قصه کهنه 41
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٦   کلمات کلیدی:

روز رفتن رسید و من با مصیبت فراوان بارها رو بردم داخل برای عبور از ایکس ری و این چیزا

روز ادامه مطلب کلیک کنید.


باز هم کارمندان محترم فرودگاه حتی دلشون به رحم نیومد که چمدون بنده رو باز نکن و تمام لباس زیرهای من رو هم زیر رو رو کردن که مبادا نفت و بنزین قاچاق کرده  باشم! بعدش هم هرچی اسرار کردم که من بچه دارم و نمی تونم دو تا چمدون حمل کنم و بذارید ۴٠ کیلو بار تو همون یه دونه چمدون بمونه گفتن نه غیر قانونیه و بیشتر از ٣٠ کیلو تو یه چمدون نباید باشه و اون ١٠ کیلو رو بذار تو کارتون! نه اینکه همه کاراشون رو قانون و اصوله این یه مورد فقط مونده بود که باید قانونی میشد که اونم شد الحمدالله!  حالا من بچه بغل ،‌ یه چمدون ٣٠ کیلویی و یه کارتون ١٠ کیلویی و یه ساک ٧ کیلویی جهت بردن به داخل هواپیما و یه کالسکه! فکر کنید چه شکلی شده بودم! وقتی بارم رو تحویل دادم رفتم پسری رو از مامان و بابا گرفتم و باهاشون خداحافظی کردم. باز هم خبری از خانواده عرفان نبود به یاری خداوند!!!  با تمام قوا جلوی اشکهام رو گرفتم و راهی شدم دقیقا جلوی کانتر چک کردن پاسپورت میزبان اسبق رو دیدم ،‌ این دفعه یه سلام خشک و خالی از دور کردم و دیگه جلو نرفتم. اونا هم سر تکون دادن و تمام! همون لحظه هم جلوی کانتر کتک کاری شده بود و بزن و بکش و هواپیما به همین علت ۴۵ دقیقه تاخیر حرکت داشت! با یه بچه فسقلی من دیگه نفله شدم تا سوار شدم. انقدر خوابم می اومد که نمی تونستم پلکهام رو باز نگه دارم به محض اینکه چشمام رفت رو هم تو فرودگاه امارات پیاده شدیم و بعد از ٣ ساعت توقف سوار پرواز بعدی شدیم و تو تمام این مدت هم پسرم تو بغلم خواب بود. ١۵ ساعت هم طول مدت این پرواز بود و من واقعا با بچه ایی که رو کولم بود و یا می خواست شیطوونی کنه در حال فنا شدن بودم. یادمه وقتی تو فرودگاه سیدنی عرفان رو دیدم دیگه داشتم بیهوش میشدم و خدا رو شکر پسری بعد از ٢ ماه باباش رو شناخت و پرید تو بغلش و من تو ماشین رسما غش کردم.

استرالیا تازه داشت وارد زمستون میشد و برای ما که از هوای بهاری ایران اومده بودیم خیلی سرد بود به خصوص که بادهای بدی هم تو زمستون داره و مغزت رو سوراخ می کنه! وسیله گرمایی هم که تا حد امکان نباید استفاده بشه چون پول برقش آدم رو خشک می کنه! (همیشه لازم نیست که خود برق آدم رو بگیره و خشک کنه ،‌ پولش هم گاهی می تونه این کار رو بکنه! لعنت به ادیسون!) گذشته از سرما از گرسنگی هم رو به موت بودم چون از ترس آلرژی شازده تمام مدت ١٨ ساعت پرواز رو غیر از آبمیوه هیچی نخورده بودم. عرفان هم که خدا خیرش بده عرضه یه املت درست کردن هم نداره و من گرسنه و خسته باید برای خودم و پسری غذا درست می کردم ولی انقدر اوضاع و احوالم بی ریخت بود که عرفان رو فرستادم تا برام جوجه بگیره. یه چیکن ترکی جدیدا کشف کرده بودم که چیزی غیر از جوجه و سالادی که خودت دستور میدادی تو ساندویچش نمی ریخت و بهش مطمئن بودم که آلرژی پسرم رو تحریک نمی کنه. خدا خیرشون بده نجاتم دادن از هلاکت. خوردم و افتادم روی تخت. پسری خدا رو شکر اصلا سراغم نیومد و با باباش مشغول شد تا ٣ ساعت بعد که خودش خوابش گرفت و اومد پیش من خوابید. چند روز اول بازم ساعت خواب هر دومون به هم ریخته بود و با زحمت فراوان تونستم پسرم و مجدد عادت بدم.

از روز بعد هم عرفان رفت سرکارش و من موندم و حوضم. زمستون بود و روزها کوتاه ،‌ تو تابستون که به زحمت بعد از ساعت ۶ عصر کسی رو تو خیابون پیدا می کردی حالا که دیگه زمستون بود و صدا از سنگ در می اومد که از آدما در نمی اومد. همه این حرفها به کنار غذا نخوردنهای پسرم به کنار ،‌ اون موقع خیلی کم تجربه بودم تو زمینه بچه داری و غذا نخوردنش واقعا عذابم میداد ،‌ دوست داشتم بمیرم ولی این بچه غذا بخوره. مطمئنم اونایی که بچه دارن می تونن درک کن غذا نخوردن بچه آدم چه عذابیه! اون طفلک داشت دندون در می اورد و از درد لثه غذا نمی خورد ولی من متوجه جریان نبودم و روزی ٣ وعده ،‌ صبح و ظهر و شب یه گریه مفصل می کردم و گاهی هم جیغ و هوار راه می انداختم این مسئله دیگه برام قوز بالا قوز شده بود ، وای که چقدر زمستون اینجا دلگیره ،‌ وای که چقدر دلگیرتر میشه وقتی هیچ کسی رو نداشته باشی تا ازت بپرسه خرت به چند من؟! 

