خاطرات من 9
ساعت ٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱   کلمات کلیدی:

دیگه کار محسن راه افتاده بود و جالب بود که حسابی هم گرفته بود و منتظر فرصت بود که بیاد برای امر خیر ولی من هی امروز و فردا می کردم . چند روز بود که حسابی تو گوشم می خوند که بیام؟ بیام؟ منم هی می گفتم حالا نه ، صبر کن بهت میگم. یه روز همینطوری که تو ماشین با هم گشت میزدیم باز هم سر از خونه خاله در اوردیم ، ای وای که این خونه خاله چقدر شوم بود! این دفعه درست دم در پدرم رو دیدم! وای که چه حالی شدم ، دنیا دور سرم می چرخید. از ماشین پیاده شدم بابام رو کرد بهم و گفت برو بالا! محسن موند و پدرم. قلبم داشت از حنجره ام میزد بیرون ، صدای نفسهام توی گوشم میپیچید و نمی ذاشت متوجه بشم چی دارن بهم می گن. گلوم مثل کسی که صحرا نوردی کرده باشه خشک شده بود. بالاخره مذاکره تموم شد و پدرم صدام کرد که بیام و باهاش برم خونه. توی راه حالات آدمی رو داشتم که تو خلسه فرو رفته ، پدرم هی سوال می کرد ولی اصلا یادم نمیومد که چی دارم بهش جواب میدم. وقتی خونه رسیدم اول یه بحث حسابی با مادرم کرد به خاطر اینکه رابطه ما رو ازش پنهان کرده بود ، اما از من نخواست که به رابطه ام پایان بدم . فکر کردم شاید نمی خواد عجولانه تصمیم بگیره و می خواد محسن رو محک بزنه. چند روز بعد که محسن رو دیدم گفت پدرم در مورد شغل و تحصیلاتش ازش پرسیده ، حدس میزم اولین سوالاتش همین ها باشه.

حدود یک ماهی رفتم شمال و تو این مدت تصمیم گرفتم که منطقی فکر کنم ولی باز هم به این نتیجه رسیدم که نمی تونم ازش دل بکنم ، خدایا چقدر سخت بود ، تو همون یک ماه هم انگار مرغ تشنه لبی بودم که مدام سراب میدیدم. هی خودم رو تصور می کردم که با محسن ازدواج کردم و مثل دو تا قناری عاشق برای هم چهچه می زنیم ، یه لحظه بعد ، از تصور اَنگ های نامربوطی که بهم می زد و دلم رو خون می کرد خودم رو تو دادگاه خانواده میدیدم. مدام تصمیم می گرفتم بهش بگم دیگه تمومش کنیم تا می اومدم عملیش کنم دست و دلم می لرزید. یاد آغوش گرمش خرابم می کرد ، چشمای شهلاش از جلوم دور نمیشد ، نگاههای عاشق کُشش هوش از سرم می پروند.

برگشتم تهران و هنوز از راه نرسیده رفتم به دیدن یار! محسن که خیلی دلتنگ بود و با دیدن من اشک از چشمای قشنگش سرازیر شد . پیتزا فروشی مامن امنی بود برام و هر روز خدا اونجا بودم و از دیدن محسن لذت می بردم ، دیگه برادرش هم کم کم بو برده بود و تا من رو میدید از مغازه می رفت بیرون. عشق ما بین دوستامون زبان زد بود و همه حسرت چنین عشق سوزانی رو داشتن. تو تمام اون روزایی که میرفتم به دیدنش متوجه نگاههای دخترایی که اونجا رفت و آمد می کردند بودم . محسن پسر جا افتاده ایی شده بود و در عین حال بسیار زیبا بود و این چیزی بود که از نگاه هیچ جنس مونثی دور نمی موند. اون روزها یه رمان می خوندم به اسم بامداد خمار ، خیلی شرح داستانش شبیه ماجرای من و محسن بود ، دختر و پسری از دو طبقه اجتماعی کاملا متفاوت که عاشق هم شده بودن فقط فرقش در زمان داستان بود که متعلق به عهد قاجاریه بود. عاقبتشون اصلا ختم به خیر نشد و این رمان هم مثل اون فیلم خیلی روم تاثیر گذاشت.

چیزی به اعلام نتایج کنکور نمونده بود ، خیلی ناراحت بودم که چرا درس نخوندم و تو رشته خودم شرکت نکردم ،مثل اینکه تازه عقلم داشت می اومد سرجاش. استعدادم بد نبود و می تونستم خیلی موفق تر باشم ولی این عاشقی کار دستم داده بود و حسابی از درس و مشق افتاده بودم ، تو آزمون منحصرا زبان شرکت کرده بودم ولی تصمیم گرفتم یک سال رو درس بخونم و سال آینده تو رشته خودم شرکت کنم. اما وقتی جواب کنکور اومد و من مترجمی زبان انگلیسی دانشگاه لاهیجان و هم زمان همین رشته رو توی کرمان قبول شدم ، پدرم گفت که باید برم لاهیجان درس بخونم و یک سال موندن فایده ایی نداره. حالا می فهمم که می خواسته من رو از محسن دور کنه و به خاطر همین اون روز چیزی بهم نگفته بود چون تصمیمات دیگه ایی برام داشت. پدرم حس کرده بود که اگه من تهران بمونم باز همین آش و همین کاسه و درس نخواهم خوند.

