قصه تازه 5
ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۸   کلمات کلیدی:
 
قصه تازه 4
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧   کلمات کلیدی:
 
قصه تازه 3
ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٥   کلمات کلیدی:
 
قصه تازه 2
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٢   کلمات کلیدی:
 
قصه تازه 1
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱   کلمات کلیدی:
 
دو تا سوال؟؟
ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۱   کلمات کلیدی:
 
رفع ابهام
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٠   کلمات کلیدی:
 
خاطرات من 15
ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٩   کلمات کلیدی:
 
خاطرات من 14
ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۸   کلمات کلیدی:
 
خاطرات من 13
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧   کلمات کلیدی:
 
خاطرات من 12
ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦   کلمات کلیدی:
 
خاطرات من 11
ساعت ٢:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٥   کلمات کلیدی:

چند روز بعد از رسیدنم به تهران محسن با خوشحالی زنگ زد که مادرم و خواهرام تصمیم دارند پنج شنبه با گل و شیرینی خدمت برسند! وای خدا دنیا رو سرم خراب شد ، عجب غافلگیری بود! حالا باید چیکار می کردم؟ چی باید می گفتم؟ آره هنوزم خیلی دوستش داشتم ولی یه جورایی به انتخابی که کرده بودم ایمان نداشتم . گفتم باشه بگو زنگ بزنند به مامانم خودشون قرار بذارند. مامانم با پدرم صحبت کرد و پدرم گفته بود اشکال نداره می تونن بیان ولی بگو فقط در جهت آشنایی! همین و بس.

روز موعود فرا رسید ، اونا خواسته بودن که اگه جهت آشناییه پس آقایون تشریف نیارند و فقط خانمها باشند. چقدر از این خانم و آقا کردن بدم می اومد ، تازه فهمیده بودم حتی موقع غذا خوردن هم آقایون رو از خانمها جدا می کنند! آخه تفاوت تا کجا؟ چرا داشتم این همه توی این رابطه پیشرفت می کردم؟ خودم هم نمی دونستم؟ مادر محسن همراه با سه خواهرش اومده بودند. یکی از خواهراش نتونسته بود بیاد. مادرش برخورد خیلی خوبی داشت ، کاملا مشخص بود دنیا دیده است و بلده که با یه تازه عروس باید چطوری برخورد کنه. اما یکی از خواهراش انگار که می خواست گربه رو دم حجله بکشه. من اون روز یه پیراهن بلند که یه کمی هم اسپرت بود و حالت دخترانه ایی داشت پوشیده بودم و آرایش کمی داشتم ، ابروهام رو هم با وجود تمام مخالفتهای محسن برداشته بودم و دیگه حالت یه دختر بچه مدرسه ایی رو نداشتم .  موهام رو هم از وقتی رفته بودم شمال کوتاهِ کوتاه کرده بودم و چقدر هم این کوتاهی بهم می اومد. بعد از کمی حرفهای معمولی همون خواهر گفت والا زمان ما دخترای دم بخت موهاشون رو کوتاه نمی کردند و ابرو بر نمی داشتن! مادرش سریع جواب داد اون مال زمان شما بوده الان زمونه فرق داره! همونجا فهمیدم اگر با این خانواده وصلت کنم از زخم زبان مادر شوهر اگه نجات پیدا کنم حتما اسیر یکی از این چهار خواهر شوهر خواهم شد! موقع رفتن هم یکیشون گفت من می خوام خونه بخرم میشه خونه تون رو ببینم؟ و به این ترتیب تمام خونه رو مورد بررسی قرار دادند!

بعد از این مراسم محسن دیگه واقعا بهش الهام شده بود که همسر قانونی منه و حق دخالت در کلیه امور زندگی من رو داره! چند روز بعدش هم دست من رو گرفت و برد تا برای خونه آینده مون تلویزیون و میز و ضبط بخره و با انتخاب من همه رو خرید! توی عمل انجام شده قرار گرفته بودم ، مثل یه آدم آهنی داشتم توی یه مسیر از پیش تعیین شده حرکت می کردم ولی پشتم به پدرم گرم بود و می دونستم هر آن بتونم به این دل لامذهب غلبه کنم تنهام نمیذاره. تعطیلات بین دو ترم تموم شد و من مجددا به شهر محل تحصیل مراجعت کردم.

