قصه کهنه 39
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/٦   کلمات کلیدی:

اصلا دلم نمی خواست از عرفان جدا بشم و برم ایران حس می کردم تازه دارم عادت می کنم به اوضاع و احوال ولی خوب تا اون موقع عرفان هنوز سرکار نرفته بود و پیشم بود و من هنوز تنهایی رو اونقدرها که بعدا حس کردم تجربه نکرده بودم ، با اینکه هر آن از برگشتن پشیمون می شدم و هر کی می پرسید عید میری ایران یا نه؟ دو دل بودم و نمی دونستم چی بگم ولی بالاخره دقیقا روزی که فرداش پرواز داشتم به ایران چمدونم رو بستم و فردا صبحش راه افتادیم سمت فرودگاه سیدنی.

روی ادامه مطلب کلیک کنید 

 


ازقضا میزبان اسبق هم به همراه همسر و بچه و برادر همسر و یک آقای جوان 26 ، 27 ساله همراه ما بودن. نمی دونم چرا میزبان اسبق فکر کرده بود ممکنه پول بلیط من و بخواد بده یا من سوار کولش بشم که از دیدن من قیافه اش رفت تو هم! یعنی وقتی من سلام کردم بهشون خانمش که عقب عقب رفت و آقاهه هم خیلی سرد جواب داد! عرفان انقدر عصبانی شده بود که به من گفت تو برای چی بهشون سلام کردی؟ اونا در شان تو نیستن که باهاشون حرف بزنی. اصلا اول اونا باید می اومدن جلو! حالا این همون عرفانی بود که می گفت بالاخره هرچی باشه ما 4 روز خونه شون بودیم و اونا خیلی کمکمون کردن و باید از خجالتشون در بیاییم! بماند که توی اون 2 ماه که ما از خونه شون رفته بودیم هر چند بار دعوتشون کردیم از اومدن طفره رفتن و یا انقدر سرد برخورد کردن که ما جرات نکردیم از دم خونشون رد بشیم! نمی دونم چی تصور کرده بودن پیش خودشون ولی خانمش یه بار بهم گفت هرکی اومده خونه ما بعد از رفتنش دیگه رفت و آمدش رو با ما قطع کرده! من اون موقع بهش گفتم نه شما خیلی لطف کردید به ما ، ما هرگز مثل اونا نیستیم که بریم و پشت سرمون رو نگاه نکنیم ولی اون روز به وضوح میدیدم چرا هرکی میره پشت سرش رو هم نگاه نمی کنه!

بگذریم همین قدر بگم که به جایی رسیدیم که بنده مجبور شدم بچه بغل ساک خانم رو هم بیارم علاوه بر چمدون خودم! و تازه چون اضافه بار داشتن کلی از بارشون رو هم گذاشتن رو بار من که کم بود! اما خدا خیر بده اون آقای جوونی که باهاشون بود. واقعا کمکم کرد و کلا صندلیش رو عوض کرد و اومد پیش من نشست تا کمک حالم باشه.