زمان هجرت من رسید ، محسن اشک می ریخت و به پدرم می گفت اجازه بده من تهران بمونم . می گفت اصلا درس نخونه مگه چی میشه؟! پدرم صراحتا بهش گفت فعلا منم که براش تصمیم می گیرم و هر وقت درسش تموم شد و من بهش اجازه ازدواج دادم خودش می تونه برای خودش تصمیم بگیره! محسن برای بدرقه من اومد ترمینال و همچنان اشک می ریخت ، ولی من انگار یه کم سفت و سخت تر شده بودم ، می خندیدم و اصلا ناراحت نبودم ، حالتم برام غریب بود ، انگار که ناخودآگاه می خواستم از چیزی فرار کنم و حالا که این فرصت خودش جلوی پام سبز شده بود ازش استقبال می کردم ، این حالت من محسن رو به مرز جنون کشونده بود و اصلا تصورش رو هم نمی کرد که من با چنین روحیه ایی ازش جدا بشم.....


 
خاطرات من 8
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۳۱   کلمات کلیدی:

محسن تصمیم گرفته بود مغازه مکانیکی رو تبدیل به یه رستوران کوچیک یا بهتر بگم پیتزا فروشی کنه. به خاطر همین خیلی درگیر شده بود و کلا باید شکل و شمایل اونجا رو عوض می کرد. خوشبختانه شانس باهاش یار بود و برادرش از پیشنهادش استقبال کرده بود و همراهیش می کرد. آخه اون مغازه متعلق به برادرش بود ولی با هم کار می کردن.

من توی سنی بودم که یه خورده شیطنت می کردم ، دائم دلم می خواست با دوستام بیرون برم و تو این بیرون رفتن ها هم خوب پیش می اومد که بالاخره یه پسری سر راه چندتا دختر سبز بشه و یا بخواد با یکیشون صحبت کنه. امان از اون روزی که چنین اتفاقی می افتاد! نمی دونم چرا آب می خوردم به گوش محسن می رسید؟ البته چند بار کشف کرده بودم که بعضی وقتا دنبالم میاد که ببینه من دارم چیکار می کنم! یک بار هم که باز بر حسب اتفاق چنین موردی پیش اومد ولی من متوجه نشده بودم که محسن فهمیده! جالب ترش این بود که اصلا در موردش صحبت هم نکرد فقط قهر کرد! انقدر از این رفتار بچگانه بدم می اومد که حد و حساب نداشت ، هیچ خبری ازش نبود! انگار که آب شده بود رفته بود توی زمین! نه سرکار می رفت نه جواب تلفن رو میداد و نه زنگ میزد. من هم که عاشق و شیدا و واله ، دل تو دلم نبود که چه اتفاقی افتاده. چه حالی بودم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید ، یه لقمه غذا از این حلقومم پایین نمی رفت. حس می کردم که خطایی مرتکب شدم که دارم تنبیه میشم ولی نمی دونستم چیکار کردم. آخه به چه جرمی؟ چرا قصاص قبل از استنطاق؟ انقدر خودش مطمئن بود که من گناهی کردم که حتی نخواسته بود حرفهام رو بشنوه؟ همیشه باید قبل از بازجویی محکوم میشدم؟ نه این حکم یک طرفه رو هرگز نمی تونستم هضم کنم. این شد که راه افتادم رفتم دم خونه خواهر بزرگش که خیلی به قول خودش با هم عیاق بودند. دفعه اول دختر خواهرش در رو باز کرد و دقیقا همسن من بود. دختری بلند بالا و درشت هیکل و شدیدا از خود راضی. بعد از اینکه متوجه شدم خواهرش (مریم)  منزل نیست ازش خواستم که وقتی اومد بهم زنگ بزنه.

یک روز بد مریم با من تماس گرفت و جریان رو براش گفتم ، بهم گفت که با محسن صحبت می کنه که ببینه اصلا مشکلش چیه و قرار میذاره که منم برم اونجا و باهم صحبت کنیم. چند روز بعد من رفتم منزل مریم و دقیقا یادمه که ماه رمضان بود ، من روزه نبودم ولی وانمود کردم که روزه ام! خدایا چقدر با اون چیزی که بودم فاصله گرفته بودم! به خاطر عشق؟ واقعا عشق با آدم چه میکنه؟ به خاطرش هرکاری می کنی ، هر دروغی میگی ، سر از هرجایی در میاری! عجب دریای نامتلاطمیه ، تا بیای سربجونبونی و ببینی کجای کاری آب شور تمام ریه هات رو پر کرده و دیگه جایی برای هوای تازه نیست! مثل یه غار بی انتها و تاریک هرچی میری به امید یه روزنه اما پیدا نمی کنی و گم میشی! آره به نظرم عشق انسانی گمراه کننده است و فقط عشق الهیه که نهایتا منجر به روشنایی میشه.

اون روز خود محسن هم نمی دونست مشکلش چیه؟ نمی دونست چرا این کارها رو می کنه هر دقیقه یه حرف میزد ، انقدر نامتعادل بود که مریم هم متوجه شده بود. مریم یه جوری به من فهموند که بعدا باهام صحبت می کنه. بنابراین موندن رو بیشتر از اون جایز ندونستم و یه جورایی فرار و بر قرار ترجیح دادم.

