مهم نیست
ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٧   کلمات کلیدی:

دیگه حتی دلم نمی خواد اینجا درد و دل کنم. دیگه برای پسرم غذا هم درست نمی کنم ، دیگه غذا نخوردنش هم اهمیت نداره. دیگه هیچی مهم نیست. دیگه زندگی مهم نیست.

 امروز همین طوری که پای پیاده با یه بچه تو کالسکه دنبال خونه از این آژانس به اون آژانس می رفتم و بارون شلاقی توی صورتم می خورد ، از صدای گریه های پسرم و خستگی چندین ساعت پیاده روی پاسپورتم رو گم کردم و مجبور شدم چندتا تشر به بچه بی گناه بزنم و یه کتک مفصلی هم بخوره تا من تمام راه رو دوباره زیر این بارون بیرحم بگردم بلکه این پاسپورت بی خاصیت رو پیدا کنم. و بالاخره خدا دلش به حال فرزند معصوم من سوخت و نخواست که تو بارون بمونه و بی سرپناه سر کنه و گمشده رو زیر پای من توی چمن ها گذاشت تا من ببینمش و برم خونه..... چند ساعت بعد از رسیدن به خونه تازه متوجه رنگ جورابم شدم که مثل چشمام سرخ شده بود! هر دو تا پام پر از خون بود و من نفهمیده بودم! تا به حال برام پیش نیومده بود که از راه رفتن زیاد ناخنهای پام دچار خونریزی بشه! تمام تنم از هول دادن اون کالسکه سنگین درد می کرد..........

مستی هم درد من و دیگه دوا نمی کنه........................................