سعی کردم به بهانه درس مکالمات تلفنیم با محسن رو کمتر کنم بلکه مهرش از دلم بیرون بره. اون هم که دیگه تقریبا مطمئن بود که مال خودشم قبول کرد که کمتر با هم صحبت کنیم. اوایل خیلی برام سخت بود و دقیقا حالت یه معتاد رو داشتم که از خماری درد میکشه. کم کم داشتم موفق میشدم اما یک روز ناغافل سر و کله محسن تو لاهیجان پیدا شد! تمام زحماتم به باد رفت ، باز تا نگاهم بهش افتاد اون چشمای سیاهش روزگارم رو به رنگ خودش کرد. چند روز بود که مدام زنگ میزد که بیام شمال؟ از اون اصرار و از من انکار! ولی اصلا فکرش رو هم نمی کردم که به سرش بزنه و بیاد. خوب دله دیگه اونم کم طاقت شده بود ، دلش تنگ شده بود پنج ساعت تنهایی رانندگی کرده بود که بیاد من و ببینه انصاف نبود دلش رو بشکونم. زنگ زدم به مادرم و گفتم محسن اومده شمال به صاحبخونه تلفن کن و بگو می خواد بیاد خونه. مادرم هم همین کار رو کرد و محسن پاش به خونه شمال هم باز شد. ولی ازش قول گرفتم که دیگه تنها نیاد. تو این چهار سال رگ خوابش دستم اومده بود می دونستم چطوری باهاش حرف بزنم که نه نیاره. می دونستم شدیدا به قول خودش غیرتیه! بهش گفتم تو خوشت میاد دوست پسر یکی از همخونه های من بیاد اینجا در حالیکه من هم اینجا هستم؟ یه کمی رنگ و روش عوض شد و گفت نه دیگه نمیام بعد هم بلند شد و از خونه رفت بیرون. یکی دو روزی موند و بعد رفت تهران.

اسفند ماه بود و دانشگاه به قول بچه ها تق و لق! از چند روز مونده به چهارشنبه سوری دیگه همه کلاسها رو تعطیل می کردیم و می رفتیم هواخوری! تقریبا ده روز به عید مونده بود که اومدم تهران. محسن همیشه کادوهای تولد و عیدی های دوست داشتنی برام می گرفت. منتظر عیدی امسالش بودم.....


 
خاطرات من 10
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٤   کلمات کلیدی:

اتوبوس حرکت کرد ، نمی تونستم چشم از چشمای خیس محسن بردارم . تمام راه فکرم پیشش بود ، نمی تونستم پایان این ماجرا رو حدس بزنم . راننده اتوبوس صدای ضبط رو بلند کرد ، هر واژه ایی که از حنجره خواننده بیرون می اومد مثال سیلی بود توی صورتم :

سفر کردم که از یادم بری ،دیدم نمیشه / آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه/ غم دور از تو موندن ، یه بی بال و پرم کرد / نرفت از یاد من عشق ، سفر عاشق ترم کرد/ هنوز پیش مرگتم من ، بمیرم تا نمیری/ خوشم با خاطراتم ، این و از من نگیری....

بالاخره رسیدیم ، هفته قبل که برای ثبت نام اومده بودیم پدرم یه خونه دو خوابه تو بهترین جای شهر برام اجاره کرده بود و البته سه تا همخونه هم داشتم. وسایل خونه از قبل آماده شده بود و تقریبا چیزی کم و کسر نداشتیم. فقط یه وسیله حیاتی هنوز مهیا نشده بود و اونم چیزی نبود به جز تلفن! در اولین فرصت یک عدد گوشی تلفن ابتیاع گردید و این مشکل هم خدا رو هزار بار شکر از پیش پای بنده برداشته شد. کلاسها شروع شده بود و با رفتن به دانشگاه و محیط جدید و صد البته دوستان و همخونه های جدید حال و هوای من خیلی با زمانی که تهران بودم توفیر داشت. هر روز از احوال محسن با خبر میشدم و تمام صحبتهاش حاکی از دلتنگی و در نتیجه بازهم حسادت بود. حتی به همخونه های من هم حسادت میکرد! اسم هر کدوم رو که می اوردم و با هرکه بیشتر اُخت میشدم نسبت به اون فرد ندیده و نشناخته کینه ورزی می کرد و از من می خواست که ازش دور بشم! خوب یادم هست تو همون روزهای اول تلفن زنگ زد و یکی از دوستان گوشی رو برداشت و به من گفت بیا با تو کار دارن من هم ناخداگاه پرسیدم کیه؟ و سر همین موضوع الم شنگه ایی به پا شد که وصف کردنی نیست! محسن می گفت چرا می پرسی کیه؟ مگه غیر از من کی اونجا زنگ میزنه؟ انقدر ذهن خودش رو بیخود مشغول کرده بود که نمی تونست فکر کنه ممکنه پدر یا مادر یا اقوام من بخوان به من زنگ بزنن و اگه من میپرسم کیه یعنی حتما باید یه مذکری اونور خط باشه اون هم از نوع جوان و عاشق پیشه! بعد از این مکالمه من که دوری محسن داشت اذیتم می کرد حسابی کلافه شدم ، اول فصل پاییز بود و بارونهای لاهیجان تو این فصل فرقی با دوش آب نداره ، رفتم توی حیاط خونه و زیر بارون روی زمین نشستم و تا می تونستم گریه کردم. از خدا خواستم اگه به صلاحمه این رابطه ادامه پیدا کنه وگرنه خودش یه طوری مهر این پسر رو از دلم بیرون کنه. از اون روز به بعد خیلی نسبت به حرکات و حرفهای محسن آروم تر شدم ، سعی می کردم سر خودم رو با دوستای جدید و درس و دانشگاه و تفریح گرم کنم تا کمتر فکر کردن به محسن آزارم بده.