روز بعدش مجددا مکالمه تلفنی با مریم داشتم ، انگار که ما واقعا زوج جوانی بودیم که زندگیمون باید نجات پیدا می کرد. طوری صحبت می کرد که تمام حق رو به من میداد نمی دونم واقعا اینطوری فکر می کرد یا دلیل دیگه ایی داشت. می گفت محسن میگه چرا من هرچی میگم سپیده گوش می کنه! خدایا دیگه ایراد از این بیخودتر هم پیدا میشد؟ مریم می گفت منظورش این بوده که حتما یه جای کار یه مشکلی هست یا یه گذشته ایی داشته که نمی خواد من بدونم که سعی می کنه آتو دست من نده! از شنیدن این حرفا مغزم داشت سوت می کشید! فیلم قرمز هی جلوی چشمم عقب و جلو می رفت. شک و تردید چیزی بود که بنیان آدم رو می سوزوند! چرا همچین فکری به سرش زده بود؟ نمی تونستم بفهمم. مریم گفت من از محسن پرسیدم چند وقته این دختر رو میشناسی؟ اون هم گفته بود 3 سال. میگفت ازش پرسیدم چند سالشه؟ جواب داده بود 18 سال. مریم در جواب بهش گفته بود یه دختر 18 ساله که از 15 سالگی با تو بوده چه گذشته ایی می تونه داشته باشه که تو رو به شک بندازه؟ جواب محسن فقط سکوت بود! مریم به من گفت عزیزم من درک می کنم که برادر من علاقه شدیدی بهت داره و مشخصه که تو هم دوستش داری وگرنه برای حل مشکلتون پیش من نمی اومدی ، ولی تو هم مثل دختر من هستی محسن آدمی نیست که تو بتونی بهش تکیه کنی. می گفت منکه خواهرشم از شنیدن این حرفا درشگفت شدم و دختر خودم بود به همچین کسی نمی دادم!

اما من بازم سرم به سنگ نخورد که نخورد ، مگه دل کندن آسون بود؟ نه نمی شدم هرکاری می کردم از فکرش در نمی اومدم ، نگاهم با واژه سرخ شقایق روی اون چوب حکاکی شده گره خورده بود ، اسمی که قرار بود اسم دخترمون باشه ، داریوش با تمام وجودش این آهنگ رو فریاد میزد :

دلم مثل دلت خونه شقایق ، چشمام دریای بارون شقایق/ مثل مردن میمونه دل بریدن، ولی دل بستن آسونه شقایق/ شقایق درد من یکی دوتا نیست ، آخه درد من از بیگانه ها نیست/ کسی خشکیده خون من رو دستاش ، که حتی یک نفس از من جدا نیست ....

د


 
خاطرات من 7
ساعت ۱:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٤   کلمات کلیدی:

با خودم فکر کرده بودم بهتره که شغلش رو عوض کنه بلکه پدرم کمتر به تحصیلاتش گیر بده. فرداش پیشنهادم رو بهش گفتم ، یه کم فکر کرد و پرسید خوب حالا که این فکر رو کردی نوعش رو هم تعیین می کردی دیگه! گفتم دیگه اونش با خودت. می خواستم به یه طریقی یه کم فکرش رو مشغول کنم ، حساب کرده بودم تا بیاد فکر کنه و شغلش رو عوض کنه و توی یه حرفه جدید جا بیافته کم ِ کم نزدیک یکسالی طول میکشه و تا اون موقع من پیش دانشگاهی رو هم تموم کردم و اگه کنکور قبول بشم احتمال موافقت پدرم بیشتر میشه. البته رو مامانم هم حساب باز کرده بودم . مامانم با اینکه اولش راضی نبود ولی طی یکسال گذشته حس خوبی نسبت به محسن پیدا کرده بود ، به خصوص که محسن خیلی باهاش درددل می کرد و حسابی جای خودش رو تو دل مادرم باز کرده بود.

از فردای اون روز دائم داشتیم نقشه میکشیدیم که محسن چکاره بشه و در واقع راه حل من برای به تعویق انداختن امر خیر موثر واقع شده بود.

بعد از سربازی محسن خیلی تغییر کرده بود ، گیر دادناش به قول معروف سه پیچ تر شده بود و تمام مدت مشغول چکاپ من بود که کجا میرم ، با کی میرم ، با کی میام و چی میپوشم و ... ولی من میذاشتم به حساب دوست داشتن. محسن یه کم که نه خیلی حسود بود و حتی از رابطه من با دوستام هم دق میکرد. سعی می کرد تا جایی که می تونه روابط من و محدود کنه و تا مقدار زیادی هم موفق بود چون من تابع محضش بودم.

یه روز توی کوچه داشتم با پسر همسایه سلام و احوال پرسی می کردم و از اونجایی که چند سال از من بزرگتر بود داشتم راجع به رشته اش و دانشگاه و این چیزا ازش سوال می کردم که یک دفعه محسن مثل عجل معلق سر و کله اش توی کوچه پیدا شد . دیگه از نوع نگاهش می فهمیدم که تو دلش چی میگذره ، وسط حرف طرف رو گذاشتم و رفتم خونه و همون موقع تلفن زنگ زد ، دستم میلرزید و نمی تونستم گوشی رو تو دستم نگه دارم. خیلی بی تفاوت مشغول حرف زدن شد و سریع دوهزاریم افتاد که هر آن ممکنه با کوچکترین جرقه این کوه آتشفشان فوران کنه . همینطوری که تته پته می کردم و تو دلم دعا می کردم که یه اتفاقی بیافته که تلفن قطع بشه یه دفعه فرشته نجات رسید . پدرم در رو باز کرد و با صدای بلند صدام زد . وای خدا راحت شدم گفتم آخ بابا اومد کاری نداری خداحافظ ، دیگه منتظر نشدم و گوشی رو گذاشتم. آخیش برعکس همیشه که موقع تلفن همه اش خدا خدا می کردم بابا سر نرسه این دفعه با شنیدن صداش پرواز کردم به طرفش. یه نفس عمیق کشیدم ولی می دونستم هنوز آتش زیر خاکستر سرد نشده.

