دو کلمه حرف حساب!
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱/٤   کلمات کلیدی:

راستش می خواستم یه کم با خودم رو راست باشم ، از شما چه پنهون من امسال سفره هفت سین نچیدم! هی بهانه اوردم که پسرم جمعش می کنه ، میریزه می پاشه اما همه اش بهونه است ،‌ خودم خوب میدونم دیگه هر کی رو که گول بزنم خودم رو که نمی تونم گول بزنم!

 می دونید چرا؟

روی ادامه مطلب کلیک کنید


اینجا اصلا بوی عید نمیاد ، خوب نباید هم بیاد چون ما وارد فصل پاییز شدیم! آدم که از ایران دور میشه هر چقدر خودش رو می کشه که پایبند به این مراسم سنتی و قشنگ بمونه نمی تونه. خوب جَو می خواد آخه. وقتی هیاهوی شب عید نیست ، وقتی هوا پاییز باشه به جای بهار ، وقتی هیچ برنامه رادیویی یا تلویزیونی یادت نیاره که سال نو شده ، وقتی هیچ قوم و خویشی نداری که دید و بازدید بری ، وقتی تعطیلاتی تو کار نیست ، وقتی هیچکس عیدی نمیده یا تو به هیچکس عیدی نمیدی ، وقتی غیر از چند تا دوست که زورکی پیام تبریک برات می فرستن کسی نیست که بهت بگه سال نو مبارک ، وقتی صدای پکیدن سال کهنه و ترکیدن سال نو رو نمیشنوی ، چطوری می تونی حس سال تحویل و ایام عید داشته باشی؟ چقدر هی خودم و جوگیر کنم با فضای اینترنت؟ چقدر آهنگ شب عید هایده رو گوش کنم و فکر کنم سال جدید اومده؟ چقدر برنامه ایرانی برم برای اینکه یادم بمونه عیده؟ نهایتا یکی ،  دو روز بعدش چی؟

بدتر از همه اینه که نه مناسبتهای اینجا برات مناسبته و نه مناسبتهای کشور خودت! نه حسی نسبت به کریسمس و ایستر داری و نه چیزی از نوروز و مخلفاتش حالیت میشه! خلاصه دچار یه بی هویتی کاذب میشی! انگار که گم شدی نمی تونی خودت رو پیدا کنی ببینی کجایی و چی کاره ایی؟ تازه زمانی غمناک تر میشه که بچه هات بزرگ میشن و هیچ حس و حال تو رو نمی فهمن! از خاطرات جوونی تو چیزی رو درک نمی کنن ، دلشون می خواد جشن کریسمس رو برن و درخت کاج بذارن و سانتا کلاس براشون هر آنچه آرزو کردن بیاره! و عمو نوروز و سیزده به در و سفره هفت سین براشون بی معنی میشه. نمی خوام خودم رو گول بزنم می دونم که اینطوری میشه. من و همسرم دو نفر هستیم چقدر مگه می تونیم فرهنگ ایرانی به بچه ایی که چشم باز کرده اینجا بوده تزریق کنیم؟ خیلی خودمون رو بکشیم فارسی حرف زدن یا نهایتا خوندن و نوشتن فارسی یادش بدیم! خوب اونم بالاخره دوست داره مثل دوستهای تو مدرسه اش باشه ، دوست داره همرنگ جماعت باشه تا رسوا نشه ، درسته که تو این کشور انواع و اقسام ملیتها و مذاهب وجود داره ولی اونچه که رسمیه فراگیر تر خواهد بود.

ای بابا بگذریم خوشیتون رو با این حرفا نا خوشی نکنم! بذارید چیزای قشنگ براتون بگم.

عوضش من امسال بهترین ۴ شنبه سوری عمرم رو داشتم ، خیلی خوب برگزار شده بود ، موسیقی بود ، رقص بود با رقص نور  ، دی جی بود،  غذا بود ، شیرینی بود ، آش رشته و بلال بود ، حاجی فیروز بود ، سفره ٧سین بود ، هر آنچه نماد ایران و ایرانیه بود ، مهمتر از همه آتیش بود ، بمب و بکش بکش نبود ، نی روی افت ضاحی نبود ، بی حرمتی نبود ، خلاصه که امنیت و آرامش بود. واقعا ۴ شنبه سوری بود.

شب عید هم با اینکه مامان نبود ، بابا نبود ، خواهر و برادر نبود ، همه دوستان و عزیزان نبودن ، اما خوب بود ، بد نبود! یه رستورانی بود ، موسیقی و رقص و بزن بکوب بود ، ٧ سین بود ، آهان ماهی قرمز هم بود!  سبزی پلو ماهی بود و موسیقی سنتی هم وسطاش بود و گاهی هم نبود. خلاصه که یه مهمونی ایرانی بود.

تازه ١٣ به در هم خواهد بود....

پ . ن : یه کمی که حواسم و جمع و جور کنم داستان کودکی رو شروع می کنم ، نگران اون نباشید چشمک اصلا نمی دونم چه آشی بشه این داستانه هنوز دقیق نمی دونم کجاهاش رو می خوام بنویسم یا ننویسم!  ضمنا چند بار فرمودیم بازم می فرماییم  پسورد همونیه که از ابتدا داشتید مگر اینکه خواننده جدید باشید و یا فراموش کرده باشید.