سرپناه (34) - فصل 8
ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۳٠   کلمات کلیدی:

بالاخره فصل برگشتن آقا فری رسید و ترانه دل تو دلش نبود که ته این قضیه به کجا می کشه؟ دائم دور و بر مادر بزرگ می پلکید و قربون صدقه اش می رفت و ازش می خواست که زودتر سر صحبت رو باز کنه. مادربزرگ هم نگاه چپی به ترانه می کرد و زیر لب غرلند می کرد. تا اینکه شب بعد از شام شروع به صحبت کرد :

روی ادامه مطلب کلیک کنید


 
سرپناه (33) - فصل 8
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٧   کلمات کلیدی:

به محض رسیدن به خونه امیر سراغ مادربزرگ رو گرفت و همونجا بدون مقدمه گفت:

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


 
سرپناه(32) - فصل 8
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٤   کلمات کلیدی:

چند روز گذشت و یک رو امیر به هوای دیدن ترانه به خونه مادربزرگ اومد و از ترانه خواست تا حاضر بشه و با هم بیرون برن. ترانه از این پیشنهاد استقبال کرد ، بالاخره فرصتی پیش اومده بود تا با امیر بیشتر آشنا بشه. سریع آماده شد و راه افتاد.

روی ادامه مطلب کلیک کنید.


 
سرپناه (31) - فصل 8
ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٠   کلمات کلیدی:

ترانه از لای پنجره نیمه باز اتاق نگاهی به کوچه انداخت ، چند نفری جلو در منتظر بودند تا در باز بشه. از بین اون چند نفر یکی لای یه دسته گل پنهان شده بود ، ترانه صورتش رو ندید ولی حدس زد که باید خود داماد باشه. از سر و وضع خانواده داماد مشخص بود که روستایی نشین هستن ولی خود داماد انگاری یه کم نحوه لباس پوشیدنش فرق می کرد. به هر صورت توی آشپزخونه قدیمی مادر بزرگ کنار سماور منتظر ایستاد تا صداش بزنن. نیم ساعتی گذشت و بالاخره صدای مادربزرگ بلند شد:

روی ادامه مطلب کلیک کنید.


 
سرپناه (30) - فصل 8
ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥   کلمات کلیدی:

ترانه مدتی بود که دنبال کار می گشت ولی از اونجایی که تخصص خاصی نداشت کار براش پیدا نمی شد تا اینکه به فکر مادرش افتاد ، بلکه مادرش با استفاده از آشناهای خاصی که داشت بتونه جایی براش کار پیدا کنه. این بود که یه روز سر زده به دیدن مادرش رفت:

روی ادامه مطلب کلیک کنید.


 
سرپناه (29) - فصل 7
ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٠   کلمات کلیدی:

دم درب آپارتمان که رسید آقا فری تو چهارچوب در ایستاده بود ، با لبخندی سلامی کرد و جوابی شنید. با تعرف آقا فری خواست داخل خونه بره که یه لحظه با خودش فکر کرد اگه قرار باشه حرفی بزنه بهتره که بیرون از خونه باشه تا بدون اینکه با ترانه چشم تو چشم بشه حرفهاش رو زده باشه. این شد که گفت :

روی ادامه مطلب کلیک کنید.


 
سرپناه (28) - فصل 7
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۸   کلمات کلیدی:

مدتی گذشت و فرهاد هرچه کرد نتونست مادرش رو به راه بیاره ، حسابی عصبی و کلافه بود ، حتی نمی تونست به بهانه درس خوندن خونه خاله اش بره تا ترانه رو ببینه. ترانه هم متوجه وخامت اوضاع شده بود و تنها کاری که از دستش بر می اومد این بود که شبها پتوش رو بکشه رو سرش و انقدر گریه کنه تا خوابش ببره.

روی ادامه مطلب کلیک کنید