چه بد شانس بودم من ای خدا ، هنوز چند روز از این فاجعه نگذشته بود که با یکی از دوستام بیرون بودم و اون هم با دوست پسرش بود و این بار متاسفانه یکی از دوستای محسن من و با اون دوتا دید! این دفعه دیگه نمی تونستم نجات پیدا کنم و مطمئن بودم به غضبش گرفتار خواهم شد. همیشه بدترین تنبیهی که برام در نظر می گرفت جواب ندادن تلفن بود و واقعا این کارش قلبم رو به درد می اورد. حدسم درست بود یک هفته من و گذاشت تو خماری. با هر زنگ تلفن می پریدم روی گوشی و هر بار ناامید گوشی رو می دادم به کس دیگه ایی. هر از گاهی هم فقط صدای سکوت از اون ور خط می اومد و من متوجه میشدم که دلش برام تنگ شده و می خواد صدام رو بشنوه. بعد از یک هفته تبعید و قرنطینه به پایان رسید ولی فقط به یک شرط ! باید چادر سرت کنی از این به بعد! ای وای این دیگه چه بلای خانمان سوزی بود؟ به بابام بگم برای چی دارم چادر سرم می کنم؟ جواب نگاههای عجیب و غریب فامیل و همسایه ها رو چی بدم؟ بگم یه دفعه خواب نما شدم؟ دیروز با مانتو کوتاه می اومدم بیرون ، امروز با چادر چاقچور؟ اون موقع متوجه نشده بودم که همه اینها بهانه است که من رو تبدیل کنه به چیزی که خانواده مذهبیش با دیدن من بپسندن ، ولی به هر مصیبتی بود قبول کردم. چادر با خودم برمی داشتم و می رفتم دم در سرم می کردم و موقع برگشت هم دم در از سرم در می اوردم! مهمونی که می رفتیم سریع می پریدم تو ماشین که یه وقت محسن از یه جایی سر نرسه و نبینه که چادر سرم نیست! از پس زبون فامیل بر نمی اومد! اما این روش افاقه نکرد چون من همه جا چادر سرم نمی کردم و هرجایی که احتمال میدادم محسن نمیبینه از سرم در می اوردم ، خودش هم بعد از یه مدت متوجه شد اینطوری فایده نداره و من خیلی با چیزی که اون تصور می کرد فاصله دارم این بود که مجددا کشف حجاب کردم.

اون موقع سینماهای تهران فیلمی رو اکران می کردن به اسم قرمز با بازی محمدرضا فروتن و هدیه تهرانی . من اون فیلم رو ۴ ، ۵ بار دیده بودم چون شخصیت فروتن تو اون فیلم دقیقا شخصیت محسن رو نشون میداد. از عشق زیاد زده بود به سرش و انقدر به تمام اطرافیان من حسادت می کرد که اگه از دستش بر می اومد من و محبوس می کرد که چشم اجنبی بهم نیافته. با دیدن اون فیلم من یکم  به خودم اومدم ، می دونستم ما برای هم ساخته نشدیم ولی این دل لامذهب رضایت نمی داد. بدجوری گیر کرده بود ، هنوز از عشقش هلاک بودم ، هنوز هر وقت که خانواده ام مسافرت بودن و تو خونه تنها میشدیم با هر بوسه اش می لرزیدم و دنیا دور سرم می چرخید. وجودش آتیشم میزد ، حرارت از نگاهش می بارید. هنوز می تونستیم با نگاه با هم حرف بزنیم. هنوز عاشق شنیدن صدای نفس همدیگه بودیم. نه نمی تونستم دل بکنم. باید تا تهش می رفتم ، آره می خواستم ادامه بدم  

حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پیش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


 
خاطرات من 6
ساعت ٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۳   کلمات کلیدی:

بعد از بیست روز که به اصطلاح تقسیم بندی میشدن این بار هم تهران نیافتاد و خودش می گفت خواهرش داره باهاش لج بازی میکنه و از روی قصد و غرض این تصمیم براش گرفته شده! این دفعه افتاد سیرجانِ کرمان! وای اینجا دیگه از جای قبلی هم دور افتاده تر بود! نفسم واقعا راهش رو تو سینه گم کرده بود ، نمی دونستم چی بگم؟ نمی دونستم باید از دست این روزگار بخندم یا گریه کنم؟ اصلا فکرم دیگه کار نمی کرد ، فقط بهش گفتم زود به زود بیا ، زنگ  بزن ، زودتر تمومش کن... روزی که داشت میرفت ترمینال ازم خواست برم بدرقه اش ، اما نمی تونستم برم. پدرم خیلی دیکتاتور بود ، تا همونجای کار هم زیادی پیش رفته بودم. آره بدرقه اش نرفتم ولی روح و روانم باهاش رفت تا دشت کویر زیر اون ستاره های نقرابی. می دونستم آسمون کویر صاف و پر ستاره است ازش خواستم شبا قبل از خواب هر دومون تو یه ساعت به اون ستاره درشته نگاه کنیم و با هم حرف بزنیم.  حرف هر شب من زمزمه این اشعار بود : بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ،همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم . شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق دیوانه که بودم. در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید ، باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید. یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم ،پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ، ساعتی بر لب آن جوی نشستیم . تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت ، من همه محو تماشای نگاهت...
 بعد از یکسال خدمت مقدس سربازی برای ٩ ماه آخر منتقل شد به تهران و این اوج خوشبختی من بود. وقتی اومد یه سوغاتی برام اورده بود یه قطعه چوب حکاکی شده با عبارت تا شقایق هست زندگی باید کرد ، ازم خواست تا زمانیکه دوستش دارم اون رو نگه دارم . این ٩ ماه آخر برای خودش هم خیلی راحت بود چون تنها وظیفه اش رانندگی برای یک سرهنگ بود. صبحها قبل از رفتن به مدرسه می اومد دنبالم و می رسوندم مدرسه ، در واقع سرویس خصوصیم شده بود و هیچ جایی رو پیاده نمی رفتم. یه روز صبح قبل از رفتن به مدرسه یه بسته ایی بهم داد و گفت تا خونه بازش نکن ، اما طاقت نیاوردم و تا رسیدم مدرسه بازش کردم ، یه کاست سنتی ایرانی بود که عنوانش بود : بی تو هیچم ... وقتی عنوانش رو دیدم دل تو دلم نبود که خود موزیک رو بشنوم و امان از اون لحظه ایی که موزیک رو شنیدم ، خدایا این چه شوری بود که تو دلم موج میزد؟ مست میشدم ، گیج می خوردم ، سرم سنگین میشد ، یه لحظه داغ میشدم و یه لحظه یخ می کردم . اما تمام تمنای جانم یک چیز بود ، آره حرف دلم رو زدی من هم بی تو هیچم .