یک ماه و نیم به سرعت برق و باد گذشت ، دلم خیلی تنگ شده بود . چند روز تعطیلی رسمی با چند روزی که تو هفته کلاس نداشتم به هم گره خورده بود و می تونستم برای یک هفته برم تهران. بلیط گرفتم و راهی شدم ، وقتی رسیدم ترمینال محسن منتظرم بود. خیلی خوشحال بود و حسابی ذوق زده! من رو رسوند خونه و رفت ، فردا صبحش که از خواب بیدار شدم بالای سرم بود! وقتی چشمام باز شد از دیدنش داشتم شاخ در می اوردم ! گفتم اینجا چیکار می کنی؟ من تو کوچه خوابیدم یا تو اومدی خونه ما؟ و مثل اینکه بعله انقدر تو این مدتی که من نبودم برای پدر و مادرم دلبری و هنرنمایی کرده بود که مادرم صبح که زنگ در رو زده بود بهش گفته بود بیاد بالا و خودش بیدارم کنه! از اون روز علنا پای محسن به خونه ما باز شد و وقت و بی وقت هر زمان دلش می خواست در حضور مادرم و گاها پدرم تشریف می اورد منزل ما! می دونستم پدرم هنوز مخالفه با محسن ولی نمی تونستم علت اینکه داره این همه بهم آزادی میده رو درک کنم ، این بود که از خاله ام خواستم ته و توی قضیه رو برام در بیاره و طی اخباری که خاله ام برام اورد متوجه شدم که ظاهرا پدرم می خواد این پسر رو بیشتر بشناسه و در واقع می خواست با پنبه سر ببره! به خاله ام گفته بود من مطمئنم سپیده تا قبل از اینکه درسش تموم بشه خودش این پسر رو کنار میذاره ، تو محیط دانشگاه می تونه بفهمه که دنیا به همین عشق و عاشقی ختم نمیشه. من می خوام خودش بفهمه نه اینکه از سر اجبار رابطه اش رو قطع کنه!

باز هم زمان برگشتن به شهر جدیدم رسید ، همه همکلاسی ها و هم دانشگاهی هام که برای این یک هفته تعطیلی با من به تهران اومده بودن با همون اتوبوس عازم بازگشت بودند و این جمع متشکل از پسر و دختر بود ، محسن با دیدن این جمع خون خونش رو می خورد و حس می کردی از گوشهاش دود بیرون میزنه! صدا از سنگ در می اومد که از اون در نمی اومد. این دفعه دیگه ازش نمی ترسیدم بازم داشتم می خندیدم ! سوار شدم و اتوبوس حرکت کرد. بعد از یک ساعت راننده اتوبوس اومد و از من خواست که جام رو عوض کنم و برم چندتا صندلی جلوتر! علت رو جویا شدم گفت همسرتون گفتن شما نزدیک این آقایون نشینید مبادا مزاحمتون بشن! از این حرف که با صدای بلند زده شده بود شکه شدم! با همون تُن صدا گفتم آقا اشتباه گرفتی بنده متاهل نیستم ، مشخصات محسن رو داد و گفت مگه اون آقا همسر شما نیست؟ خودش گفت که همسرتونه! انقدر از حضور همکلاسی هام خجالت زده شده بودم که با صدای بلند گفتم نه خیر اینطور نیست ، شما اشتباه می کنی.

آه که چه روزای بدی رو میگذروندم ، تصمیم گیری خیلی برام سخت شده بود ، عقل و احساسم شدیدا با هم درگیر بودند. هنوز توی دو دو تا چهارتا بودم ولی خیلی نسبت به قبل آروم تر شده بودم. نزدیک به امتحانات ترم اول بود و حسابی مشغول درس خوندن بودم. خوشبختانه حالا دیگه خیلی بهتر می تونستم حواسم رو جمع کنم و راحت تر درس بخونم ، امتحاناتم رو عالی دادم و بعد از آخرین امتحان بلافاصه عازم تهران شدم که تعطیلات رو حسابی خوش بگذرونم و خستگی در کنم غافل از اینکه محسن چه خوابی برام دیده بود......