 از یه طرفی هم موعد اجاره مون سر رسیده بود و باید دنبال خونه می گشتم ،‌ عرفان که سرکار می رفت و نمی تونست این کار رو بکنه چون تا اون می رسید خونه ساعت ۵ بود و دیگه همه دکونها تخته شده بود. از شانس بد صاحبخونه هم اون خونه کذایی رو فروخته بود و ما نمی تونستیم تمدیدش کنیم. یادمه یه مدتی هم بود که بارون ول کن نبود. اینجا هوا روانیه! یه دفعه میبینی یک ماه بارون میاد اونم چله تابستون و یخ می کنی و یه دفعه هم میبینی تو زمستون تموم شد یه قطره بارون هم نیومد! کلا هواش عشقیه اما بازم اون یه ماهی که من داشتم دنبال خونه می گشتم هی بارون می اومد. منم با کالسکه و بچه تو خیابونها اسیر به دنبال دیدن خونه. آخه اینجا مثل ایران نیست که هر وقت اراده کردی سرت رو بندازی پایین و بری یه خونه رو ببینی و خوشت هم بیاد و بری قولنامه اش کنی! اولا که یه روز خاصی رو تعیین می کنن برای بازدید و فقط همون ساعت می تونی بری خونه ببینی و اگه نرفتی از دستت رفته ، اون موقع هم که میری خونه رو ببنی یه گله آدم صف کشیدن برای بازدید و به قول خودشون برای اون خونه اپلیکیشن میذارن و ریل استیت که همون بنگاه معاملات ملکی خودمون باشه بررسی می کنه ببینه کی خوشکل تره خونه رو به اون بده! خلاصه که اجاره کردن خونه از خوانهای رستمه! این بارون لامذهب هم که پیله کرده بود و هی می بارید و رحم به این فسقلی ما نمی کرد ،‌ باور می کنید گاهی برای دیدن یه خونه یک ساعت راه می رفتم و یک ساعت هم بر می گشتم؟ گفتم که اینجا ماشین نداشته باشی باید کفش آهنی داشته باشی! منم گواهینامه اینجا رو نداشتم و مجبور بودم پیاده برم چون غالبا مسیرهاش اتوبوس خور هم نبود و اگه هم میشد با اتوبوس رفت باید همون مدت رو که می خواستی پیاده بری صرف ایستادن تو ایستگاه می کردی چون سالی یه بار اتوبوس می اومد!!!  ترن هم که هیچی راجع بهش نگم بهتره! کلا وضعیت حمل و نقل عمومی اینجا به علت مسافت زیاد و جمعیت کم خیلی دراماتیکه! دقیقا بر عکس اروپا که انقدر جمعیت زیاده که دم خونه همه ایستگاه مترو هست! درد سرتون ندم بالاخره تو همون سابرب خودمون یه خونه ویلایی رو حاضر شدن به شرط اینکه ٣ ماه اجاره اش رو پیش بدیم بدن به ما! دیگه خسته شده بودم قبول کردم و هفته بعدش کلید خونه رو تحویلمون دادن. نسبت به اون خونه اولی که توش بودیم واقعا بهشت بود ولی در مقایسه با خونه ایران طبقه اول جهنم محسوب میشد. اما حداقل یه ایرکاندیشنر فکسنی داشت که از گرما و سرما نجاتمون بده یا کابینت هاش در حدی بود که حالم بهم نخوره از دست زدن بهش و جرات نکنم بچه رو ببرم تو آشپزخونه از ترس حیوانات موذی! یه حیاط کوچولو هم داشت که پسرم توش سرگرم بشه کلا خیلی بهتر و بزرگ تر و تمیز تر از خونه قبلی بود با همون قیمت اجاره.

اسباب کشی با بچه کوچیک هم بد مصیبتیه! دائم می خواد کمک کنه و همه چیز رو جا به جا کنه! به خصوص که دست تنها هم باشی واقعا پوستم کنده شد ،‌هرچند که اثاثیه آنچنانی نداشتم ولی بازم مکافاتی بود. من که تو ایران همه دور و برم بودن و دست به هیچی نمیزدم و تا لب تر می کردم همه می ریختن کمک حالا اینجا باید یه تنه خودم همه کارها رو می کردم. عرفان هم که وقتی از سرکار می اومد انقدر خسته بود که نمی تونست هیچ کاری بکنه و همه کارها رو دوش خودم بود. بدترین روزهای زندگیم رو می گذروندم ، کافی بود یکی ازم بپرسه حالت چطوره؟ انقدر گریه می کردم تا از حال برم! بیشتر از همه چیز تنهایی و غریبی اذیتم می کرد ، ‌ولی یه حسی بهم می گفت وقتی بری خونه جدید خوب میشی ............

پ . ن : خیلی جالبه که تا صدام درمیاد که کجایید بابا؟ تعداد کامنتها میره بالا نیشخند ای خاموشهای نامرد! خوب من دلم به شماها خوشه که دو کلمه باهاتون حرف بزنم بعد شما دریغ می کنید؟ فکر کردید برای چی وبلاگ می نویسم؟ برای حرف زدن با شماها می نویسم دیگه وگرنه می رفتم تو دفتر خاطراتم می نوشتم قهر