از دل نرود هر آنکه از دیده برفت ، دوریش عاشق ترم کرده بود و حالا که نزدیک شده بود دیگه مجنون وار دور هم می چرخیدیم . همیشه برام این شعر رو زمزمه می کرد : 

وقتی دستام خالی باشه وقتی باشم عاشق تو

غیر دل چیزی ندارم که بدونم لایق تو

دلمو از مال دنیا به تو هدیه داده بودم

با تموم بی پناهی به تو تکیه داده بودم

هر بلایی سرم اومد همه زجری که کشیدم

همه رو بجون خریدم ولی از تو نبریدم

هر جا رفتم با تو بودم هر جا رفتم تو رو دیدم

تو سبک شدن تو رویام همه جا به تو رسیدم

دیگه روزای آخر سربازی بود و من هم سال آخر دبیرستان بودم ، چند روز بود یه حرفی رو هی قورت میداد تا بالاخره پشت تلفن بهم گفت : دیگه طاقتم تموم شده ! من هاج و واج موندم نفهمیدم چی میگه ، گفتم چرا؟ چی شده؟ گفت واقعا دیگه کم اوردم نمی تونم دیگه بیشتر از این صبر کنم می خوام بیام خواستگاری!

زمین و زمان دور سرم می چرخید ، خوشحال نبودم نه ، خیلی هم ناراحت بودم . نه از اینکه می خواست با هم ازدواج کنیم ، از تصور چهره پدرم خون توی رگهام منجمد میشد. محــــــــــــال بود موافقت کنه! اون تازه 21 سالش شده بود و من 18 سال! هرچی می خواستم عقل و احساس رو قاطی نکنم خود به خود گیرپاژ می کردم. مونده بودم چطوری حالیش کنم که تو رویاش هم تصور نکنه من هنوز دانشگاه نرفته ، پدرم با ازدواجم موافقت کنه! اونم با کسی که دیپلمه و کارش مکانیکی! برای من مهم نبود چون اون زمان با چشم دلم نگاه می کردم ولی پدرم آدمی نبود که چشمای عقلش رو ببنده. تازه اول ماجرا بود ، خودش می دونست که خیلی اختلاف داریم ، از همه لحاظ فرهنگی ، اخلاقی ، خانوادگی ، تحصیلی ...... بارها بهم پیشنهاد کرده بود که قبل از اینکه دیر بشه از هم جدا بشیم چون وصله هم نیستیم ولی نه خودش می تونست به پیشنهادش عمل کنه و نه از من بر می اومد. همیشه می گفت من نمی تونم تو رو خوشبخت کنم تو لیاقتت بیشتر از اینهاست ، دوست ندارم به پای من بسوزی ، اما من از این سوختن لذت می بردم. به خاطر همین بود که از درخواستش شوکه شده بودم و نمی دونستم چی بگم. به هر زحمتی بود تلفن و قطع کردم تا به مغزم فشار بیارم که یه مدتی از این فکر صرف نظر کنه بلکه فرجی بشه. خوشبختانه هنوز مغزم کار می کرد و ایده خوبی به ذهنم خطور کرد.........

پ. ن 1: ببخشید که این پست انقدر اشعار نغز داره ، از این پست به بعد سعی می کنم زیاد شرح عاشقی ندم وگرنه این قصه سر دراز داردزبان

پ. ن 2: قسمت چهار خیلی کلی نوشته شد و می تونستم تو یکی دوتا پست بعدش تمومش کنم اما حرف یکی از دوستام روم تاثیر گذاشت و اینطوری ادامه دادم. به نظرتون قسمت چهار رو حذف کنم ؟


 
خاطرات من 5
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٢   کلمات کلیدی:

همیشه بعد از اینکه از مدرسه می اومدم یه چرتی میزدم چون شبها معمولا خیلی دیر می خوابیدم و دیگه نیمه های روز بیهوش بودم. یک روز که طبق معمول اون ساعات روز خواب بودم تلفن زنگ خورد و با شنیدن صدای یه پسر از اون طرف خط چشمام باز شد. شروع کرد به حال و احوال و چاق سلامتی ولی من هرچی به ذهن خواب آلوده فشار می اوردم نمی تونستم بشناسم ، اون هم که نمی خواست خودش رو معرفی کنه و من گذاشتم به حساب مزاحم تلفنی و خواستم تلفن رو قطع کنم و بقیه خواب شیرینم رو مزه مزه کنم که دیدم صدا کاملا آشنا شد و ای دل غافل عزیز دلم بود! اما چرا صداش تغییر کرده بود؟ تازه متوجه شدم به قول خودش می خواست ببینه من با شخص دیگه ایی هم صحبت می کنم؟ خیلی ناراحت شدم ولی سعی کردم به روی خودم نیارم. دیگه خواب از سرم پریده بود رفتم سراغ کتابام.