بالاخر هواپیما نشست و من مجدد بعد از دو ماه برگشتم ایران ، ولی باور کنید توی همین دو ماه هم انگار که همه چیز برام تازگی داشت ، انگار دوباره متولد شده بودم و همه چیز رو با دقت نگاه می کردم. وقتی پام به فرودگاه رسید با برخورد مام / ورین فرودگاه تازه متوجه تفاوت برخوردهای اون ور با این ور شدم! مثل اینکه اصلا تا به حال ایران زندگی نکرده بودم و مدل حرف زدن مسئ / ولین برام حیرت انگیز بود! نخندید بهم ولی از بس توی اون دو ماه با احترام باهامون برخورد شده بود به محض برخورد با یه مدیر مس / ئول ایرانی دقیقا حس می کردم که داره از مقام بالا باهام صحبت می کنه! انگار که طلب کاره یا انگار که من اجنبی هستم یا گماشته انگلیس ها باشم! نمی دونم شمایی که تو ایران هستید متوجه میشید چی دارم می گم یا نه؟ چون تا وقتی خودم ایران بودم این موضوع رو حس نمی کردم و فکر می کردم خوب هرکی لباس ف رم تنش باشه می تونه بقیه رو باز خواست کنه! هرچند اون لحظه به ظاهر هیچ برخورد بدی با من نشد ولی تصمیم گرفتم که برای همیشه مقیم استرالیا بمونم. تو استرالیا وقتی بچه بغلم بود کارم رو بدون نوبت انجام میدادن و می بردنم اول صف و کلا همه کمک می کردن ولی اینجا همه می خواستن اول باشن و هلت میدادن! اون آقای جوونی که با من بود از سوال و جواب ما / م ور مهر ورود به ایران از کوره در رفت و شاکی و عصبانی ساکش رو انداخت رو دوشش و اومد بیرون. چون طرف ازش پرسیده بود شما سربازی رفتی که هی میری و میای؟ آخه اولا بگو تو چه کاره ایی که این سوال رو می کنی؟ مگه ما / م ور نظام وظیفه ایی؟ در ثانی اگه نرفته بود یعنی شماها انقدر بیق بودید که این هی بره و بیاد و شما نفهمید؟ از اون ور خانم و آقای میزبان رو  پشت کانتر نگه داشتن چون بچه شون جیسون جان پاس ایرانی نداشت و فقط برگه عبور داشت! راهش نداده بودن!!! و داشتن باهاشون بحث می کردن. حالا همه جای دنیا اون برگه عبور رو و پاس استرالیایی یا هر پاسی رو که داشته باشی قبول می کنن الا این وطن عزیز! میگه فقط و فقط ایرانی با پاس ایرانی باید بیاد و حالا براش مهم نیست که این ایرانی اصلا تو ایران متولد نشده باشه یا نمی دونم بعد از 40 سال دفعه اول باشه ایران میاد یا اصلا دو رگه باشه و مادرش ایرانی نباشه! خلاصه قوانین من در اوردی! از اون طرف هم یه آقایی که بعد از چند سال اومده بود و خیلی ذوق و شوق دیدن خانواده رو داشت و پاش از لبه خطی که کشیده بودن و گفته بودن این ور تر نیایید اومده بود اون ور تر برای اینکه بای بای کنه و یه دفعه یه یارو هیکل گنده با لباس ف ر م  پرید اومد جلو داد و قال که مگه کوری نمی بینی خط کشیدیم نباید از این خط بیای اینور تر اون آقاهه هم بهش برخورد و دعوا! خدا شاهده راست میگم  شاید باروش براتون راحت نباشه ولی این برخوردیه که در بدو ورود باهات میشه و کلا سیرت می کنه از برگشتن! حالا جالب ترش اینه که یه کلمه هم انگلیسی بلد نیستن و یه بنده خدایی که با ما هم پرواز بود و فارسی بلد نبود اون وسط گیر کرده بود و مسافرا به دادش رسیدن! فکر کنید آخه یه خارجی وقتی میاد فرودگاه و میبینه کارمنداش انگلیسی بلد نیستن ( البته همه نه ولی خوب حداقل اون چند نفری که اون روز اونجا بودن نمی تونستن یا این یارو تعامل داشته باشن) پیش خودش چی فکر می کنه؟

بعد هم که سوار ماشین پدرم شدم تا رسیدن به در خونه یه سر جیغ زدم! حالا نیایید بگید این چه بی جنبه است دو ماه رفته بوده اون ور رانندگی تو ایران یادش رفته بوده! ولی به جون خودم بابام با اینکه خیلی محتاط رانندگی ولی من همه اش فکر می کردم الانه که تصادف کنیم! هی می گفتم وای بابا خیلی نزدیکی به اون ماشینه ، آی یواش تر الان می خوره بهت! وای زدی! بابام دیگه کلافه شده بود می گفت بچه هر کی ندونه فکر می کنه تو 20 ساله ایران نبودی! خلاصه که دیدم ظرفیت مرفیت یُخ بابا! فرنگی شدم رفت بیتره برگردم همون استرالیا چشمک

خانواده عرفان هم که طبق معمول که هیچ جا حضور پر شور ندارن ، تشریف نیاوردن فرودگاه معذرت می خوام ولی به ........... پسرم. بازم بابت این بی ادبی شرمنده خجالت

دوباره ساعت خواب قر و قاطی و خستگی و کوفتگی و بچه داری و از این حرفا و هنوز چند روز نبود رسیده بودم ، شب 4 شنبه سوری بود و برادرم هم هنوز خونه نیومده بود. طبق عادت 2 ماهه استرالیا مثل مرغ ساعت 8 شب چرتم می گرفت و همراه پسری بیهوش میشدیم.  ساعت حدودای یک شب بود که تلفن زنگ زد و من مثل وزغ پریدم . کلا اعصابم خیلی ضعیف شده بود و با یه تق تبدیل به قورباغه می شدم. اونجا بود که فهمیدم استعدادم در جهت پرش ارتفاع به هدر رفته و اگه استرالیایی الاصل بودم قطعا الان تو مسابقات المپیک زمستانی در قسمت پرش از کوه یخ مقام می اوردم !

و اما ، دیدم بابام پای تلفن هی میگه : کجا؟ کی؟ چی شده؟ کدوم بیمارستان؟ نارنجک خورده بهش؟ و من همونجا از حال رفتم و افتادم کف زمین...........