یه ذره حرافی
ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٧   کلمات کلیدی:

ساعت از 12 گذشته ، 2 ساعتی میشه که پسرک خوابیده و پدرش رفته کنسرت شجریان و هنوز برنگشته! طبق معمول تو اینترنت گشت می زنم ، از وقتی که اومدم استرالیا و پیشرفته شدم و رو موبایلم اینترنت دارم اعتیادم بیشتر شده! خدا خیرش نده اونی که موبایل و اختراع کرد و پشت بندش هم این همه فناوری رو رو کرد! تا می خوام برم سراغ کیف و کتاب یهو دینگ! می پرم رو گوشی ببینم کی ایمیل زده؟ خواهرمه از تو فیس بوک ایمیل زده که من می خوام برم ایران تو چرا نمیای ایران؟ دلم برات خیلی تنگ شده ، نوشته منشی تی وی داره در مورد خواهر حرف میزنه حالم و خراب کرده! دلم برات لک زده بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا. یه چیزی تو دلم میریزه ، نمی دونم چه حسیه لعنتی ، اعصابم به هم میریزه کلافه میشم یاد تلفن صبحی که بابا زد می افتم : بچه جان نمی خوای بیای؟ دلمون تنگه! عجب کاری کردم گذاشتم شماها برید ، الان وقتش بود که دور و برم باشید ، کجا گذاشتید رفتید؟ پسرک چرخی تو تختش می زنه و غرغری می کنه! انگار داره خواب میبینه . با خودم میگم من که این همه ادعای خانواده دوستی و وطن دوستیم میشد الان اینجام! این دیگه چی می خواد بشه! لعنت و نفرینه که به شاه و خاندانش میدم ! تف به گور بابای نامرد و بی عرضه اش!

دوباره صدای دینگ ! از اون حال و هوا میام بیرون ، یه ایمیل جالبه در مورد کوآلا ، حیوون بی آزار و دوست داشتنی و بومی اینجا. گاهی که دمای هوا به 40 میرسه این طفلکی ها از گرما پناه میارن به آدمها. عسکهاش خیلی قشنگه محو هوش و ذکاوت این حیوون شدم ، رفته از رهگذرها تقاضای آب می کنه !!! یه عکس دیگه نشون میداد که رفته تو خونه یکی از اهالی و میزبان براش یه تشت آب گذاشته که بخوره ولی طفلک از بس گرمش بوده رفته نشسته توی تشت! ناخداگاه لبخندی به پهنای همین اقیانوس آرامی که بغل گوشمه روی لبهام میشینه. تصمیم می گیرم سند تو آل کنم این ایمیل رو.

ا

اوه که چقدر شبها اینجا سرد میشه ، الان دیگه مثلا آخرای پاییزه ، هرچند فصلها اینجا زیاد قابل تشخیص نیستن!!!  البته از لحاظ سرما عمرا به پای سرمای ایران برسه ها! ولی خوب چون معمولا باید به صورت طبیعی (مثل دویدن و حرکات جهشی) خودت رو گرم کنی اینه که سرماش حسابی فرو میره تو چشمت!(یعنی به چشم میاد - فرهنگ لغات اینجانب)  به خصوص وقتی که مثل مجسمه نشسته باشی پای لب تاپ و غیر از انگشتات جای دیگه ات کار نکنه! آخه چون مرکز استرالیا کویر و بیابون برهوته و فقط سواحلش قابل سکونته اینه که اینجا بفهمی نفهمی آب و هوای کویری داره. یعنی مثل شهرهای کویری ایران شبها و دم صبح سرد و روز گرمه. این میشه که معمولا ملت موقع لباس پوشیدن گُه گیجه میگیرن! صبح داری میری بیرون از خونه مثل خرس قطبی لباس میپوشی - قابل توضیح اینکه خود آزی ها زمستون تابستون یه دونه شورت می پوشن با دمپایی لا انگشتی و یه تیشرت و الا غیر - ساعت به 10 نرسیده حس خفقان بهت دست میده! به خصوص وقتی تو آفتاب پر زور اینجا راه میری ، دونه دونه مجبوری لباسهات رو در  بیاری تا برسی به مقصد دیگه لخت و عوری! به جان خودم نباشه به جان عزیز شماها همین دیروز پریروزا بود که رفتم بچه رو بذارم مهدکودک و در راه بازگشت برم اداره مربوط به بازپرداخت هزینه مهدکودک ، وقتی رسیدم دم در از قسمت بالا تنه فقط یه عدد تاپ مونده بود و در قسمت پایین هم که چاره ایی نبود مجبور بودم تحمل کنم ولی جورابهام و در اوردم! اما تو اون اداره چون آفتاب موجود نبود باز یخ زدم و هی پوشیدم و اومدم بیرون باز تا خونه هی در اوردم! رسیدم خونه ، خونه نگو یخچال بگو ، دوباره هی پوشیدم هی پوشیدم ، خوب اگه به این نمیگن گُه گیجه پس چی میگن؟