چند وقتی بود که محسن دفترچه اعزام به خدمت گرفته بود ، اما تاریخش مشخص نبود و هی این هفته و هفته آینده میشد ، ولی بالاخره روز موعود رسید. برای آموزشی باید می رفت اردکان ِ یزد! وقتی شنیدم شوکه شدم چون خواهر بزرگش همسر یکی از سرداران شهید بود و کلی هم توی سپاه و این جور جاها نفوذ داشت. قرار بود که تهران خدمت کنه اما ظاهرا نخواسته بودن که تهران باشه و این برای من عمق فاجعه بود اصلا فکرش رو هم نمی کردم که ماهها همدیگه رو نبینیم. اون روز که رفتم خداحافطی هیچکدوم نمی تونستیم حرف بزنیم و فقط اشک بود که سرازیر می شد و نگاهها بود که به هم گره می خورد. دستم رو توی دستاش گرفته بود و فشار میداد ، نگاههاش ذوبم می کرد و توی نی نی چشمای قشنگش که پر از آب بود غرق می شدم. آروم سرش رو خم کرد و اولین بوسه رو روی پیشونیم زد. داغ شدم ، عجب حسی بود ، دلم می خواست تمومی نداشت. دوست داشتم زمان می ایستاد و لبهاش برای همیشه روی پیشونیم جا می موند. آرزو می کردم انقدر پر رو بودم که ازش بخوام بازم تکرارش کنه یا من هم ببوسمش...

اومدم خونه چشمام خیس بود و صورتم گُر گرفته. حالی داشتم که ناگفته پیدا بود. یک راست رفتم توی اتاق تاریکم و با شنیدن ترانه همسفر تنها نرو تمام دلتنگیم رو با اشک چشمام پاک کردم.

خدایا پس کِی این سه ماه آموزشی به پایان می رسید؟ انگار تمومی نداشت ، زمان نمی گذشت. حساب تعداد روزهایی که ندیده بودمش رو داشتم. دیگه دوست نداشتم کلاس زبان برم ، دلم نمی خواست از کنار اون مغازه رد بشم ، حتی مسیرم رو دورتر می کردم که از اون طرف رد نشم و جای خالیش دلم رو به آتیش نکشه. حتی شماره ایی هم ازش نداشتم که صداش رو بشنوم ، انتظار چه کشنده بود... اما بالاخره بعد از یکماه که برای من یک قرن گذشته بود ، دقیقا ساعت شش عصر بود که صدای زنگ در من و به سمت آیفون کشوند و خاله کوچیکه از پای آیفون داد میزد بدو بیا پایین کارت دارم. رفتم دم در دیدم یه پاکت بهم داد ، اول نفهمیدم چیه. اصلا انتظار نامه نداشتم! بــــــــــــله نامه بود از اردکان یزد به آدرس خونه خاله ام برای من! انقدر ذوق زده شده بودم که یادم رفت خداحافظی کنم . انقدر اشکها تند تند می ریخت روی کاغذ نامه که نمی تونستم واژه ها رو درست ببینم . شاید بالغ بر بیست بار نامه رو خوندم دیگه کلمه ها رو حفظ شده بودم : بهم زنگ نزده بود چون نمی خواست کسی متوجه بشه که با یک دختر حرف میزنه! برام نامه نوشته بود و گفته بود که براش نامه بنویسم تا این مدت تموم بشه و بگرده تهران. دل تنگم رو توی این ٢ ماه باقی مونده با نامه نگاری سر دووندم و هر ١۵ روز یک نامه ازش داشتم و تمام مدت در فراغ یار واقعا می سوختم. اما بالاخره :

 آب زنید راه را هین که نگار می رسد /مژده دهید باغ را بوی بهار می رسد/ راه دهید یار را آن مه ده چهار را / کز رخ نور بخش او نور نثار می رسد/ چاک شده است آسمان غلغله ایست در جهان/ عنبر و مشک می دهد سنجق یار می رسد/ رونق باغ می رسد چشم و چراغ می رسد/ غم به کناره می رود مه به کنار می رسد 

سورپرایزم کرد بی خبر اومد! داشتم می رفتم کلاس که وای خدایا چی میدیدم؟ نمی تونستم به چیزی که میبینم اعتماد کنم! خودش بود ، باورم نمی شد! تا چشمش بهم افتاد سریع سوار ماشین شد و اومد. اون روز کلاس رو بی خیال شدم. تا چند دقیقه گیج و گنگ بودم ، صدای قلبم رو از توی حنجره ام میشنیدم! اونم حالش بهتر از من نبود. یادمه یه روز بهاری بود از اون روزا که آدم خود به خود مست و عاشق میشد چه برسه به اینکه عاشق هم باشی. با هم حرف نمی زدیم فقط زل زده بودیم تو چشمهای هم و با نگاه حرف میزدیم. نگاهها بیانگر همه چیز بود ، واژه برای ابراز عشق کم می اورد. واقعا از تماشای چهر ه اش سیر نمی شدم ، فقط نگاه و نگاه و نگاه و دیگر هیچ...

اون روز گذشت ، برای ٢٠ روز مرخصی داشت و قرار بود که دیگه تهران بمونه. توی این بیست روز تقریبا هر روز با هم بودیم ، تمام گفتار و رفتارش بیانگر دریای متلاطم عشقی عمیق بود که موجش من رو غرق کرده بود. هیچ روزی رو بدون ریختن قطرات زلال آب از لا به لای مژه های تابدارش ازم جدا نمی شد.

 اما بعد از گذشت اون بیست روز بازم : غم اومده خونه من انگشت رو بر در میزنه / مهمون ناخونده من هرشب به من سر میزنه......................

