو خیابون که همه دختر و پسرا دنبال جفت مناسب!!! می گردن با هم آشنا شده بودن.

اون سال تابستون فرانک کلاس نقاشی می رفت ، کلا خیلی علاقه به هنر داشت ولی مادرش اصرار داشت که حتما تو کنکور تجربی شرکت کنه و دکتری چیزی بشه! چیزی که از توان فرانک واقعا خارج بود! ساعت هایی که فرانک کلاس بود هر از گاهی فرشاد زنگ می زد خونه و من گوشی رو بر می داشتم می پرسید فرانک نیست؟ من می گفتم نه! مگه نمی دونی رفته کلاس؟ اونم می گفت آهان راست میگی حواسم نبود. بعد سر حرف رو باز می کرد و از این ور و اون ور حرف می زد و جک می گفت و مسخره بازی در می اورد. یه روز حرف رو کشوند به اینکه ببین سالومه شهر ما خیلی شهر کوچیکیه من دلم نمی خواد خیلی تو خیابون باشم با فرانک ، خوب برای اونم خوب نیست ، تابلو میشه تو شهر و بعدا که از هم جدا شدیم ممکنه براش دردسر بشه. من بهش میگم بیا بریم خونه ما یا خونه دوستم ولی فرانک قبول نمی کنه، می ترسه بیاد ، به من اطمینان نداره! تو می تونی راضیش کنی بیاد؟ من که می دونستم محال فرانک تنهایی بلند بشه بره خونه یه پسر گفتم خیالت رو راحت کنم اون تنها نمیاد بیخود زحمت نکش و انرژی مصرف نکن. روز بعدش وقتی که فرانک نبود باز زنگ زد که سالومه خوب تو هم با فرانک بیا! اینجوری فرانک راضی میشه بیاد مگه نه؟ من پیش خودم یه کم فکر کردم که یعنی چی آخه؟ چرا انقدر اصرار داره فرانک رو ببره خونه؟ حالا تنها نشد با من؟ کلا خیلی آدم کله شقی بودم و دوست داشتم سر از همه چیز در بیارم 18 سالم هم که بیشتر نبود و حسابی فضول! بهش گفتم بذار بهش بگم ببینم چی میگه؟ وقتی فرانک از کلاس برگشت بهش گفتم که فرشاد چی می خواد و فرانک اول قبول نکرد ، اما بعد از اصرارهای من قبول کرد و گفت فقط به شرطی که از بغل من جنب نخوری!

فردای اون روز من و فرانک تو خیابون منتظر فرشاد بودیم و فرشاد با یکی از دوستهاش که یه ماشین مدل بالای مشکی داشت اومد دنبال ما. تو حیاط خونه که از ماشین پیاده شدیم خونه مثل قصر بود و ابهتش من و حسابی گرفته بود! بهنام دوست فرشاد پسر پولداری بود که تنها توی اون خونه زندگی می کرد و خانواده اش موقتا خارج از ایران بودن. وقتی وارد خونه شدیم من فقط غرق تابلو های ابریشم و ظرفهای عتیقه و نقره داخل ویترین خونه بودم انگار که وارد یه موزه شده باشم! و اصلا متوجه نشدم که بهنام کجا غیبش زد. فرشاد به من اصرار می کرد که دو دقیقه اون و فرانک رو به حال خودشون بذارم ولی فرانک سفت دست من و چسبیده بود و زیر لب می گفت اگه از اینجا تکون بخوری کشتمت. فرشاد هم هی چشم و ابرو می اومد که بلند شو برو اون ور! منم مونده بودم اون وسط چیکار کنم که یه دفعه یه پسر دیگه داخل خونه شد و بعد از احوال پرسی اومد طرف من و دست داد و شروع کرد به صحبت کردن و یه شربت پرتقال برای من ریخت. منم سرگرم حرف زدن با اون شده بودم و شربت پرتقال می خوردم که متوجه شدم فرشاد بالاخره فرانک و خر کرده و با خودش برده طبقه بالا! تا دوزاریم افتاد بلند شدم که برم دنبال فرانک ، ولی دیدم مثل اینکه نوشیدنی زیاد خوردم و دستشویی لازم شدم! سراغ دستشویی رو گرفتم و رفتم دستشویی و وقتی رفتم تو اول فکر کردم اشتباهی آدرس دادن! دستشویی نبود که لامذهب از هال خونه ما بزرگتر بود و از هرچی اتاق خواب من دیده بودم رمانتیک تر ! اصلا خجالت می کشیدی اونجا کارخرابی کنی! دور تا دور هم آینه بود که دیگه حسابی شرمت میشد شلوارت و جلو روی آینه بکشی پایین! خلاصه دردسرتون ندم با هزار زحمت خودم و راضی کردم که کارم و بکنم و بیام بیرون. دست آخر هم حسابی از سنگهای گرون قیمت و براق توالت عذرخواهی کردم که روشون کار خرابی کردم!

وقتی اومدم بیرون با سرعت هرچه تمام تر دویدم به سمت طبقه بالا جهت نجات دادن فرانک . اتاق پشت اتاق بود که درشون رو باز می کردم و خبری از فرشاد و فرانک نبود. و یه مدت هم مجبور میشدم وقت صرف کنم و حسابی از نمای اتاق و منظره اش به باغ بیرون از خونه بازدید به عمل بیارم . اما دیدم نه خیر مثل اینکه این طبقه خبری نیست و سری چرخوندم دیدم پله ها بالاتر هم میرن و خونه تریبلسه! هنوز آخرین پله طبقه سوم رو تموم نکرده بودم که دیدم فرانک و فرشاد نشستن رو به روی هم و دارن با هم حرف می زنن! فرانک تا من و دید اومد بیرون و گفت بریم دیگه. فرشاد هرچی اصرار کرد که حالا زوده ولی فرانک گفت نه دیگه بریم. با نگاه سریعی که به صورت مثل لبو سرخ شده فرانک کردم متوجه شدم رژ لبش پاک شده! و وقتی دید من اونطوری نگاهش می کنم جلو جلو رفت و به من گفت بدو بیا. همینطوری که از پله ها پایین می رفتم حس کردم گردنم داغ شد و تا به خودم بیام یه بوسه آتشین از لبهای فرشاد نصیب گردنم شده بود......