قصه آخر
ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٢٥   کلمات کلیدی:

روزهای اولی که به خونه جدید رفتیم حس غریبگی بیشتر و بیشتر اذیتم می کرد ،‌ به اون خونه با همه بدیهاش عادت کرده بودم و این آشیانه جدید حس غربت رو بیشتر تو وجودم زنده می کرد. یادمه یه روز عرفان می خواست حال و هوای من و عوض کنه و با اصرار ما رو برد بیرون ،‌ تو یکی از خیابونهای سیتی بودیم که یه دفعه چنان زدم زیر گریه که عرفان مات و مبهوت شد! دائم می پرسید آخه یه دفعه چی شد؟ همینطوری با گریه می گفتم اینجا کجاست من و اوردی؟ من هیچ جا رو نمی شناسم ،‌ همه چیز غریبه ،‌ هیچ قیافه ایی آشنا نیست ،‌ هواش یه بوی دیگه میده ،‌ نگاهها بهم میگه که من خارجیم ،‌ من مال اینجا نیستم! چرا من و اوردی اینجا؟ چرا من و تنها اوردی؟ پس خانواده ام کجا هستن؟ ما همیشه با هم میرفتیم بیرون! چرا اونا نیستن؟

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


خلاصه انقدر نق زدم که عرفان هم طفلک گریه اش گرفت از حرفهای من. اما بعد از اون شیون و فغان یه کم احساس کردم بهترم و دلم باز شده. انگار به اون گریه احتیاج داشتم. حدود یکی دو ماهی هم همینطوری گذشت و با آغاز فصل بهار و گرمتر شدن هوا کم کم حال و هوای منم بهتر میشد ، بیشتر می تونستم از خونه برم بیرون و هوای بهاری که به سرم می خورد حالم و جا می اورد. به خصوص که مادرم هم قرار بود بیاد استرالیا و این بهم انرژی میداد.

سعی می کردم تنهایی هام رو یه طوری پر کنم و اعتیاد عجیبی به اینترنت پیدا کرده بودم ،‌ صحبت کردن با دوستای دنیای مجازی حس تو ایران بودن رو بهم القا می کرد ، زمانیکه توی این فضا بودم اصلا اون حسهای بد رو نداشتم و یادم می رفت که کجا هستم.

روزی که به استقبال مادرم تو فرودگاه رفتیم ،‌ بازم حال خوبی نداشتم ،‌ فکر می کردم بهتر بود که نمی اومد ، من تازه داشتم به این نبودن ها عادت می کردم ، داشتم خودم رو پیدا می کردم ،‌ ولی با اومدنش باز دوباره وابسته میشدم باز دوباره موقع رفتنش گریه می کردم و باز دوباره بعد از رفتنش حس تنهایی به سراغم می اومد. انقدر احساسات ضد و نقیض تو این مدت  داشتم که به محض اینکه یه غریبه من و میدید و دو کلمه باهام حرف میزد می فهمید اوضاع از چه قراره!

با امدن مامان و گشت و گذار حالم کلا خوب شد ،‌ چقدر دلم می خواست اونها هم اینجا پیش من بودن ، اگه بودن دیگه هیچ مشکلی برام مشکل نبود ،‌ مامان چقدر از اینجا و آرامشش خوشش اومده بود ، چقدر از اینکه کسی به کسی کاری نداره و مردم اعصاب راحت دارن لذت می برد اما خوب هم تنهایی من رو درک می کرد. اون روزها که مامان اینجا بود واقعا خاطرات قشنگی برام شد ،‌ واقعا ازش لذت بردم چقدر پسرم با مامانم جور شده بود و دنبال مامان از این اتاق به اون اتاق گریه می کرد.

اما افسوس که این خوشی موندگار نبود و بالاخره مامان باید بر می گشت ، روز رفتنش حال خوشی نداشتم به خصوص که دقیقا شب ژانویه بود و دلم می خواست اون هم برای جشنها می بود که افسوس نموند ، چون خواهرم رفته بود ایران و عجله داشت برای رفتن که خواهرم رو هم ببینه. تا یکی دو هفته بعد از رفتن مامان یه کم دپرس بودم اما با شروع شدن کلاسهای کالج یه کم سرم گرم شد و سعی کردم به خودم مسلط باشم .