پ. ن: به توصیه یکی از دوستای خیلی خوبم به خودم گفتم دیگه گذشته و حالا دیدم با این طرز تفکر بازم می تونم وارد جزئیات بشم و ناراحتم نکنه قلب


 
خاطرات من 4
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٩   کلمات کلیدی:

 توی فامیل چندتا پسر هم سن و سال خودم بودن که گاهی اوقات ابراز علاقه می کردن ، ولی منکه اصلا تو باغ حرفای اونا نبودم و دلم جای دیگه گیر بود هیچ وقت به روی خودم نمی اوردم . همیشه ابراز علاقه اشون رو با شوخی و خنده و سر به سر گذاشتن جواب میدادم. یکی از این متمایلین پسر ِ خاله بزرگم بود که هر از گاهی به بهانه های مختلف سر از خونه ما در می اورد ولی جواب من همیشه منفی بود.

یه روز از روزهایی که من و محسن رفته بودیم خونه خاله ، درست جلو در خونه ، همین پسرخاله جلومون سبز شد و چشمتون روز بد نبینه که چه آشوبی به پا کرد و تازه فهمید چرا همیشه جواب من یه چیز بود! حالا من هی محسن و می کشیدم که ولش کن بیا بریم ولی اون دوتا ول کن نبودن و با هم درگیر شده بودن ، از اون طرف خاله که سر و صدا رو میشنوه میاد پایین و در همین لحظه هم سروکله مادربزرگ هم پیدا میشه. خلاصه کنم که به هر مصیبتی بود محسن رو از اون وسط کشیدم بیرون و سوار ماشین کردم و رفتیم...... توی ماشین فقط می خندیدم ، اصلا برام مهم نبود که دیگه یه ایلی ماجرا رو فهمیدن ولی به سرعت رفتم خونه و جریان رو برای مادرم تعریف کردم که دیگران به گوشش نرسونن. مادرم واقعا گیج و هراسون بود باورش نمیشد که این حرفا از دهن من داره درمیاد و فقط می گفت جواب بابات رو چی بدم؟ منم هی می گفتم قرار نیست بابا بدونه فعلا چیزی بهش نگو

رفتارهای من مامان رو به اندازه کافی مشکوک کرده بود به خاطر همین حس می کردم که آمادگیش رو داره که بدونه ، ولی برخلاف تصورم مادرم خیلی غمگین شده بود ، اول از همه می خواست محسن رو ببینه تا یه کم خیالش راحت بشه. من آدرس محل کار محسن رو که فقط چند دقیقه با خونه ما فاصله داشت  به مادرم دادم و مامان همون روز رفته بود و دورا دور محسن رو دیده بود ، اما وقتی برگشت خونه اصلا نظرش مساعد نبود ، می گفت من جنازه تو رو هم رو دست اینا نمیذارم ! نشست و کلی من رو نصیحت کرد که این پسر به درد تو نمی خوره و این چه شغلیه که داره و چرا درس نخونده و کلی از این حرفا. اما من اصلا این چیزا تو گوشم نمی رفت بهتر بگم من اون زمان مصداق کامل این شعر بودم :

به مجنون گفت روزی عیبجویی / که پیدا کن به از لیلی نکویی / که لیلی گرچه در چشم تو حوریست / به هر عضوی ز اعضایش قصوریست / ز گفت ِ عیبجو مجنون برآشفت / در آن آشفتگی خندان شد و گفت / که گر بر دیده مجنون نشینی / به غیر از خوبی لیلی نبینی

تازه به مادرم ایراد هم می گرفتم که تو چطور نه باهاش حرفی زدی و نه برخوردی داشتی فقط با یک نگاه میگی به درد تو نمی خوره؟

من پیش خودم فکر می کردم هیچ دو آدمی کاملا شبیه به هم نیستن و همین اختلاف هاست که زندگی رو شیرین می کنه ، اوایل کار ما باهم بگو مگوهای کوتاهی داشتیم و از هم دلخور می شدیم اما سریع از دل هم در می اوردیم اما بعد از گذشت دو سال من با وجود همه عاشقیم حس می کردم که این عدم تفاهم ها ممکنه بعدا برام دردسر ساز بشه . گفتم که اون از یک خانواده مذهبی بود و کم کم دیگه به خودش اجازه میداد که به طرز پوشش من ایراد بگیره و باید همه لباسهام رو با نظر اون انتخاب می کردم . ته دلم خیلی ناراحت بودم ولی به خاطر عشقی که بهش داشتم نه نمی گفتم. من تو سنی بودم که دلم می خواست شیک بگردم و در نظر همگان تحسین بشم ولی اون به قول خودش من و فقط برای خودش می خواست و اصلا صلاح نمیدید چشم شخص دیگه ایی بهم بیافته. چون می دونست که مادرم هم در جریان هست دائم زنگ میزد به مادرم و شکایت می کرد که چرا امروز رنگ کفشش اینطوری بود یا چرا  مانتوش چنین و چنان بود! مامان هم که نمی خواست حرفی بزنه که کار دست دخترش بده (چون من اون موقع انقدر حساس شده بودم که با یه تلنگوری گریه می کردم و چنان تو خودم فرو می رفتم که مادرم هم می نشست و پا به پای من گریه می کرد) دائم هر دومون رو نصیحت می کرد. 

جدیدا به این نتیجه رسیده بودم که یه کم شکاکه ، دائم حس می کردم یه نفر تو خیابون دنبالمه ..........

پ . ن : مدتها بود که تصمیم داشتم این داستان رو بنویسم و همیشه فکر می کردم باید جزیییاتش رو هم بنویسم ولی وقتی شروع کردم دیدم خیلی برام سخته و یه جورایی ناراحتم میکنه این بود که تو این قسمت سعی کردم خیلی کلی بنویسم و سریع از روش رد بشم ، در واقع دیگه نتونستم شرح عاشقیم و حالم رو اونطور که بود توصیف کنم. شاید یه روز بتونم تصحیحش بکنم .