راستی حالا که حرفش شد بگم که من به وبلاگ همه تون سر میزنم همیشه ولی چون اغلب با موبایل کانکنت میشم اینکه که کامنت گذاشتن یه کم مشکله ، ببخشید دیگه در اسرع وقت جبران میشه ، این از الطاف بچه داری که کامپیوتر مثل هوو میمونه براش!


 
پاورقی
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٥   کلمات کلیدی:

عجب گیر چند پیچی دادید به سالومه!!! مجبورم کردید یه چیزایی بگم بلکه فضولیتون بخوابه نیشخند

فرانک و فرشاد هنوز دارن با هم زندگی می کنن خدا رو شکر ، یه پسر دو سال و خورده ایی هم دارن. فرشاد شدیدا از خانومش حرف شنوی داره و حسابی زن ذلیله و این راز موفقیتشون شده. سالومه هم تو همون دانشگاه به یه نفر آشنا شد و ازدواج کرد و اون هم زندگی خوبی داره منتها هیچگونه رابطه ایی با فرانک و فرشاد نداره.

میبینید که اتفاق خاصی نیافتاد و یه چیز روتین و خیلی عادی بوده که دیگه من ادامه اش ندادم ، مگر اینکه بخواید داستان تخیلی بنویسم. هان؟ خلاص شدید؟ نیشخندزبان

این داستان کوتاهی هم که نوشتم صرفا یه خاطره قدیمی بود مربوط به دهه 40 و از یکی از دوستان.

به زودی طبق سلیقه خودتون براتون یه مطالبی میذارم. خاطره هم میگم. همه چی میگم اصلا. خوبه؟ نیشخند


 
خیلی وقت پیشها
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٢   کلمات کلیدی:

- من بودم و نعمت بود و براتعلی ، اون شب تصمیم گرفته بودیم یه کم شیطونی کنیم. اهل محل طبق معمول تو مسجد محله جمع بودن و قرار بود که برای سینه زنی بزنن بیرون. برنامه هرشب رو می دونستیم ، اول برقها خاموش میشه و در حین نوحه سرایی تو همون تاریکی گلاب می پاشن رو اهل عزا و بعد چراغها رو روشن می کنن و میان توی حیاط مسجد، بعد از پوشیدن کفشها زنجیر ها رو برمیدارن و تو حیاط دور حوض بزرگ مسجد زنجیرزنی می کنن تا اگه احیانا کسی جا مونده برسه. بعد هم که راه می افتن بیرون و یه محمل که یه بچه هم سن علی اکبر هم توش خوابیده و روش ملحفه سفید کشیدن با خودشون حمل می کنن.

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


 
خ مثل ... (9)
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱٦   کلمات کلیدی:

ازم پرسید به نظرت فرانک چطور دختریه؟ به درد زندگی می خوره؟ دختر خوبیه؟ در کمال تعجب و ناباوری گفتم خوب راستش فرانک همونطوریه که داری میبینی ، ظاهر و باطنش یکیه و چیزی رو هم تاحالا نه بهت دروغ گفته و نه ازت مخفی کرده. منتها من متعجبم که تو اگه از اول می خواستی با اون ازدواج کنی چرا انقدر بالا و پایین زدی و اصلا چرا سراغ من اومدی....

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


 
خ مثل ... (8)
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳   کلمات کلیدی:

چون اکثریت از زبون خود سالومه رو بیشتر پسندیدن بنابراین به روال قبل ادامه میدم.

روی ادامه مطلب کلیک کنید.


 
خ مثل ... (7)
ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۱   کلمات کلیدی:

این دفعه به توصیه دو تا از دوستانم سعی کردم از زبان سوم شخص بنویسم. نمی دونم نتیجه کار چی میشه ، خودتون قضاوت کنید. از زبون خودم بهتر بود یا سوم شخص؟

روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


 
خ مثل.... (6)
ساعت ۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٧   کلمات کلیدی:

نفهمیده بودم چطوری این اتفاق افتاد ، عاشقی رو میگم ، چطوری این همه پیشرفت کرد؟ کی؟ کجا؟ تو همین فکرا بودم که باز هم تلفن زنگ خورد.

روی ادامه مطلب کلیک کنید