خوبه یه کم از کالجهای اینجا هم براتون بنویسم. هزینه کالج اینجا در برابر دانشگاه تقریبا صفره! و امکانات خیلی خیلی خوبی داره ، مثلا کتابخونه اش واقعا عالیه ، انواع و اقسام کتاب و مجله و فیلم سینمایی رو می تونی امانت ببری ،‌ تو کتابخونه فضای مخصوصی برای بچه دار ها هست که بچه رو اونجا سرگرم می کنن و تو می تونی با خیال راحت مطالعه کنی ، سالنهای خاصی داره که مخصوص گروههای چند نفریه و مثلا چند نفر می تونن اونجا رو برای ساعت خاصی رزرو کنن و با هم درس بخونن یا تحقیق کنن تا برای دیگران مزاحمت ایجاد نشه. می تونی رایگان از اینترنت استفاده کنی و اگر کسی احیانا طرز استفاده از کامپیوتر رو ندونه معلم راهنما هست تا کامپیوتر رو بهت تعلیم بده. اگر عضو کالج بشی و یه حق عضویت خیلی خیلی ناقابل در سال پرداخت کنی (٢٠$) که واقعا یعنی هیچی می تونی از جیم (باشگاه) کالج به صورت رایگان استفاده کنی و از تخفیف ویژه هم برای خیلی از جاهای دیگه استفاده کنی مثل تخفیف بلیط سینما و خرید از فروشگاههای خاص و خیلی چیزهای دیگه. در واقع اینجا سعی می کنن مردم رو به درس خوندن علاقمند کنن و خیلی از این بابت امکانات در اختیار افراد قرار میدن اما خوب خودشون زیاد علاقه به درس ندارن و نمی دونم متاسفانه با خوشبختانه تمام کالج ها و دانشگاهها رو مهاجرا پر کردن! البته خوب دانشگاه اینجا رایگان نیست ولی وام بهت میدن که بعد از اینکه درست تموم شد و کار پیدا کردی اون وام رو به صورت قسطی پس میدی ولی کلا آزی ها آدمهای تنبلی هستن و سختی به خودشون نمیدن و عاشق هلو بپر تو گلو هستن و از این بابت از مهاجرا خوششون نمیاد چون مهاجرا خیلی کار و تلاش می کنن ولی این بندگان خدا علاقه وافری به بخور و بخواب و به ویژه سیگار کشیدن و مشروب خوردن دارن. البته این چیزی که من نوشتم نه اینکه بگم همه شون اینطوری هستن ها! و اکثرا این خصوصیت تن پروری رو دارن.

خوب دیگه رسیدم به خاطرات حال حاضر ، در مجموع باید بگم که یک سال اول برای یه مهاجر واقعا سخت و شکنجه آوره چون نه تنها هیچ کس رو اینجا نداری بلکه با تمام قوانین و همه چیز بیگانه ایی ، یه مثال کوچولوش اینه که ما تو ایران چون دولت الکترونیک نداریم عادت داریم که برای هر کاری راه می افتیم میریم دم در اونجا ولی اینجا همه چیز تلفنی و اینرنتیه ،‌ از پرداخت قبوض بگیر تا انتقال پول و بانک و کلا همه چیز و برای یه تازه وارد واقعا گیج کننده است. وقتی خونه ات رو عوض می کنی باید به تمام استرالیا اطلاع بدی!!! باید زنگ بزنی اداره برق ، گاز ،‌ تلفن ، اینترنت ، بانک ، پلیس و هر چیزی که فکرش رو بکنی و آدرس جدید رو بدی ، ضمنا شماره تلفن خونه ات رو هم هر جا میری باید با خودت ببری نیشخند و اینجوری نیست که وقتی محل زندگیت عوض میشه شماره ات هم عوض بشه و وقتی یه خونه جدید میری تا یه سال هر کی زنگ میزنه بگی بابام جان فلانی از اینجا رفته و من نمی دونم کی می خواد طلب شما رو بده چشمک یا اگه شمارت رو عوض می کنی اون شماره قبلی کلا می سوزه!

کلا سیستم زندگی خیلی متفاوته و همین مسائل اوایل ورودت مثل یه پتک می خوره تو سرت و باعث میشه یک سال منگ بشی!

در حال حاضر بنده با اوضاع کنار اومدم و تقریبا عادت کردم ، مهمترین معزلم اینکه ماشین ندارم و اینجا هم گفتم ماشین نداشته باشی فلجی ، برای همین باز هم خونه نشین هستم چون با بچه کوچیک خیلی سخته که سوار اتوبوس یا ترن بشی به خصوص پسر من که یک لحظه یه جا نمیشینه! مهدکودک هم اینجا خیلی گرونه از روزی 70$ بگیر برو تا روزی 130$ و نمی صرفه که بذاریش مهد و بری سرکار چون بیشتر از نصف حقوقت صرف مهدکودک میشه! دولت هم فقط به نیازمندان برای هزینه مهد کمک می کنه. خلاصه این مشکل بچه داری هم بد مشکلیه به خدا! اسیر و خونه نشینت می کنه ، اختیارت دست بچه است ، با اون باید همه چیزت رو تنظیم کنی و این قضیه هم وقتی کسی رو نداشته باشی شدیدا دست و پا گیر میشه! مثال کوچولوش اینه که من یه روز می خواستم برم سونو گرافی و خوب چون اینجا هم نهایتا ساعت 5 همه جا تعطیله نمی تونم منتظر عرفان بمونم و باید با بچه برم ، فکر کنید تو مطب دکتر پسرم رو نشونده بودم روی سینه ام و دراز کشیده بودم روی تخت و دکتر هم روی شکمم داشت دستگاه سونو رو می چرخوند! پسرم هم هی می پرید بالا و پایین و دکتر هم در کمال خونسردی سعی می کرد گریه و بالا و پایین پریدن پسرم و تحمل کنه و کار خودش رو بکنه! خلاصه که قدر مامان و باباتون رو بدونید دیگه....

پ . ن : ببخشید دیر به دیر آپ می کنم همونطور که گفتم دارم درس می خونم و یه کمی درگیرم.

پ . ن: قصه کودکی رو باید خصوصی بنویسم شرمنده ولی مجبورم. هرکی دوست داشت بهش پسورد میدم .

ضمنا اون دوست خوبی که داره داستان من رو توی سایت 98 منتشر می کنه لطفا داستان کودکی رو منتشر نکنه.

بعدا نوشت : راستی امشب تو رو خدا مواظب خودتون باشید ،  بمب نندازید با جون خودتون بازی نکنید. دست و پاتون رو نسوزونید. استرس