 
خاطرات من 3
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٤   کلمات کلیدی:

 تقریبا دو ماه از تاریخ ١۵ دیماه ٧۴ که مصادف با اولین روزی بود که من با محسن حرف زدم ، می گذشت که یک روز موقع برگشتن از کلاس بهم گفت دستت رو بیار جلو و چشمات رو ببند. همینطوری که چشمام بسته بود حس کردم که یه انگشتر داره تو دستم می کنه و وقتی چشمام باز شد نگاهم به حلقه نقره ایی که روش پر بود از ستاره های براقی که بهم چشمک میزدن خشک شد :

- این چیه؟

روش نشد و یا نمی خواست جمله ایی که تو دلش بود رو عنوان کنه گفت :

- هدیه است دیگه تو بذار به حساب عیدی !!!

اون روز قند تو دلم آب می کردن انقدر خوشحال بودم که رو ابرها راه میرفتم. به خودم قول دادم که هیچ وقت از دستم درش نیارم.

دیگه حالا بعضی وقتها از فرصت غیبت استفاده می کردم و کلاس نمی رفتم و باهم مشغول گشت و گذار میشدیم و از اونجا که ماشین هم داشت تمام خیابونها رو توی اون ٢ ساعت می گشتیم و نمی فهمیدیم که زمان چطوری می گذره. وقتی میرسیدم خونه شاد و شنگول بودم و دائم سر به سر مامانم و خواهر و برادرم می گذاشتم. اما امان از لحظه ایی که قرار بود درسم بخونم ، مگه این ذهن لامروت یه آن متمرکز میشد؟؟؟؟؟ نه اصلا به هیچ وجه نمی تونستم درس بخونم همه اش تو رویا بودم و اوقات شیرینم رو تداعی می کردم. هر دفعه می گفتم خوب بذار این قسمت رو تموم کنم بعد راجع بهش فکر می کنم ولی مگه میشد؟ تا دو خط می خوندم این حواس پنجگانه عاشق پیشه فرار می کرد و میرفت. این شد که از لحاظ تحصیلی خیلی افت کردم و وقتی پدرم کارنامه خرداد ماه رو دید ، واقعا اندر شگفت ماند!!!!!!! ولی خوب دیگه کار از کار گذشته بود و دل من بد جوری بند شده بود و پند و اندرزهای پدر جهت درس خواندن اصلا کارگر نبود. تصمیم بر این شد که برای سال آینده برای پیشرفت تحصیلی بنده معلم خصوصی استخدام گردد.

سال جدید تحصیلی شروع شد و با اصرار پدر من وارد رشته ریاضی شدم درحالیکه همیشه دوست داشتم ادبیات بخونم . ادبیات با روح عاشق من سازگارتر بود تا دروس خشک ریاضیات. اما ناچار پذیرفتم . پدرم همیشه آرزو داشت از من یه خانم دکتر بسازه. می گفت آرزو دارم رو تخت بیمارستان باشم و تو بیای بالای سرم. ولی من سر به هواتر از این حرفا بودم و اصلا برای چنین آرزوی محالی ساخته نشده بودم. من هیچی به جز چشمهای به رنگ شب محسن نمیدیدم و صدایی جز تُن صدای اون تو گوشم نبود. هیچ جا با خانواده نمی رفتم و همه اش بهانه درس رو می اوردم و به محض اینکه فرصتی به دست می اوردم خودم رو در راه دیدن یار میدیم!!!!!!! حالا دیگه علاوه بر کلاس زبان یه کلاس ورزش هم ثبت نام کرده بود و معلم خصوصی هم که برای پیشرفت تحصیلی داشتم و بنابراین سرم خیلی شلوغ شده بود ولی من هیچ فرصتی رو برای دیدن یار از دست نمی دادم و تقریبا یک سوم کلاسهای ورزشی و یک ششم کلاسهای زبان رو نمی رفتم!!! اوضاع و احوالم شدیدا خراب بود. دیگه وقتی از کلاس برمی گشتم شاد و شنگول نبودم برعکس دائم دمغ بودم و می رفتم تو اتاقم و برق رو خاموش میکردم و مشغول شنیدن آهنگهای داریوش و مرجان یا هایده میشدم. هایده به خصوص که نقطه اشتراک هردومون بود و توی ماشین هم که بودیم فقط گوش به صدای دلنشین اون میدادیم. یادم میام پدرم فکر می کرد به علت فشار درسی دچار افسردگی شدم!!!! خدا من و ببخشه چقدر این مرد رو اذیت کردم. اصلا فکرش رو هم نمی تونست بکنه که دخترش عاشق شده باشه. وقتی خسته از سرکار برمی گشت و اوضاع من و میدید به زور بلندم می کرد و میبردم بیرون و همه اش پرس و جو می کرد که ببینه چیزی کم و کسر دارم یا چیزی دلم می خواد برام بخره ؟

اون سال اوج شکوفایی عشق من و محسن بود. مبحث دروس کامپیوتر و اینترنت باعث شد پدرم جهت پیشرفت بنده تلفن هم بخره و دیگه غیر از دیدارهای حضوری ، گفت و شنودهای تلفنی هم اضافه شده بود. می دونستم محسن از من عاشق تره و اوضاعش از من وخیم تره. تو این مدت خواهر بزرگ اون و خاله کوچیک من هم در جریان قرار گرفته بودند و خاله ام که همسرش خارج از کشور بود اجازه میداد که ما باهم بریم خونه اش....